خونه مادربزرگه
ديروز همسري زنگ زد كه پپر براي عصر برنامه اي نداري ؟ مي ياي بريم خونه مامان بزرگم ؟ منم گفتم اكي بريم . همسري زنگ زد و با عمه اش هماهنگ كرد كه عصر مي ريم اونجا ولي شام نمي مونيم و فهميديم كه جمعه حوصلشون سر رفته بوده مي خواستن بيان خونه ما ولي عموش گفته نه بايد از قبل زنگ مي زديم يعني كلا فاميل پدريش يه جورايي با سرزده رفتن مشكلي ندارن ! يعني يكهو دلم ريخت ها اين قدره ترسيدم هول كردم اگه يه وقت بيان آخر شب باشه به شام بيفته چه خاكي به سرم بكنم!!!كاشك خانه دارتر بودم
عصرش اين قدره دلم براي همسري تنگ بود اين قدر بغلش كردم اونم گفت همين طور بوده گفت تو اداره واقعا بي قرار بودم عصبي بود كه زودتر برگردم پيشت . ديگه كمي استراحت و كتاب خوندن و شام هم كباب هايي كه مامان داده بود را خورديم و راهي خونه مامان بزرگش شديم كه عموشم اونجا بود كلا در اين يك سال نشده من برم اونجا و عموش اينا اونجا نباشن :دي زن عموش هم مي گه اگه خواستيد بياييد خونه ما حتما زنگ بزنيد چون ما كم پيش مي ياد خونه باشيم :دي تا رفتيم خلاصه داشتن برامون اب هويج مي گرفتن و بعد با بستني اوردنش كه خيلي حال داد . كلي هم خوش گذشت . خانواده پدري همسري البته اصالتا اصفهانيند ولي پدربزرگش براي كار مي ره خوزستان و باباي همسري و عمه و عموهاش اونجا به دنيا مي ايند و بزرگ مي شند در نتيجه آدماي خون گرم و مهربونيند خيلي بجوشند اهل فضولي و بدجنس بازي نيستند و خوب از اون ور اهل تشريفات و پذيرايي هاي آن چناني اصفهاني هم نيستند . من خودم خيلي بجوش و راحت نيستم ولي با اين حال بهم خوش مي گذره فقط مثلا مي بينم دارن تو اشپزخونه كار مي كنن اصلا روشو ندارم سختمه معذبم برم كمك از اون ور معذب هم هستم كه نشستم . خلاصه گفتيم و خنديديم و ديدم داره 9 مي شه و همسري عين خيالش نيست گفتم بابا پاشو زشته ما گفتيم شام نمي مونيم يعني ديگه مي خواستم شام بكشن كه پا شديم يك عامله اوليه درست كرده بودن و دوباره هم يك ظرف پر برامون دادن . به قول همسري دوباره تا 1هفته اولويه داريم:دي حالا باز فكر و فكر كه دفعه بعد ظرف را چي بذاريم توش پس بديم ؟:دي راستش نمي دونستم بلند شدنمون درست بود يا نه از يك طرف ما تاكيد كرده بوديم شام نمي مونيم از يك طرف زياد درست كرده بودند اندازه ما نمي دونم .
شب كه برگشتيم داشتم به همسري مي گفتم از دوستام در مورد لازانيا پرس و جو كردم ظاهرا مشكل اصلي همون زمان زياد موندنش توي فر بوده بعد مي گه اره منم به انسان داشتم مي گفتم گفت زياد گذاشتيد بمونه ! خوب يك كمي ناراحت شدم اين انسان همون دوست حسود هست كه در ضمن رفت و امد خانوادگي هم با هم داريم دلم نمي خواد ريز به ريز خونمون يعني حتي خوب و بد شدن غذامونو همسري براش بگه . خلاصه رفتم كتاب خوندم ولي همسري كه فهميده بود دلخورم اومده بود از دلم دربياره هر چي مي گفتم نه بابا مهم نيست گير داده بد خلاصه مجبور شدم كتاب را بذارم كنار و بقيه شب را به دلقك بازي و خنده بگذرونيم و تا حدودي هم حرف هاي مهم .