4شنبه سر كار اوضاع خوب بود ولي يك اشتباه فاحش تو كار خودم كردم كه خيلي ناراحت شدم و خجالت كشيدم . شبش هم تصميم داشتم برم خونه بابا اينا راستش خيلي دلم تنگيده بود واسه شب اونجا بودن رفتم به همسري هم گفتم اگه مي خواي برو خونه مامانت اينا ولي نرفت و تنها موند خونه . 4شنبه شب هم كامل رفتم خونه مامان بزرگم مهي هم اومد خيلي گفتيم خنديديم و خوش گذشت بعد هم كه خونه خودمون اومديم و اكادمي را كه داشتم مي ديدم به صورت مرتب با همسري در تماس بوديم كه سام سام مي خنديد و مي گفت اه كشتين منو . آهان 4شنبه يك سري هم زدم به كتابخونه . شبش همسري زنگ زد پپر يك پولي به دستم رسيده عزيزم فردا بيام دنبالت بريم چيزايي كه مي خواي بخري را بردار . همسر من در ماه 1 ميليون قسط مي ده و واقعا چيز زيادي ته جيبش نمي مونه حتي واسه خرجهاي ضروري انفرادي . تا چند ماه ديگه هم همين طوره ولي با اين حال كوچيك ترين پول خارج از برنامه اي كه گيرش بياد براي من چيز ميز مي خره يعني ته عشق يعني خدايا نذار هيچ وقت اين چيزا يادم بره .

5شنبه صبح همش تو خونه بودم يعني هرچي مامان گفت حداقل بيا تا دم پارك بريم و بياييم گفتم اصلا . بعد از مدت هاست مي تونم بشينم يك نصفه روز كامل تو خونه بدون هيچ كاري يعني خيلي حال داد واقعا بعد از يك مدت دوندگي يك بيكاري كامل خيلي مي چسبه . فقط يك سر رفتم ارايشگاه .ظهر قرار بود ناهار پيتزا بخوريم و خودمون درست كنيم كلا غذاهاي اين مدلي مثل اسنك و پيتزا خيلي حال مي ده خونه مامان اينا چون همه با هم مي شينيم سر درست كردنش و خيلي خوش مي گذره . 5 شنبه هم من و مامان و سام سام هر كدوم يكي از پيتزاها را درست مي كرديم و كلي خنديديم . عصر هم همسري اومد سراغم رفتيم خريد . يك جفت كفش براي سر كار مي خواستم هميشه براي كار كفش اسپرت مي پوشم اونم 90 درصد مواقع آل استار بوده با رنگهاي مختلف ولي اين بار همسري هي گفت بابا بسه تكراري شد و اينكه يك جفت اسپرت ساده مشكي برداشتم . بعد هم رفتيم از اونجايي كه هوا سرد شده و اصولا بين لباس تو خونه هاي من فقط يك شلوار پيدا مي شه يك شلوار ورزشي طوسي صورتي برداشتم از همين هايي كه بالاش خيلي چسبونه پاچه هاش گشاده مي شه كنارش خط داره حالا اگه شد عكس همه خريدها را مي ذارم بعد شلوار لي مي خواستم كه ابي روشن مي خواستم همسري هم هي مي گفت سفيد بردار شيك تره و چون ديدم فعلا سه تا شلوار لي دارم و اگه خدا بخواد سفر هم در پي خواهيم داشت بي خيالش شديم ولي يك كيف ديدم كه خيلي دوست داشتم و گفتم بريم اينو بخريم براي ادارم رنگ دوديشو برداشتم راستش كلا مدل كيفي هست كه عاشقشم قبلا هم براي اداره و دانشگاه هها از اين مدلا داشتم . ديگه بعدشم بستني خريديم براي مامان اينا و براي فردا شبش هم شيريني گرفتيم . شام خونه ما دعوت بوديم خلاصه رفتيم شام قليه ماهي بود خيلي هم خوش گذشت و همه چيز عالي بود بعد هم برگشتيم اخر شب خونمون خيلي خوب بود زندگي . مامان هم دوباره كلي شرمندمون كرد يك عالمه برنج و قليه ماهي داد دو تا نوشابه رشته پلويي و دو تا ليوان خوشگل و در ضمن براي فردامون هم كله پاچه بهمون داد .

