عاشورا تاسوعا ، تاسوعا عاشورا
يعني واقعا اينو درك نمي كنم كه چرا وقتي اول روز تاسوعاست بعد عاشورا به صورت عموم گفته مي شه عاشورا تاسوعا تا هي من گيج شم خوب ؟!!!
يك شنبه قرار بود همسري بياد دنبالم تا با هم بريم يك سري به مامان زن داييم بزنيم كه عمل كرده و الان دوران نقاهت را مي گذرونه ولي همسري براش تو اداره كار پيش اومد و گفت دير مي ياد در نتيجه بنده هم اول رفتم كتابخونه از اون ور هم رفتم خونه مامان اينا و خودم يك سر كوچولو به مامان زن دايي زدم و گفتم بعد با همسري مفصل تر مي يام به مامان گفته بودم شام نمي مونيم ولي چون ديگه دير شد شام را همون جا خورديم . همسري كه اومد رفتيم با هم شيريني بخريم مي خواستيم از اين كيكاي عمونوروز ( اون شعبه كه تو قزل باشه و كيك عصرانه و صبحانه داره ) بخريم كه خوب ديگه ساعت 8 بود و كيكاش تموم شده بود ما هم يك جعبه شكلات خريديم براشون يك بسته كيت كت هم براي خونه . برگشتيم ديگه دختر داييام و پسردايي ها و جانان جوني هم اومدن و كلي دور هم بوديم و خوب بود خوش گذشت بعد هم همگي با هم رفتيم عيادت . آخر شب هم مي خواستيم برگرديم خونه ، مامانم يك پلاستيك خيلي خيلي بزرگ پرتقال آب گيري بهمون داد چندتا بسته نوداليت و يك شيشه شير بزرگ محلي كه رفته بودن خريده بودن .
دوشنبه صبح به خواب و آشپزي و استراحت گذشت . غذا هم اين بار دال عدس را امتحان كردم خوشمزه بود ولي يك مقاديري كم رب زدم رنگ و روش خيلي خوشجل نبود اما به شخصه عاشق دال عدسم . شبش هم باز مهمون بوديم خونه مامان اينا . عصر اولش با همسري اب مركبات گيريمون را افتتاح كرديم و آب پرتقال گرفتيم به به چه قدر اين وسايل جديد زندگي را راحت كردن بعدشم چايي درست كرديم رفتيم پارك ميرزا كوچك خان تو اون جزيره هه تو اب خيلي قشنگ بود فوق العاده بهمون چسبيد اين قدر خانواده هاي مختلف اومده بودن اتيش روشن كرده بودن و بساط كبابشون به راه بود اين قدر منم دلم خواست . ديگه بعدشم رفتيم خونه مامان اينا . خيلي خوش گذشت كباب ترش هم درست كرده بودند كه بنده عاشقش هستم . سام سام كه يك سري دوستاش اين ماه نذري دارن البته اون مدلي كه مي پزن و مي برن بسته بسته جاهاي فقير شهر پخش مي كنند و در نتيجه براي پخش غذا مي رفت كمك ولي خوب اين وسط به ما هم 4تا بسته نذري دادن دستشون درد نكنه .
3 شنبه هم ظهر و شب ترتيب همون نذري ها را داديم كاملا خانه نشين بوديم و البته من ارشيو فيلمامو از خونه اورده بودم و دو تا فيلمي كه حدس زدم ممكنه همسري بدش نياد را گذاشتم با هم ديديم يكي ترمينال كه بسيار دوست داشت و يكي هم بارسلونا كه خوشش اومد اما ترمينال را ترجيح مي داد . ديگه اينكه خاله همسري كه خونه جديد خريدن زنگ زد و واسه 5شنبه دعوتمون كرد همه فاميل را با هم گفته اما راستش نانا دوست من كه قبلا با همسري خونشون رفتيم بيرونم رفتيم با هم .... جمعه زنگ زده بود كه اگه 5شنبه كاري ندارين ما بياييم خونتون و ما هم يك شنبه زنگ زده بوديم كه اوكي بيايين پس همسري عذرخواهي كرد و گفت يك وقت ديگه ما خودمون مزاحم مي شيم بعدش عصر مامانش زنگ زده كه خاله ناراحت شده چرا نمي ايين ؟ همسري هم مي گفت بابا مهمون داريم چي كار كنيم از يك هفته پيشم زنگ زدن . تازه خاله كي ناراحت شد به من كه چيزي نگفت مگه چيز بدي گفتم ؟ بعد مامانش مي گه خوب تا مهموناتون رفتن بياييد اونجا همسري ديگه عصباني مي گه مگه نمي گم شام با هميم چطور بياييم ؟!!!!! در ضمن كه دوباره به همسري گير داده چرا عروسي دختر خالت كادو كم بردي ؟ اون كم اورد تو زياد مي بردي تا شرمنده شه ... همسري گفت اره خيلي اهل شرمندگين كه براي عروسي من چند ماه بعد از دخترش نصف كادويي كه تو بردي را اورد !!! كلا رو اعصابه ديگه .
