اداره روزي بسي معمولي بود ديروز بدون اتفاقي قابل ذكر گذشت . بايد خاله پري مي يومد كه نمي دونم چرا نمي ياد امروزم نيومده از دستش شديد عصبانيم چون اگه نخواد به موقع بياد برنامه هاي ماه بعدم به هم مي خوره خوب !

خونه هم مطلب خاصي نبود قرار بود ديشب همسري را شام مهمون كنم بيرون ولي خودش گفت بذاريم براي فردا چون هم مي شه شب ماهگرد ازدواجمون هم اينكه امشب مي تونه تو خونه آخرين قسمت بفرماييد شام را ببينه و مطلع شه اين اسي ادعا چي كار مي كنه . خلاصه منم قبول نمودم همسري به حمام و خواب مشغول شدم اينجانب هم به امر مهم اينترنت بازي و كتاب خواني . همسري هي بغلم مي كرد ديروز مي خنديد مي گفت اه چند وقته بحث و محث نداشتيم ها دلم تنگ شده گفتم نترس جمعه مامانت اينا مي يان آتيش به پا مي شه . نمي دونم راستش يه چيزايي تو دلم هست من دوست دارم كوچيك ترين ناراحتيمو هم بيان كنم حتي كمترينشو حس مي كنم اين كار بهم كمك مي كنه ولي خوب ادم بايد خيلي حواسش باشه تا دچار خودسانسوري نشه . همين ديشب مثلا داشتم به اين فكر مي كردم كه اره چه قدر تو اين كلاساي قبل از ازدواج در مورد خاله پري براي آقايون صحبت كردن من به شخصه همسريم نه از نظر جسمي نه از نظر روحي تو اين مواقع توجه خاصي بهم نداره خوب البته همسر من تو خونه خيلي كار مي كنه اگه چايي درست كنم حتما ظرفشو مي شوره يا اگه اون درست كنه من مي شورم سفره را پهن مي كنه جمع مي كنه ظرفشو مي شوره و همه كار مي كنه توقع بيشتر ندارم ولي هيچ كدوم مربوط به اين حالم نمي شه مربوط به عقيده ي كليشه در مورد كمك توي خونه است مثلا نمي گه تو حالا مريضي بخواب من جمع مي كنم از اين چيزا من كه ناراحتم و عميقا معتقدم دختر از اون اول خودش بايد اين قضيه را بزرگ نمايي كنه كلي هم ناز و عشوه بياد تا مرد عادت كنه به مسئله .

ديگه ديشب براي هر شام ديگه اي هم دير بود و نوداليت خورديم يكي با طعم گوشت يكي با طعم قارچ من كه واقعا عاشق نوداليتم خيلي دوست دارم بسي خوشمزه است بعد هم همسري كلي هله هوله خريده بود كه خيلي حال داد چيپس پفك دونات ... بعدشم خوابيديم به همين سادگي

ناراحتي نوشت : همسري ازت دلخورم كه مستقيم نمي گي ولي يك جوري نارضايتيت از غذا را اعلام مي كني مثلا وقتي بهت مي گم نوداليت داريم مي پرسي نوداليت خالي ؟ يعني بدون گوشت ؟ اره ناراحت مي شم عزيزم ديگه بهت نمي گم فايده نداره مي دوني خودت كه بدم مي ياد البته اصلا هم تصميم ندارم به نظرت اهميتي بدم يه جورايي يادم دادي به قول خودت بايد تو مسائل كوچيك ادم خودشو در نظر بگيره منم جوري از اين به بعد خواهم پخت كه خودم دوست داشته باشم و هيچ وقت هم نظرتو نمي پرسم شما هم مختاري هر وقت هرجور دلت خواست بپزي

همسري ازت دلخورم خيلي دلخورم كه بهت گفتم سگ ديدم توي كوچه ترسيدم و همش را با شوخي برگزار كردي مي دونستي كاملا مي دونستي كه واقعا مي ترسم و با شوخي برگزارش كردي تا مجبور نشي كاري بكني نترس ازت نمي خوام ديگه هيچ وقت كاري بكني بعضي كارا وقتي ارزشمنده كه خود ادم اون كار رو بكنه قبل از اينكه ازش بخوان

همسري ازت دلخورم كه اولويت هاي خودت برات مهمه اگه حباب لامپ لق باشه سر ظهر هم شده بايد بري بگيري ولي اگه چوب لباسي كنده شده باشه مشكل منه

خوشحال نوشت : با همه وجود خوشحالم مادر همسري و خواهرش جمعه مهمونمون هستن حس مي كنم يك بار بزرگ از رو دوشم برداشته مي شه و براي كم كردن رفت و آمدم آزاد آزاد مي شم

دلم مي خواد خوشحال خوشحال زندگي كنم ادم نبايد خوشحاليشو به كسي وابسته كن . بايد خودخواه بود و از وجود ديگران براي خوشحالي استفاده كرد .