جمعه از صبح مشغول تميز كردن خونه بوديم و عصرش هم مشغول فراهم كردن لوازم پذيرايي بماند كه دعواي بدي هم با همسري نمودم كه الان حوصله شرح دادنش نيست . خلاصه مامانش اينا و خواهرش اينا اومدن خندون و خرم و خوشحال با يك جعبه شيريني . همين . بعد بگين حرص نخور يعني نمي دونم همسري بيچاره چه حالي بود ما اهل اين هستيم كه هر كي خونه نو مي ره براش كادو مي بريم و اين شامل عروس داماد هم مي شه همسري اين ها هم رسم دارند داييش كه قبل ما عروسي كرد خود مامانش و خواهرش اينا هر كدوم يك تراول براش بردن بعد براي پسر خودش هيچي . گفتم بهش باورم نمي شه ما رفت و آمدمون را به نشانه اعتراض كم كرديم به جاي اينكه براش مهم باشه پسرش را نمي بينه به جاي اينكه تلاش كنه تازه اعلان جنگ هم مي كنه كه اصلا در كل نيا برام مهم نيست . به همسري گفتم ناراحت مي گه ناراحت چرا ديگه يك دلم اصلا نمي خوام ريخت مامانم را ببينم فكر كردي چرا اين قدر فاميل بابام باهاش بدن چرا فاميل خودش بهش احترام نمي ذارن چون بيشعوره چون منطق حاليش نيست تا حالا مي گفتم 70 درصد اون مقصر 30 درصد هم ما . گاهي بزرگش كرديم الان ديگه 100 درصدش خودشه قيدشو كامل مي زنم . وقتي مامانت اينا مي يان خونمون خوب فضوليش گل مي كنه همون فرداش زنگ مي زنه چي اوردن چه قدر اوردن بعد خودش اين طور !امروز همسري بهش زنگ زده و گله را كرده خيلي راحت برگشته گفته رسمه فقط خانواده دختر مي برن همسري گفت ا اون قوت تازه رسم شده دايي كه عروسي كرد شما فاميل عروس بودين اره ؟ گفته ا راست مي گي ها خوب حالا يك دفعه يه چيزي برات مي يارم همسري هم گفته فقط گفتم كه بدوني داري چي كار مي كني چيزي لازم ندارم تو ورداري بياري .

يعني دلم باز خونه از دستش ها . مامانم وقتي ما را پاگشا كرد خواهر همسري را هم دعوت نمود كه اون چون از دست همسري من ناراحت بود نيومد هر چي هم همه گفتن اي بابا چه ربطي داره تو داري به مامان باباي پپر بي احترامي مي كني راضي نشد بياد بعد هم اين مادر بي شعور همسري وقتي اومد حتي عذرخواهي ساده به خاطر نيومدن دخترش نكرد . بعد هم كه خواهرش ما را پاگشا كرد اصلا بابا مامان منو دعوت نكرد حالا مامانم بعد از عروسي كه ما را دعوت كرد مامان همسري را هم گفت ولي ديگه خواهرشو نگفت . نمي دونيد چه طوري رو اعصاب اين همسر بنده خدا رژه رفتند ها يعني چي براي چي دعوت نمي كنن دارن به تو بي احترامي مي كنند . همسري مي گه پاراسل چرا بي احترامي كردن نيومدن مي گه پارسال تموم شد مي گه مي خواستي عذرخواهي كني مي گه به ما چه مگه تقصير ما بود مي خواستي از دل خواهرت در بياري تا اونم به اينا بي احترامي نكنه . مي گه چرا اينا مامان باباي پپر را دعوت نكردن مي گه من دخترم نباشه بهم خوش نمي گذره . اگه قرار من دعوت باشم بايد بهم خوش بگذره .

خلاصه اون قدر پرم اصلا حرفي ندارم

خبر بد ديگه اينكه اون جا به جايي دوباره يك جورايي علم شده يعني مدير بهشون گفته حالا طرح شما نه ولي يك فكري مي كنم امروز عصر كه اينيم كه الان هست نباشه . مي شه لطفا باز برام دعا كنيد خدايا مي شه باز لطفا كمكم كني .