يعني الان شديد به خودم افتخار مي كنم چون همسري كه تا خونه مامانش اينا بود نهايت تلاش آشپزيش به نيمرو ختم مي شد و حتي تا سوسيس هم نرسيده بود 4شنبه برنج درست كرد خيلي هم خوب شد :دي تنها چيزي كه از 4شنبه يادمه اينه كه تا توي حمام بودم همسري غذا را پخت چيز ديگه اي تو ذهنم نيست .

5شنبه صبح دلم مي خواست زود زود برم خونه مامان اينا ولي نشد تا رسيدم 9:30 بود صبحانه خوردم و رفتيم خونه مامان بزرگ چون دايي جونم ساعت 11 بايد مي رفت آخي مامان بزرگ طفلي كلي گريه كرد . هر جا هست اميدوارم خوشبخت و شاد باشه . بعد از رفتن دايي ، مي خواستم برم قسط بدم كه ديدم مهي هم تنها داره مي ره پياده روي ديگه با هم رفتيم و توي راه هم كلي صحبت نموديم . بعدازظهر هم برگشتم خونه كه باز مامان باباي عزيزم يك مرغ بهم دادن و در ضمن محافظ تشك هم خريدم . قرار بود عصر بريم ديدن پسردايي همسري ولي خونه نبودند و ديگه بيكار بوديم من پيش نهاد دادم بريم خونه مامانش همسري گفت ا چي شد تو كه بدت مي يومد از اونجا نمي خواد بريم منم گفتم نه بابا خودم دارم پيشنهاد مي دم ديگه حتي صبح مي خواستم بستني بخرم كه فردا با خودمون ببريم ولي نشد و اينجا هي همسري سوال جوابم كرد كه چرا نشد و معذرت مي خوام واقعا معذرت مي خوام عين سگ پشيمون شدم . من نه از مادر موذي و تنبلش خوشم مي ياد نه چيزي . اين پيش نهادات هم فقط و فقط براي همسري بوده كه دوسش داشتم ولي از همين لحظه واقعا قسم مي خورم كه امكان نداره لب از لب باز كنم براي پيشنهاد هيچ گونه كمك يا محبتي به خانواده اش چون دليل نداره براي خوشحالي ديگران خودم را ناراحت كنم و فكر كنن گوشام درازه و همسري هم بعد از يك مدت هرچند به روي خودش نمي ياره ولي خباثتاي خانوادش يادش مي ره و يك جورايي متوقع مي شه نه اينكه اين كارها را لطف من بدونه . خلاصه رفتيم خونه مامانش بستني هم خريديم برديم و شام هم كتلت و عدس پلوي وا رفته بود تازه برميگرده مي گه من حتما بايد برنج ايراني بخرم هندي ها خوب نيست مي خواستم بگم بابا تو كه بعد اين همه سال مي زني تا اين حد خرابش مي كني چه فرقي داره برات چي بپزي آخرش كه اين از آب در مي ياد !! كلا در حد افتضاح غذا مي پزه و سه 4تا غذا هم بيشتر بلد نيست كه دوره اي همونا را مي پزه برنج ها بدون استثنا وارفته و خورشت ها هم آب و مواد كاملا جدا از هم و پر از گوشت . دقيقا مثل اين نديد بديدهايي كه فكر مي كنند اگه توي خورشت را پر از گوشت كردن جوري كه ديگه موادش ديده نشه يعني خيلي اعياني عمل نمودن . حالا به خودش مربوطه منم هيچ وقت گلايه اي نكردم ولي صدام وقتي در مي ياد كه به روي خودم نمي يارم اصلا كه چي جلوم گذاشتن بعد همسري مي گه برنجش خيلي خوشمزه بود يعني حس مي كنم كه الان دقيق فكر مي كنه يك گوش دراز جلوشه ديگه با عصبانيت بهش مي گم بس كن مگه من اعتراضي كردم چرا برنجش وارفته است مي گه نه وارفته نبود كه مي گم ببخشيد پس برنج وارفته چيه ؟ مي گه برنجي كه هنوز توش اب باشه . ديگه عصباني داد زدم عذر مي خوام تا حال كجا همچين برنجي ديدي كه توش اب باشه مگر اينكه بچه 5ساله بپزه !!! مي گه نه گاهي برنج مامانم همين طور مي شه !!!!! سكوت كردم يعني تو شوك بودم بعد مي گه همه مي گن دستپخت مامانم خيلي خوبه !!! بدم مي ياد وقتي به روي كسي عيبي را نمي يارم خودش پيش دستي كنه و سعي كنه خرم كنه . و وقتي جايي ببينم همسري به غذايي ايراد مي گيره بازم اساسي آتيشي مي شم .

