پروانه ها
4شنبه بعد از كار كه رفتم خونه و يك مقاديري استراحت كرديم و با همسر گرام راهي خريد شديم هم براي 5شنبه كه مهمون داشتيم هم يك چيزايي مثل سيب زميني پياز و ماست و مربا ..... ديگه چند سري هم رفتيم و طول كشيد و صد البته كه موقع خريد همسر گرام اصلا توجه نداشت مني هم هستم مي رفت براي خودش مثلا اين پياز را نگاه مي كرد مي گفت نه اين بده از اون سبد بر مي داشت بعد مي ديد نه خاليش مي كرد مي رفت سر اون سبد و .... انگار نه انگار كسي كه قراره تشخيص بده چه پيازي به دردش مي خوره منم كه خوب البته طي اعترافاتي كه بعدش كرد كاشف به عمل اومد مادر تنبلشون خريد نمي كردن و هميشه اين طفلي را تنها مي فرستاده براي خريد هيچ وقت هم دنبالش نرفته اونم عادت نداره كسي باهاش باشه . شام هم كه باز غذاي نذري داشتيم . راستش موقعي كه تعطيل شدم مامان و باباي عزيزم اومدن دم اداره و يك مقاديري غذاي نذري برام اوردن كه خوب البته به مدد همون دوستاي سام سام بود .
5شنبه از صبح زود تا خود ساعت 2 مشغول تميزكاري اساسي خونه بودم ولي خيلي خيلي خسته شدم و خونه مامان اينا هم ديگه نرفتم . عصرشم باز فقط رسيدم به جز يك خواب كوچولو حمام برم و كاراي باقي مونده مثل شستن ميوه ها و .... را با همسري انجام بديم . در ضمن اينكه 5شنبه ماهگرد اشناييمون بود و خوب طبق معمول من كه يادم نبود و همسري بهم تبريك گفت باز كلي ذوق كرد . دلم مي خواست برم كادويي چيزي براش بخرم ولي راستش اصلا فرصت نشد . شب هم نانا و امينم شوهرش 7:30 اومدن خونمون يك جعبه بزرگ شكلات و يك سكه پارسيان هم اورده بودن مثل هميشه هم شيك و پيك بودند خيلي هم نشستن و يك عالمه حرف زديم چون هم سنيم كنار هم بهمون خوش مي گذره و حرف براي گفتن زياد داريم تازه هم از مالزي برگشتن و كلي از اونجا برامون گفتن . فقط يك مسئله بود نانا از روز قبل بهم تاكيد كرد براي شام نمي مونيم پس چيزي نپختم ولي خوب تا 10 موندن ديگه ديربود يه جوري به شام مي خورد از يك طرف مي ديدم زشته بدون شام برن از يك طرف نمي دونستم چي جوري پيش نهاد بدم همسري بره از بيرون شام بخره كه يه وقت اين معنا را نده كه زياد نشستيد و بلند شن برن ؟!!! ولي هم به من هم به همسري خيلي خوش گذشت .
بگذريم از اينكه صبح دوباره مامان گرامشون زنگ زده بودند و اصرار پشت اصرار كه چرا شب نمي آيين ناراحت مي شن و از اين حرفا آخه آدم چه قدر غير منطقي . خداييش مگه ناراحتي داره ؟ يكي به شما زنگ بزنه بگه 5شنبه تشريف بياريد خونه ما و شما هم بگيد شرمنده 5شنبه مهمون داريم ولي بقيه روزها آزاديم؟
جمعه صبح هم زود زود بيدار شديم و يك مقاديري بساط چايي و ميوه را اماده كرديم و با همسري رفتيم جاتون خالي نون تازه و آش صبحانه هم خريديم و راهي بيشه ناژنون شديم . خوب خيلي پوشيده بوديم و فقط انگشتامون سردش بود خيلي خيلي هم صبحانه بهمون چسبيد و همين طور چاييش واقعا كيف داد . بعدشم كه يك عالمه صحبت كرديم و نشستيم رفتيم ديدن موزه پروانه ها . راستش پر از تابلوهايي از پروانه هاي خشك شده است اول فكر مي كردم زياد جالب نباشه ديدن يك سري پروانه خشك شده ولي بعدش خيلي زياد با همسري جذبشون شديم و فوق العاده ديدنشون برامون طول كشيد چون دونه دونه هي بالهاشونو نگاه مي كرديم رنگاي مختلف نقشاي مختلف .... يعني پروانه ها واقعا زيبا هستند اصلا ادم از اين تركيب رنگ و نقشاي گاه هندسي مي موند ابي و طوسي كنار هم مشكي و قرمز ..... يك دفعه مي ديدي واي چند نوع زرد مختلف فقط تو يك بال تنها هست ؟!!!!! بعد از موزه هم رفتيم يك عالمه كنار اب قدم زديم صحبت كرديم از مناظر لذت برديم و بعدشم قطار سواري توي پارك ناژنون كه به من حال داد و ديگه ظهر شده بود يعني از 7 كه اومديم بيرون شده بود 11:30 ديگه برگشتيم خونه و لامپ دست شويي مشكل