در مورد اون احساسات اون حرفها خيلي جنگ و جدل بحث داشتيم با همسري اين چند روزه بحث هاي دو سه ساعته حتي خيلي اشك ريختم . همسري هم يك حرفايي زد اينكه گفت ببين هر كار واسه مامانم مي كنم 10% واسه اونه 90% به خاطر ديني هست كه به بابام دارم قبول نكردم گفتم اگه اين بود حرفي نداشتم ولي وقتي بهت مي گم هر ننه قمري يك بانك ساده را خودش مي تونه بره مي گي نه مامانم نمي تونه بايد ببرمش معذرت خواهي كرد گفت خوب راست مي گي گاهي يادم مي ره . خيلي خيلي از چيزايي كه تو قلبم بود را گفتم خيلي هاش هم موند نمي دونم براي يك سري دخالت ها و مقايسه هاي مزخرفش گفت ببين فقط اينو بدون كه تنها در مورد تو اين جور نيست چون عروسشي ، براي ما هم بوده قبل از عروسي خلي دعوا داشتم باهاش حالا ازش جدا شدم راحتم خواهرمو بدبخت كرد بابام اصلا حاضر نمي شد آخر هفته ها باش بره بيرون فقط ما را مي برد . گفت مثلا باورت بشه يا نه قبل از اشنايي ما مي يومدم خونه مي ديدم براي خودش فلان جا رفته قرار خواستگاري گذاشته اعصابم خرد مي شد فكر كن از سر كار بياي بدون خبري چيزي ببيني مامانت تصميم گرفته زن بگيري خودشم تشخيص داده كجا بري قرار هم گذاشته عصباني مي شدم قهر دعوا از اون ور مي ديدم خوب مردم چه گناهي دارن پا مي شدم مي رفتم مي يومدم خونه مي گفتم خوب خيالت راحت شد رفتيم ؟ نمي خوامش . فردا مي يومدم مي ديدم مي گه براي جلسه دوم قرار گذاشتم به نظرم دختره خوبه !!!! خلاصه خلاصش اين بود كه ته تهش گفت تقصير من بود رويايي فكر مي كردم دلم مي خواست بعد از عروسي يك رابطه عالي و صميمي با مامانم داشته باشم ولي خوب شخصيتم با مامانم فرق داشت بنابرين عاشق دختري هم شدم كه اصلا توي يك مدار ديگه بود ارزشاش اكثرا ضد مامانم ولي ابلهانه مي خواستم اين وسط همه چي درست شه هي سعي مي كردم ازتون بخوام رفتاراتون مطابق ميل هم باشه ولي نمي شه اصلا نمي شه ديگه هيچ سعي اي نمي كنم فقط احترام ظاهري بذار نه محبتي نه چيزي . هر وقت هم مامانم هرچي گفت جوابشو بده . تو همه تلاشت را كردي وقتي اون هيچ تلاشي نمي كنه پس بي خيال نمي ذارم بيشتر از اين اذيت شي
پ. ن 1 مامان همسري برگشته گفته بهش حقوق پپر فلان قدره ديگه اره ؟ شوهرخواهرت گفته پپر خيلي خوب حقوق مي گيره . همسري هم گفته نه نصف اينه . نكته اول كه اخه چه قدر فضولي تو عفريته به توچه . دوم به همسري مي گم حالا چرا نصف گفتي ؟ گفت خوب راستش حرفشون اينه اينا وضعشون خوبه چه قدر حقوق مي گيرين دوتايي رو هم به ما مهموني نمي دن ما را شام نمي برن بيرون اين ور اون ور !!! يعني مزخرفتر از اين سراغ دارين ؟ هر چند اين كاراي همسري بازم به ميلم نيست كه سعي مي كنه صداشونو در نياره من دلم مي خواد حرصشون در بياد .
پ. ن 2 : اون سوالي كه قبل گفتم همش تو ذهنمه ولي همسري جواب درست و درموني براش نداره دوباره ازش كردم . گفتم عاشق چيه من شدي ؟ اين بار بيشتر فكر كرد و نهايتا گفت بيشتر همه از طرز فكرت خوشم مي يومد اينكه كليشه اي نبود بد يا خوب مال خودت بود تو هرچيزي نظر خودتو داشتي روشم بودي مطمئن بودم از هرچيزي كه ازت بپرسم هيچ وقت همون جوابي نخواهد بود كه از 90 درصد ديگه مي شنوم جواب خاص خودته ! حالا اينم به نظرم جواب اون سوال نيست ولي راستش يك جوري رفتم عقب به حرفي كه يك بار يك همكلاس دانشگاه بهم گفت و با گذشت 10 سال از اون روزا هنوز شفاف تو ذهنمه يعني اين قدر درگيرم كرد . اون زمان يك پسري بود سمج منو مي خواست و با اينكه گفته بودم نه زنگ زده بود خونه و بابا اينا گفته بودن نه پررو پررو خانوادش را فرستاده بود تحقيق دانشگاه . آتي دوستم گفت اره اين دختره اومد از من راجع به تو پرس و جو كرد ؟ منم گفتم .... اينجا خوب يك سري تعريفا كرده بود ولي جمله آخرش خيلي برام عجيب بود . گفت كه گفتم مي دوني اخلاق و رفتارش خيلي خاصه يك چيزاي خيلي خاصي داره وقتي قلقش بياد دستت خيلي عاليه ... من واقعا و از صميم قلب معتقد بودم خيلي خيلي معموليم و اين جمله يعني نمي دونيد چه قدر تو ذهنم پر رنگ شد نمي دونم حتي اين خاص بودن رو به خوبه رو به بده نمي دونم فقط ديدگاه اون بود يا واقعا خيليها اين نظر رو دارن ولي خيلي همين جمله ساده منو حساس كرد كمي ترسوند و راستش هيچ وقت نتونستم فراموشش كنم يا جرئت نداشتم از كس ديگه بپرسم كه اونا هم نظرشون همينه يا نه .