جمعه صبح هم با همسري خونه را تميز كرديم و بعد رفتيم تمرين پارك دوبل كه تا حدودي راه افتادم دستش درد نكنه . عصر جمعه هم چايي برداشتيم برديم پارك ملت نشستيم خورديم و يك مقاديري قدم زديم بد نبود نمي گم خيلي عاشقانه بود ولي جر و بحثي هم نبود . در ضمن مادر گرامشون زنگ زدن شنبه صبح مرخصي مي گيري منو مي بري دفترچه قسطمو بگيرم يعني چي بگم !!!!

شب كه اومديم خونه همسري رفت سر سامسونتش و يك دفعه دفترچه اي را ديديم كه من بهش داده بودم هر صفحه اش يك شعر بود باز كردم يكيشو خوندم چه قدر قشنگ بود يعني هر دو يك جوري يخ زديم ساكت شديم گفتم چه قشنگه نه ؟ بغلم كرد و گفت هيچ وقت ديگه اون قدر عاشقم نبودي اره ؟ گفتم نه اين چه حرفيه ديوونه ولي نمي دونم چي هست . هنوز همون قدر عاشقش هستم ولي عاشق رابطمون نه اينو اعتراف مي كنم . اون موقع ها خوشحال بودم دنيا مال من بود شاد شاد ولي بعد از زندگي مشترك نه وقتي سر و كله چيزي به اسم فاميل وا شد نه از مامانش متنفرم از كاراش از برداشتاي خودش راجع به مامانش متنفرم واقعا متنفرم  . دست خودم نيست دائم خانوادش را با خانواده خودم مقايسه مي كنم به نظرم اين شانس بزرگيه كه بريد تو خانواده اي كه فرهنگشون را بالاتر از خانواده خودتون بدونيد . خانوادش همه درس خوندن شرايط ماليشونم خوبه ولي راستياتش خيلي فرق هست بين خانواده من و خانواده اون . خانوادش سنتين جون تو جونشون كنيد تو يك محله هاي ديگه با فرهنگ هاي ديگه بزرگ شدن و بعد پيشرفت كردن . قبل از ازدواج داييم بهم گفت پپر هيچ وقت مسائل بزرگ باعث دعوا بعد ازدواج نيست مگر تو شرايط درب و داغون ، چيزاي كوچيك هميشه مصيبت زاست و حالا دارم مي بينم . نمي دونم چطور بگم . مثلا وقتي تولد مي گيرن يك عالمه خرج مي كنن انواع كباب و جوجه و قورمه سبزي و فسنجون و ... يعني فكر مي كنن اين جوري تولد بچه 1 ساله خيلي باكلاس شده خرج كردن را دليل كلاس مي دونن در صورتي كه رسم تولد فست فود و غذاي ساده و تزيينات هست يك جوري تو ذوقم مي زنه . وقتي برميگردي به زن داييش مي گي الي جون چه قدر بلوزت بهت مي ياد سريع مي گه داييم از آلمان داده يا ... حس چندش بهم دست مي ده . نمي تونم تو ذهنم نياد كه واي چه قدر براش هيچان انگيزه كه يك بار يك لباس خارجي داره دست خودم نيست وقتي مي بينم هرچي طلا داره مثلا به خودش اويزون كنه و بعد هم اينا به به و چه چه كنن يعني آويزون كردن طلا يه چيز واجب و ضروريه و بعد مقايسه مي كنم با خانواده خودم كه حتي مامان بزرگ پيرم براش طلا و بدل مهم نيست و مي دونه حتي اگه مبنات قيمت باشه انگشتر بدلي هست كه قيمتش حتي از طلا هم بالاتر باشه !!!!!

من دلم زياد گرفته بعد از خوندن اون دفترچه . من يك جور متفاوت بزرگ شدم جايي كه اطرافيانم راحت 1 تومن پول ساعت مي دن تا 200 يا 300 تومن پول خودكار و خودنويس مي دن براي اين چيزا پول مي ديم برامون مهمه سرش بحث مي كنيم در مورد ماركاي مختلف لاوزم ارايش ماركاي لباس عينك .... در مورد رستوراناي مختلف بعد بريد جايي كه صحبت فقط سر طلا و فرش و نقره است نمي دونم براي من شوك بود همسرم اونجوري نيست باهاش مشكلي ندارم ولي نمي تونم واقعا صادقنه اعتراف نكنم خانواده بدجور تو ذوقم زدن هنوز عاشقشم هزار بار ولي اون قدر واخورده هستم كه حسي يا اشتياقي براي كاراي عاشقانه ندارم خستم زياد هم خستم .