فقط خودم
ديروز همسري با داييش اينا مجدد تماس گرفت و قرار شد 8 به بعد بريم خونشون ديدن ني ني كوچولو كه ديگه 1 ماهش شده . قبلش مشغول درست كردن شام شدم و يك تلاش ديگه براي لازانيا انجام دادم و البته قبل ترش نصيحتاي مفيدتون را يك دور كامل خوندم و اين بار خيلي خوب شد لازانيام . هم من هم همسري خيلي دوسش داشتيم . بعدشم تندي حاضر شديم و رفتيم خونه داييش اينا كه البته همسايمون هستند و پياده 5 دقيقه راه است تا خونشون . كوچولوشون ظاهرا از اين بچه آروما بود خيلي هم تپلي بود انگار تو هر لپش يك پرتقال گذاشته بودند قيافشم بامزه بود يك مقاديري نشستيم و بعدشم اومديم خونه خودمون بفرماييد شام ديديم و خوابيديم.
خوب من بابت همه حرفاي ديروزتون ممنونم ولي چيزها بيرون گود باور كنيد خيلي راحت تره تا داخل گود خيلي دلسردم خيلي غمگينم و واقعا توان تلاش ديگه اي را ندارم يعني اشتياقي هم نمونده .
خيلي ساده من و همسري عاشق هم بوديم و خيلي هم عقيده و هم فكر و بعد ازدواج كرديم و بعد مي دونيد مادرش چه تيپ آدمي بود . منم از اونايي كه متاسفانه هيچ چيز نمي گم نمي گم تا به نقطه انفجار برسم و مادرش هي كرد و هي كرد و ديگه بريدم ديگه منم وارد ميدون شدم شايد اگه همسرم درك بيشتري از شرايط داشت باهام همدلتر بود راحت تر بودم ولي نيست امروز كه مامانش يك شاهكار رو مي كنه خيلي ناراحت مي شه عصبانيه و مي گه واقعا نمي دونم چي كار كني وقتي 100% مقصره وقتي اين كارها رو مي كنه كه هيچ جاي بحثي نمي ذاره كه 1درصد حق باهاش باشه تا بشه از دفاعي كرد حق داري پپر ولي خوب مامانشه يك هفته بعد يادش مي ره انتظار داره منم يادم كه بره هيچي تصور كنم خانم خيلي خوب و خوش قلبيه و تازه كاراي مهربانانه هم براش بكنم و من داغون مي شم . حرف يك بار و دوبار نيست از بعد از عقدمون و باز شدن پاي خانوادش به اين رابطه همش همين بوده ! خسته شدم از اينكه دركم نكنه از اينكه در ظاهر پي دلم باشه و بدونم تصورش چيه . واقعا خستم . از اينكه مي شينه جلوي من براي خوب كردن اين رابطه فكر مي كنه من خرم و از مزاياي اخلاقي مادرش مي گه كه دقيقا خلافشو ديدم . از اينكه با همه اين كاراي اونا و همه حرفايي كه مي زنه در ضدشون ، وقتي شرايطش پيش مي ياد مي بينم هي مي خواد يه جوري احترام بيش از حد بهشون بذاره و دلشون را به دست بياره . از اين دو رو بودن چيزي گفتن و به چيز ديگه اعتقاد داشتن بدم مي ياد . از اينكه فكر مي كنه پي دلم هست و مطابق خواست من داره كار مي كنه و هيچ كاري نكرده هيچ تغييري نداشته و فقط تو ذهنش سرم منت داره بدم مي ياد .
امروز هم مادر گرامشون دستور دادند مرخصي مي گيري مي ياي منو مي بري بانك تا دفترچمو بگيرم ! برگشتم ديشب بهش گفتم بحثي ندارم باهات بكنم فقط لطفا بعد از اين تاريخ منو درازگوش فرض نكن و يك وقت جلوي من نگو مامانم عادت داره كاراشو خودش بكنه مبادا كسي به خاطرش به زحمت بيفته ! اين خيلي حرفه ادم خودش پا نشه بره بانك پسرشو مجبور كنه مرخصي بگيره ببردش يك بانك ساده اونم چي پسري كه كارش خارج از شهره و اين يعني همه اين راه را رفت و برگشت در صورت مرخصي خودش بايد بره و بياد با اين شرايط جاده ها ! خوب در چند جمله سعي كرد ازش دفاع كنه و بعد مثلا تيريپ محبت بگيره كه دوستت دارم و اين حرفا مهم نيست و حالم بهم مي خوره از محبتي كه پشتش هيچ چيز نيست نمي دونم چي شد كه حرفش پيش اومد و ازم پرسيد دوسش دارم يا نه ؟ و گفتم اره خودتو دوست دارم ولي زندگيم را نه قبل از عروسي روزاي خيلي شادتر و بهتري داشتم خيلي راحت هم گفت خوب طبيعيه همين طوره . در كل براش مهم نبود از زندگيم ناراضيم حتي به اندازه يك ارزن چون به صاحت مقدس مادرشون توهين شده بود ! وقتي خوابيديم همين طور داشتم اشك مي ريختم و خدا مي دونه چه قدر سعي كردم تا نبينه و بعد بلند شدم رفتم به بهانه كتاب خوندن تو اون اتاق و خيلي شيك هم ديدم لباسايي كه تاكيدن گفتم توي اين كمد نزن قشنگ زده توي همون كمد . بعد كه اومدم خوابيدم هي بغلم مي كرد و مي بوسيدم و خوب دقيقا حس بدي داشتم از اين محبتاي ظاهري محبتي كه توي عمل چيزي ازش نمي بينم . شايد اگه كس ديگه بود بي خيال مي شد گذشت ولي منم همين ادم حساسم با همين شخصيت نمي تونم هم بگذرم . هيچ بحثي چيزي توي اين چند روز پيش نيومده ولي واقعا بيشتر از اين طاقت ندارم براي اين رابطه مايه بذارم ترجيح مي دم فقط به خودم فكر كنم فقط خودم فقط خودم . الان هم زنگ زده بهم قربون صدقم مي ره مهربون حرف مي زنه بدم مي ياد بدم مي ياد همه كارايي كه دوست ندارم را مي كنه بعد تيريپ بخشش و عشق مي گيره و دوباره كارايي كه خودش فكر مي كنه درسته مي كنه . خیلی خستم امیدوارم اتفاقای خوبی بیفته روحیم عوض شه
مي گن ممكنه 4شنبه تعطيل باشه برنامه خاصي نداريم ولي خيلي دلم مي خواد اين طور شه دلم استراحت مي خواد .