فرار از دام بيماري
بله ديروز دوباره داشتم سرما مي خوردم ولي به يمن مصرف مرتب چايي در اداره ، مصرف مرتب چايي و شيرداغ در منزل ، خوردن قرص سرماخوردگي و خوابيدن زياد الان شكر خدا سرحال هستم در حقيقت ديروز را به محافظت از خودم پرداختم فقط همين .
ديروز توي اداره روز شلوغي بود اين مديرمون اخلاق بدي داره كه كارها را لحظه آخر مي گه يا يك كاري را مي گه فوري حتما امروز انجام شه از كارات مي گذري با زور انجامش مي دي ولي بعد مي بيني تا يك ماه ديگه ازش استفاده نمي كنه . خوب ديروزم دم ظهر ازم گزارش مي خواست و ديگه تا 12 دستم بند بود و ديدم نمي رسم برم باشگاه بنابراين وقت ناهار را رفتم دندون پزشكي و روكشم را امتحان نمود و ديگه فقط بايد يك روز برم براي گذاشتنش . عصر هم كه رفتم خونه و به مراقبت از خودم پرداختم :دي اولش رفتم بخوابم همسري هم مي خواست بخوابه گفتم نخواي زيادي بخوابي ها 45 دقيقه بسه ساعت مي ذارم بلند شيم بريم بيرن هم بگرديم هم من كش سر بخرم . خلاصه به اون نشون كه اون طفلكي بيدار شد ولي بنده ساعت كه زنگ زد به اين نتيجه رسيدم نه هواي سرد بهم مي خوره حالم بدتر مي شه بهتره خونه بمونم :دي
يك چيزي بگم تازگيا وقتي مي خوام از همسري جدا شم حس خيلي بدي دارم مثلا صبح ها كه مي خواد بره اداره همش غصه دارم حتي در حد بغض و با خودم مي گم چرا تا وقتي پيشم بود بيشتر با هم نبوديم اين همه ما منتظر زير يك سقف بودن بوديم چرا بيشتر ازش استفاده نمي كنم ولي خوب از اون ور هم نمي دونم ديگه بايد چي كار كرد ؟ عصرا با هم ميوه مي شوريم چايي دم مي كنيم با هم مي خوريمشون عشقولانه هم هستيم با هم شام مي خوريم جمع و جور مي كنيم اما بازم دلم بيشتر مي خواد دلم مي خواد چيز بيشتري بهش بدم يك روز خاص يك سوپرايز بزرگ يك محبت ويژه تر .
ديشب همسري كارت استخ را گذاش تو كيفك گفت اگه مي خواي تصميمتو زودتر بگير امروز زنگ بزن همه سوالاتو بپرس از 14ام شروع مي شه كلاساشون .