سر قضيه اداره خيلي ناراحتم استرس ناجوري هم دارم . نبايد هيچ تغييري باشه چون هر تغيير براي من بدتر مي شه . الان ما دو تا گروهيم يك گروه كار عملياتي يك گروه كار تحقيقاتي من توي گروه دومم حالا مي خوان دو تا گروه بشه گروه اول عمليات و تحقيقات محصول الف و گروه دوم عمليات و تحقيقات محصول ب . خوب گروه محصولات الف مهم تر هست من همه كارهام مرتبط با محصولات الف هست و در ضمن گروه عملياتي بزرگ تر از تحقيقاتيه پس اگه قرار بشه تقسيم بشه قاعدتا گروه عملياتي بايد مسئول محصول الف بشه كه نظر مديريت هم همينه و در اين حال خيلي راحت و بدون دردسر معلومه منو مي فرستن تو اون گروه با يك سرپرست غيرقابل تحمل . حالت دومي كه پيش نهاد همكارها و سرپرستمون هست اينه كه سرپرست ما بشه مسئول محصول الف و منم همين جا بمونم اين خوبه ها من مشكلي ندارم ولي دو تا سد سر راهش هست اولا كه مدير عمرا موافقت نمي كنه سرپرست كاراي عملياتي كه يك گروه بزرگ داشته و الان مرخصيه بشه سرپرست محصول كم اهميت ب و دوما اگه هم قبول كنه يكي از بچه هاي ما بايد بره اون ور . سرپرستمون مي خواد آقاي شين بره ولي من مي دونم مدير موافقت نمي كنه چون اقاي شين قبلا سرپرست همون گروه بود و به دليل عدم كفايت انداختنش كارمند گروه ما شه حالا دوباره نمي كندش كارمند گروهي كه زماني مديرش بوده كه آخه!!!!! يعني با تمام وجود آرزو مي كنم استرس و ناراحتي كار تموم شه .

قبلا يك مدتي توي كار فيلم بودم يعني با همين خانم هاويشان زياد مي شستيم فيلم مي ديديم و نقد فيلم مي خونديم و البته اون بيشتر از من . من هميشه يك عالمه كار داشتم انجام بدم برنامه ريزي داشتم و پيش نمي يومد حوصلم سر بره اما الان كه توي يك خونه ايم راستش همسري شبيه من نيست كه كلي كار متفرقه داشته باشه يعني اگه من بخوام جلسات نقد برم كتاب بخونم اون با خواب يا تلويزيون يك جوري خودشو مشغول مي كنه كه من بتونم به علايق شخصيم برسم ولي خوب درست نيست و منم عذاب وجدان مي گيرم البته يك برنامه هايي مثل كوهنوردي و مسافرت و رستوران و بازديدهاي تاريخي را پايه است . حالا تصميم گرفتم يك فعاليت مشترك پيدا كنم و به اين نتيجه رسيدم بزنيم تو خط فيلم و بشينيم هر روز با هم يك فيلم درست حسابي ببينيم يك جور كه اطلاعات سينمايي بالا بره . يك ليست 100 تايي فيلم هم تهيه نمودم و ايميل زدم به يكي از دوستان قديم آقاي هري كه اين فيلما را تو ارشيوت داري برام بزني اونم جواب داد بيشترشو دارم برات مي زنم پست مي كنم ولي فقط يك مسئله اي هست كه تحت هيچ عنواني ازم پول نمي گيره خوب البته مي تونم جاش براش چيزي بخرم و بفرستم .

ديروز بعد از اداره رفتم كتابخونه سيستم ها قطع بود و خيلي دير رسيدم خونه قربونش برم همسري برام چايي ريخته بود با شيريني ميوه ها را حتي برام پوست كنده بود و قاچ زده بود كه تا مي يام بخورم من با اينكه زنم هيچوقت از اين كارا نمي كنم . كاشك مي شد همين قدر خوب باشم همين قدر محبت كنم و سوپرايزش كنم . خلاصه كمي صحبت نموديم و همسري رفت استخر و منم مشغول كتاب خوندن شدم ولي زنگ زد كه ظاهرا سانساي استخرشون افتاده به 2شنبه ها . ديگه رفته بود آينه ماشين را خريده بود با شير و چيپس و اومد خونه . شام هم املت قارچ و سوسيس درست نموديم . بعدشم همكارم آزرا كه هم دانشگاهي هم بوديم يك سي دي بهم داده بود يعني توي دانشگاه جشن براي دانش آموختگان بود من نرفتم اون رفت بعد هم سي ديشو گرفت و گفت ببر ببين منم اصولا علاقه اي به ديدنش نداشتم تو رودربايستي گرفتم ولي همسري عين خوشحالا مي گفت بابا بذار ببينيم حالا . خلاصه گذاشتيم و تا آخر شب پاش بوديم يك قسمتش كه يوسف كرمي كريمي چيه اون بود و تقليد صدا و حركات و .. بود واقعا قشنگ بود و ما مرده بوديم از خنده سخنراني دكتر آذر هم زيبا بود .

الان يك وعده قليه ماهي يك وعده قورمه سبزي و يك وعده اوليه تو يخچال داريم به علاوه يك پرس كباب و قاعدتا فردا هم برم باشگاه ناهارم مي مونه براي خونه يعني يك پرس ماهي خوب ببينيد حق دارم كه ده روزي هست غذا نپختم اينا هم زياد بمونه خراب مي شه البته به اميد خدا تا اخر هفته تمومه و مي تونم هفته ديگه اشپزي نموده و از مزاياي آرام پز در مرحله اول و در مراحل بعد زودپر و پلوپز بهره مند گردم .