ديروز بارون اومد يك عالمه . انگار با شلنگ آب مي ريختن زياد مداوم باصدا . ظهر مي خواستم برم باشگاه ولي ديدم بارون شروع شد ، ترسيدم برگشتنه تندتر شه از خيرش گذشتم . عصر هم از راه رفتم خونه مامان اينا تا همسري هم بياد اونجا و با هم راهي خونه عمو بشيم .

مامانم لازانيا پخته بود كه خيلي عالي بود و يك عالمه خوردم بعد هم رفتيم خونه مامان بزرگم . جانان جونم هم بود خانم هاويشان از الان فكر تولد جانانه كه چه كار كنه . تولدش مي شه 5ماه ديگه ! تازش اون وسط برق هم رفت و خلاصه چون بارندگي هم بود همسري هم دير رسيد و ديگه راه افتاديم . رانندگي هم خيلي سخت بود خيابونا پر اب تازه يك جورايي مه هم بود . خونه عموم هم بد نبود راستش دوتا نوه لوس داره كه شديدا ازشون بدم مي ياد و حوصلشونو ندارم كلا بچه لوس اذيتم مي كنه .

شب هم ديگه برگشتيم مامان يك ظرف پيركس مستطيلي برام خريده بود و يك مقاديري هم سبزي بهم داد . خيلي تو فكرم مامان اينا را اين هفته يك جوري ببرم بيرون تلاشم را مي كنم براي 5شنبه باشه بايد يه جوري با همسري هماهنگ كنم . فكرم درگيره زياد شاد نيستم

امروز صبح رفتم لب اب بعد از بارندگي و تميز شدن هوا چه حال و هواي قشنگي داشت پارك اگه وقت داريد حتما يك سري بزنيد .

همسري الان زنگ زد كه مامانم تماس گرفته گفته عصر مي خوان برن ديدن خانم داييش كه زايمان كرده گفتن شما هم مي ايين ؟ همسري گفته من كه مريضم نمي يام درست نيست گفتن پپر مي ياد ؟ منم ديدم ما هنوز كادو نخريديم گفتم نه . سر كادو و ايناها هم باز اعصابش از دست مامانش خرد بود . گير داده مامانش ها . تازه حرفو پيش كشيده چرا براي باهار كادو كم بردين خوب اون دخرت خالت بود اون اگه اورد شوهرش داشت كادو مي داد براي پسرخاله زنش ولي تو دخترخاله خودت بود !!!! فكر كنيد همسري بيچاره در حال انفجار بود