يك روز كاملا معمولي
يك سري كار دستمه تو اداره كه زياد به خاطر اين خبر تغييرات درگير انجامش نشدم ولي ديگه داره دير مي شه بايد يك اقداماتي بكنم .
ديروز يك عامله كتاب خوندم . از اين نظرش روز خوبي بود . اداره معمولي بود فقط حكم افزايش گروه را بهم دادند . خونه هم اتفاق خاصي نبود . تا رسيدم بابا زنگ زد كه دندون پزشكه مي گه بيا براي امتحان روكشت منم گفتم نمي تونم ديگه و حالا شايد امروز يك ساعت مرخصي بگيرم . خونه خبر خاصي نبود همسري كه اومد بقيه آش رشته ها را گرم كرديم خورديم صحبت نموديم چايي ميوه خورديم و در حقيقت هي همسري گرام قربون صدقه من رفت واي چه قدر دوستت دارم اون قدر مي خوامت اصلا نمي دونم چي كار كنم . نگات كه مي كنم دلم ضعف مي ره برات . تازش یک شاخه رز سفید که سرش صورتی رنگ هم بود برام خریده بود خیلی خوشحال شدم .
كامپيوترمون همچنان ديوانه است بايد يك فكري براش كرد . در ضمن اينكه همسري از اون لوله كش قبلي هم نااميد شده و مي خواد به يكي ديگه بگه ولي سراغ نداره . خلاصه دو تا كار تعميراتي اصلي همين جوري رو هواست . شب هم همسري رفت استخر منم موندم مشغول كتاب خواني . من استخر نمي رم شنا هم بلد نيستم يك زماني اون قدر تنفر داشتم حاضر نبودم امتحان كنم استخر رو ولي الان حس مي كنم دلم مي خواد شنا بلد باشم . يعني جرقه اش از مسافرت دبي پارسال زده شد با همسري رفتيم پارك آبي و اونجا به چندتا پسر ايراني دوست شديم و توي پارك با هم بوديم يك جايي هم تصميم گرفتن بريم تو درياچش شنا همشون شنا مي كردن فقط من بلد نبودم يكي از پسرها هم خودشو كشت و يك عالمه به من سعي كرد شنا ياد بده خيلي با هم تمرين كرديم و البته استعداد زيادي نداشتم . از همون موقع جرقه زد شد و بعد توي هتل مي گفتم اگه بلد بودم اينجا كه امكانش هست با همسري با هم مي رفتيم استخر چه حالي مي داد و الان حتي فكر مي كنم تنهايي هم بالاخره بد نيست ادم بره شنا تابستون دنبالش بودم نه جدي البته و خوب مشكل اينه براي خانوما معمولا صبح كلاس مي ذارن . الان يك استخر تقريبا نزديك خونه هست كلاس گذاشته البته 4:30 تا 5:30 هست يعني حتما بايد با ماشين برم ولي خوب يك ماه كه بيشتر نيست در ضمن توي پاييز هزينه اموزش شنا هم نصف مي شه ولي خوب گفته اگه به حد نصاب برسه حالا مرددم نمي دونم چه كنم هنوز .
ديشب شام قليه ماهي ها را خورديم مامانم زنگ زده مي گه غذا مذا ديگه نمي پزي مي گم مامان اخه مونده خيلي داريم چه كار كنم ؟ حالا مامان تصميم گرفته ديگه بهم غذا نده .....