خيلي خيلي خوابم مي ياد چشام اون قدر سنگينه به زور باز مي شه ديشب زود هم خوابيديم 11:30 بود گمونم ولي دارم مي ميرم چشام باز نمي شه اصلا ، در اين حد دقيقا !

ديروز نمي خواستم برم كتابخونه چون كتابام هنوز تموم نشده بود ولي وقتي يادم افتاد همسري استخر داره و تنهام گفتم نه يه سري بايد برم . مامان اون موقع ها هي بهم مي گفت دلم مي خواد شوهر كني ديگه نتوني اين قدر كتاب بخوني نمي دونه الان هر وقت برم كتابخونه وقتي مي رسم همسري عزيز برام ميوه پوست كنده قاچ كرده چايي يا نسكافه درست كرده و با شيريني يا شكلات برام چيده رو ميز :دي

ديروز به مدد كلاس استخر همسري برنامه اي نداشتيم و توي خونه بوديم بعد از خوردن ميوه و نسكافه نشستيم كمي در مورد برنامه سفرمون صحبت كرديم بعد من رفتم حمام وقتي برگشتم همسري توي يك ظرف خيلي بزرگ يك سالاد توپ درست كرده بود كه با عدس پلوهاي مامان خورديم . جاتون خالي خيلي حال داد و البته به اندازه يك بار ديگه هم هنوز عدس پلو داريم . بعدش همسري رفت استخرمنم مشغول كتاب خوندن و اينترنت بازي بودم تا برگشت و با هم بفرماييد شام را ديديم . بعد استخر يك سر زده بود خونه مامانش تا براي جمعه بهشون بگه و خوب مادر گرامشون گفته بود به خواهرت جدا زنگ بزن دعوتشون كن ! حالا اين حرف چرا رو اعصابه براي اينكه هيچ وقت خواهرش زنگ نزده ما را دعوت كنه هميشه به مامانش گفته مامانش به ما . منم گله اي نكرده بودم خوب فكر مي كردم اينا اين مدلين ديگه ولي حالا كه نوبت ما شده دوباره ننه گراميشون ياد رسم  و رسوم افتاده . آخ يعني مشتاقانه منتظرم جمعه بياد و بره اين وظيفه اي كه حس مي كنم از رو دوشم برداشته شه ديگه دعوتشون نمي كنم رفت و آمدم را هم از ايني كه هست كمتر مي كنم بازم .

دلم ميخواد بيشتر براي خونم براي زندگيمون وقت بذارم اما نمي دونم مثلا چي كار كنم ! الانم ابروهام خيلي دراومده و حس بيسيار بدي دارم هرچند تا 5شنبه مجبورم تحمل كنم .