مرخصي همين جوركي
من كلا زياد مرخصي نمي رم وقتي هم مرخصي مي گيرم يا قراره برم مسافرت يا كاري دارم ولي اين بار با همسري تصميم داشتيم يك روز رو همين جوركي مرخصي بگيريم و توي خونه خوش بگذرونيم هر چند آخرشم اين قدر كار ريخت روي سرمون كه اندازه يك مسافرت درست و حسابي ماشين سواري نمودم .
2شنبه همسر گرام كليدشون را جا گذاشته بودند و منم برناممم اين بود برم كتابخونه بعد از كار و ديگه واسه همين مجبور شدم يك ساعت مرخصي بگيرم كه هم به كتاب خونه برسم هم وقتي همسر جان مي يان پشت در نمونن .
تا رسيدم خونه دست به كار شام شدم و پلو شويد باقالي پختم كه توش تن ماهي هم بود خودم خيلي دوست داشتم . همسري كه اومد اول نگاه كرد ببينه چايي درست كردم يا تهديدم در مورد قطع اينگونه محبت ها را عملي كردم كه ديد چايي هست و خوشحال شد و بعد پيش نهاد داد بريم سراغ قوري قهوه جوش خيلي مايل نبودم اما رفتيم اولا كه بگم اگر زماني قوري چاي سازتون مشكل پيدا كرد در كل ناراحت نباشيد حداقل در اين مدت من ديدم اكثر مغازه ها دارند ولي ظاهرا در مورد قهوه جوش من و همسري تنها پت و متي بوديم كه موفق به شكستنش شديم . خلاصه رفتيم همون كوچه يخچال و اونجا آدرس يك مغازه توي خيابون پروين را دادند و اونجا كه رفتيم اون آقاهه هم نداشت ولي چون نمايندگي بود گفت فردا زنگ مي زنم ببينم مي فرستن يا نه چون تا حالا نداشتيم اين مورد رو :دي ديگه اومديم خونه همسري رفت استخر منم سرگرم كتاب خوندن شدم و ديگه همينا .
3شنبه تا 8 صبح خواب بوديم . اتاق خوابمون ته خونست و تاريك ترين قسمت ساختمانمون يعني اگر توي روز در اتاق را ببنديد و پرده كشيده باشه اصلا فرقي با نصفه شب نداره تاريكي مطلق و همينه كه ادم توش زياد مي خوابه . بعدشم پاشديم خوشحال صبحانه مفصل خورديم و مونيتورمون را برديم براي تعمير نمايندگيش سر راه هم گفتيم يك سر بزنيم ببينيم سينما 4بعدي چه ساعتي بازه چون مي خواستيم مامان بابا را ببريم مامان خيلي دلش مي خواست بره ديگه تا اونجا رفتيم ديديم فقط عصر 5تا 10 بازه خواستيم برگرديم خونه كه من گفتم حالا كه اينجاييم بيا بريم سينما و رفتيم فيلم يك حبه قند . من خوشم اومد همسري هم دوست داشت . يك خانواده سنتي يزدي كه عروسي دختر كوچيكشونه و .... به صورت شيكي هم فقط 10 نفر بوديم و فيلم را هم دير شروع كردند . يك سري هم شهر كتاب زديم و همسري براي خودش از اين خودكار رنگي خوشگلا خريد و تا اومديم برسيم خونه شد 3 ظهر . نشستيم ناهار بخوريم كه آخراي ناهار 3:30 از نمايندگي مانيتور زنگ زدند بياين ببرينش درست شد تا 5 هم بازيم و خوب اين يعني ما بايد 4:15 حداكثر از خونه راه مي افتاديم خيلي خيلي خسته بودم اصلا نشد بخوابيم ديگه يك كوچولو دراز كشيديم و پيش به سوي نمايندگي بعد هم رفتيم سراغ مامان بابا و رفتيم سينما 4بعدي با اينك دفعه دوم بود اما باز خوشم اومد ولي براي بار سوم ديگه حاضر نيستم برم خسته كننده مي شه مامانم خيلي جيغ و داد كرد و ترسيد :دي در ضمن براي سينما هم خيلي معطل شديم بعدشم پياده با مامان اينا رفتيم تا انقلاب و ما 3 تا صفحه براي آلبوممون خريديم و برگشتيم رفتيم خونه مامان اينا يك مقاديري نشستيم شام هم همونجا خورديم و ديگه با كمك مامان عكس ها را هم چسبونديم . ولي وقتي رسيديم خونه يعني چشام باز نمي شد داشتم مي مردم از خواب منگ منگ بود . بيچاره همسري كه تازه كل روز را در حال رانندگي بود .
ديروز 16امين ماهگرد عقدمون بود طبق معمول من يادم نبود همسري تا ظهر هم بهم فرصت داد ولي ديد نه انگار يادم نيست خودش اومد بغلم كرد بوسيدم و بهم تبريك گفت .
راستي براي قهوه جوشمون هم زنگ زديم آقاهه گفت كه تماس گرفته و گفتن مي فرستيم حالا اميدوارم بشه واقعا رو حرفشون حساب كرد .
خوب ولي خدا را شكر خيلي از كارامون انجام شد . الان يكي فيلم عروسيمون مونده كه خوب دست ما نيست و فقط بايد فيلم حاضر شه تا بريم بگيريم و تسويه حساب كنيم يكي اينكه هنوز براي مبل ها كاور نخريدم يك محافظ تشكم هم بايد بخرم . يك مهموني براي دايي اينا بايد بدم يكي مامان همسري و خواهرش – ديدن داييش نرفتيم هنوز و همكارام هم مي خوان يك روز بيان خونم . اوف
پ. ن 1 : مامان زن داييم هم عمل كرد ممنونم دوستاي خوبم از دعاها و احوال پرسياتون خدا را شكر عمل رضايت بخش بوده ولي اينكه خوش خيم بوده غده يا بدخيم 10 روزي طول مي كشه تا جواب بدن .
پ. ن 2 : راستي براي اين سينما 4بعدي كه رفتم ديدم چاپ عكس روي ليوان و پازل و ... را همونجا داشت .