پيدا كرده بود كه همسري اونو درست كرد و درزگير براي پنجره اتاق كامپيوتر خريد اونو نصب كرديم و ناهار بازم نذري خورديم و خوابيديم . عصر هم پاي فوتبال بوديم كه البته من نمي تونم توي سكوت ببينم و حتما بايد تا اخرين حد حرف بزنم ولي از اونجايي كه پرسپوليس يك گل خورد روحيمو از دست دادم و رفتم سراغ گرفتن آب پرتقال :دي بعد همسري پيش نهاد داد بريم خونه مامانش اينا اصلا دلم نبود برم ولي خوب رفتيم فقط قبلش تاكيد شديد كردم كه تحت هيچ عنوان براي شام نمي مونيم . اونجا مامانش كمي از مهموني شب قبل گفت و دوباره تاكيد كه ناراحت شدن كه شما نيومدين و البته وقتي با خودمون حرف زدن ناراحت نبودن يا مامان همسري دروغ مي گه يا رفته خودش سبب ناراحتي شده و مثلا گفته اره دوستاي پپر بودن گفتم تا رفتن بيايين گفتن نه كه اونا هم فكر كنن زمان بندي ما جوري بوده كه مي شد رفت و نرفتيم . دو مورد ناراحتي را هم باز به وجود آورد يكي براي من يكي براي همسري كه البته بنده تلاش نمودم به روي خودم نيارم راستش اونجا بوديم يك بار رفتم دست شويي و دقيق متوجه شدم وقتي نبودم يك بحث جديد بود و تا من اومدم تغيير كرد. پرس و جو نكردم ولي بعدش خود همسري گفت تا نبودي مامانم سريع گفت خاله گفته باهار ( همون دختر خاله اي كه با ما ازدواج كرد و ننه همسري مي خواست عروسش شه ) را باباش بهش يك عابر بانك داده هر هفته براش شارژ مي كنه هنوز هم براش پول مي فرسته هم سبزي ! وقتي كاملا مواظبه من نباشم اين حرف رو بزنه و وقتي همسري شديد عصبي بود از دستش خوب ببينيد با چه لحني گفته و چه منظوري داشته !!!!! دوما كه اين خواهر همسري اعلام نكرده بود ازدواج كرده و طي اين 6سال حقوق پدرش را مي گرفت و الان يك سال هست قطع شده ولي به مامانش و برادرش هم اضافه نشده و بايد مي رفتن كانون پرس و جو و البته فكر نكنيد كار سختيه ها چون به تامين اجتماعي و اينا ربطي نداره شركت خودش حقوق بازنشستگي را مي ده و يك دفتر توي يك خيابون داره و صد البته كه همسر گرام در نقش رانند اژانس بايد مرخصي مي گرفتن و مادرشون را مي بردن و خوب قرار بر اين شده بود يه سري مدارك را ببرن تا اونا توي كامپيوتر وارد كنن و الان مادرهمسري جوري قضيه را عنوان مي كرد كه توقع داشت همسري باز اين كارها را بكنه براي خواهرش . همسري هم جوري صحبت كرد كه خوب يه روز بريد سريع تر تكليفش معلوم شه ! من تي وي نگاه مي كردم و بعد همسري گفت مامانم توقع داشت من ببرمشون و شديد خيلي خيلي شديد ناراحت شد ولي به نظرم بي مورد بود اولا تو ناراحت مي شدي دوما خودشو دخترش هر دو توي خونن از صبح تا شب مسير هم كه تو شهر هم تاكسي هم اتوبوس هم اژانس كار سختي هم نيست چندتا كپي بايد ببرن بدن و برگردن و سوما به دامادش بگه مرخصي بگيره بره كاراي زنشو درست كنه ! اينا جداي فضولي هاش بود كه مستقيم برگشت گفت دوستت كادو چي اورد و اينكه بهم گفت از صبح توي خونه بوديد ؟ گفتم اره ولي صبحانه را رفتيم پارك گف جاي ديگه نرفتين ؟ گفتم نه بعد خيلي صريح برگشت گفت يعني خونه مامانت نرفتين ؟ گفتم نه !
خوب بايد هرچه سريع تر هم مهمونشون كنم يك جور وظيفه مزخرفه كه همش به يادمه و اذيتم مي كنه بهتره زودتر از هولش دربيام هرچند با اعصاب خوردي همراه است اولا وجود بچه خواهرش كه مامانش حواسش بهش نيست و اهل خرابكاريه دوما مي دونم الان همسري مي خواد سنگ تمام بذاره و من شديد نمي خوام اين طور باشه و خوب امروز مي رم بهش مي گم تصميمم دقيق فقط و فقط كباب و يك خورشت هست و تمام اگر جور ديگه مي خواي اصلا خونه را بي خيال شو برشون دار مي بريمشون بيرون و تمام .
پ. ن : راستش مي خواستم عكس دست بندم و ميز شام را كه گفته بوديد به همراه چندتا عكس از پاييز ناژنون و موزه پروانه ها بذارم ولي كابل يادم رفته . ان شا ... فردا