4شنبه قرار بود شام بريم بيرون قبلش داشتيم تي وي مي ديديم و يك مقاديري حرف خاله پري منو زديم شوخي شوخي گفتم نه انگار ني ني دارم و چون نزديك شب يلدا فهميدم يا اسمشو مي ذارم يلدا يا چون تو اذره اسمشو مي ذارم آذر:دي و با اينكه هيچ گونه شكي نداشتيم براي مزاح و شوخي گفتيم بذار از بي بي چكي كه قبلا خريده بوديم استفاده كنيم اصلا ببينيم استفادش چطوريه و خوب بيسيار بيساير مسخره بازي و ناشي بازي دراورديم و خنديديم ولي در اين بين زديم جفت بي بي چك ها را نابود كرديم و يك دفعه ترس و دلهره گرفتمون يعني هول كرديم در حد بندس ليگا و بغض و اينا ، تا رفتيم يكي ديگه خريديم و عين آدم با متانت انجامش داديم و راحت شديم . خوب البته نكته قابل توجه در اين قسمت توانايي شديد بنده است كه خيلي راحت در عرض نيم ساعت 3 تا تست دادم و همسري مونده بود اي ول اينا را از كجا مي ياري :دي خلاصه همسر عزيزم از اونجايي كه خدايي نكرده نبايد هيچ فشاري بهش بياد و خيلي سوسول تشريف دارند و بنده متنفرم از اين رفتار فرمودند نمي تونند بيان شام و هي دو باري از من پرسيد واقعا دوست داري بريم منم گفتم اره و خوب نهايتا نرفتيم با اينكه مي دونه متنفرم از اين كاراش خلاصه برگشتيم ايشون مجبور شدند مريض بازي در بيارن و بخوابن با اينكه واقعا حالش خوب بود و جدي قصد بلند شدنم داشت . منم كه حاضري خوردم باهاش سرسنگين بودم و رفتم فيلم خواهران مك دالن را ديدم قشنگه .

 5شنبه صبح اول از راه رفتم كتابخونه و بعد هم رفتم خونه مامان اينا . يك كمي حرف و صحبت و بعدشم با مامان راهي شدم و زيتون و ترشي و شيريني براي مهموني جمعه خريدم و يك پليور فيلي هم براي كادوي شب يلداي همسري . يعني واقعا يك پليور نازك كه بشه روي پيراهن پوشيد احتياج داشت اين شد كه رفتم سراغش . خوب به همسر گرام گفتم ظهر مي ياي دنبالم با هم بريم كه با لحن بسيار بدي فرمودند خير و من خستم و باز ناراحتيم ازش بيشتر شد و عصر خودم رفتم خونه ، مامان هم يك ظرف قورمه سبزي بهم داد و البته كه اه من آقاي همسر را گرفت و تا 8 و 9 شب مجبور شد بمونه سركار اونم با اعصاب خوردي شديد :دي و البته من چون خيلي دختر خوبيم ديدم داره دير مي ياد خودم پا شدم رفتم بيرون ميوه و لوازم سالاد و اينا هم خريدم و خورشتم را هم در اين بين مهيا نمودم فقط فكر توانايي خودمو نكردم خريد بيش از حد كردم و دستم كشيده شه و گردنم درد گرفت و قابل توجه است كه آقاي همسر محل نداد مثلا تلافي اين كه من مريضم ازم توقع داري بريم بيرون ! مريض هم كه مي دونيد چيه منظورش تا رفتيم بي بي چك سومي را بخريم هول كرده . ديگه شام از قبل برنج داشتيم با قورمه سبزي ها خورديم . بعدشم رفتيم براي شام فردا كباب و چيپس و اينا خريديم .

جمعه صبح هم من رفتم حمام و شيشه ميزها را تميز كردم و برنج پخيدم . همسري هم جارو كشيد و دست شويي را شست و تراس را شست و اشپزخونه را مرتب كرد ديگه هم ديد سرسنگيني من زيادي شد اومد معذرت خواهي و ببخشيد و شرمندتم و روم نمي شه نگات كنم و .... وقتي مي گه واقعا پشيمونه ها ولي كلا خودخواهي و اولويت بودن خودش نسبت به همه به نظر من تو خونشه يعني به نظر من تو خون 99 درصد مرداست و البته تيپ دختراي خيلي مهربون با اين قضيه كنار مي يان ولي راستش من از اون مدليا نيستم . خلاصه كه اشتي كرديم و ناهار هم بقاياي نذريمونو خورديم . ديگه كمي خوابيديم و عصر هم ظرف ها را اماده كرديم و همسري رفت برام شامپو و قرص خريد و سالاد هم درست نمود . ديگه مامانش اينا اومدن با يك جعبه شيريني . مهموني هم بد نبود خوش گذشت و همه چيز مرتب برگزار شد موقع شام هم سعي كردند خداييش كمك كنند ولي من از قبل همه چيز را چيده بودم فقط كشيدن برنج مونده بود كه اونم چيز خاصي نبود شام هم كباب و خورشت قيمه بود با سالاد و ماست و چند نمونه ترشي و زيتون و سبزي خوردن . اذيت نكردم خودمو . مهمونا هم كه رفتن ديگه با همسري تندي ظرفا را چيديم تو ماشين و شيشه ميزها را باز تميز كرديم و خسته خسته خوابيديم .

رفتار خانواده همسري خوب بود ولي مشكل اينه كه مدلشون اين جوريه كه جلوي روت هميشه بساط تعريف به پاست و  پشت سرت بساط غيبت مثلا همين ديشب كلا بحثشون سر مهموني خاله بود كه ما نرفتيم واي غذاش سرد بود چيش فلان بود اونش بمان بود و ....

ظاهرا مامان اينا را 5شنبه نمي شه دعوت كرد حالا فكرم رو 3شنبه است البته به شرطي كه دايي اينا بتونن بيان يعني اميدوارم بتونن تا از هولش در بيام ولي خوب به خاطر نقاهت بعد از عمل مامان زن دايي نمي دونم دستشون بند هست يا نه .

پ. ن : اون خاله پري لعنتي هم رو اعصابمه هميشه منظم بوده نمي دونم چش شده از اون طرف مطمئنم ربطي به ني ني و اينا نداره خيلي عصبيم نمي فهمم چم شده .