به ياد قديم ها
ديروز خيلي معمولي بود كار كردم اشتباه كردم يك تيكه اي را يك تيكه اي را درست خونه خبري نبود همسري ازم وا گرفته بود مريض بود همش خواب بود منم يا حواسم به اون بود يا كتاب مي خوندم يا حمام بودم و.... بگذريم از اينكه من كلا مريض خيلي بهتري هستم نه اه و ناله مي كنم نه كاري به كار كسي دارم تازه هي وسط مريضي بازم عادت دارم تشكر كنم محبت كنم عشق از خودم در كنم ......
كتابه كه خوندم ولي يك جوراي خاصي بود خيلي عميق يك جوري كه پرتم مي كرد تو گذشته يك جوري كه اصلا توي يك حال و هواي ديگه بودم زماني كه خيلي خيلي كوچيك بودم در حد 3 سال و اينا زماني كه عاشق كمد لباس ها بودم و باهاشون ساعت ها و ساعت ها بازي مي كردم هر لباس نقش يك شخصيت را داشت بسته به مدلش رنگش جنسش هزارتا قصه براشون مي ساختم يك ذره بزرگتر كه شدم جاي لباس ها را گل ها گرفتند همين بود باهاشون قصه مي ساختم بسته به رنگشون بوشون شادابيشون تعداد گلبرگ هاشون باز و بسته بودنشون .... از مدرسه كه بر مي گشتم هميشه دم زانوهام سبز بود چون اين قدر با گل و چمنها مشغول بودم كه حواسم پرت مي شد و مي خوردم زمين ....اين چيزا هيچ وقت برام تموم نشد شايد يك ذره از نمودش توي انشا نويسي بود هرچند معلممون مي گفت محبوبيت نوشته هات و شعرهات فقط نصفش مربوط به چيزي هست كه مي نويسي نصف ديگش به خاطر لحن صداته و من عادت كردم شعر بخونم قصه تعريف كنم براي اين و اون حتي تا الان حتي تا لان كه ازدواج كردم و گاهي دراز مي كشيم و من ساعت ها و ساعت ها براي همسري شعرهايي كه حفظم را مي خونم داستان و افسانه تعريف مي كنم و اون هي تعريف مي كنه و مي گه من اصلا حوصله گوش كردن به حرفها را ندارم ولي تو خيلي خوب بلدي قصه بگي خيلي گرم ....اما چيزاي ديگه هم هست اينكه من نمي تونم هيچ وقت مثلا عادي راه برم بدون فكر خاصي دست خودم نيست وقتي راه مي رم وقتي بيكار توي ماشينم يا .... يا با خودم مشاعره مي كنم يا مثلا شروع مي كنم اسم همه ميوه ها را به انگليسي مي گم يا مثلا همه حيوونا يا مثلا همه اسماي دختر با آ يا ..... يك جوري هميشه اينا تو ذهنم هست تمركز روي چيزاي خارج از حيطه ادبيات واقعا برام سخته واقعا سخته!!!
بعد خوندن كتابه كه فكر هم نكنيد عاشقانه بود برگشتم به همسري مي گم كاشك من و تو يك مدت طولاني با هم دوست بوديم بعدش يك جور رمانتيكي بهم پيش نهاد ازدواج مي دادي خيلي خونسرد مي گه مگه اين طور نبود؟ گفتم شايد باهم اشنا بوديم ولي پيش نهاد ازدواجش كه ديگه رمانتيك نبود آخه !
مي گي هاني من دختراي زيادي ديده بودم اولين دختري نبودي كه سر راهم باشي با يك اشنايي سنتي هم نبود تو با همه دخترايي كه ديدم فرق داشتي و عاشقت شدم نمي دونم واقعا نمي دونم اون كدوم خصوصيتم بود كه تو رو اين قدر جذب من كرد اصلا از خصوصياتم بود يا اين جور به نظرت اومد . منم اين حس را داشتم عزيزم اگه باهات ازدواج كردم چون به نظرم متفاوت ترين پسري بودي كه ديده بودم ولي مي دونم دقيق مي دونم چه كارهايي تو را برام متفاوت مي كرد چه چيز اين قدر ارزشت را برام بالا برده بود ولي نمي دونم در مورد خودم نمي دونم چه چيزي بود كه تو را شيفته خودش كرد؟!