نمي خوام از ديروز بگم حس جالبي هم نيست حس گريه دل نازك شدن دل تنگي .... نمي خوام بزرگش كنم من جوري بزرگ شدم كه شديد وابسته به خانواده مادري ام يعني هميشه كنار هم بوديم و فوق العاده برام مهمند ارتباطم با خانواده پدري كم بوده و توي اون ها با اين عمو كه كمتر از بقيه ي عموها هرچند اين مهربون ترينشون بود نمي خوام بزرگش كنم اما باز دل آدم خيلي مي سوزه از هر حرفي راجع به قضيه مي رنجه دلش هم دردي مي خواد و ديروز بيشترش به گريه گذاشت هرچند وقتي با مامان اينا حرف مي زنم سعي مي كنم به روي خودم نيارم . فردا هم نيستم مي ريم براي مراسم عمو . امشب مي رسه اصفهان بابا و عموها رفتن شيراز بيارنش .

ديروز مادرشوهر گرام زنگ زدند تسليت گفتن هي مي گفت غصه نخوري ها ناراحت نباشي ها . من سعي مي كنم بهش فكر نكنم ولي وقتي حرفش مي شه گريه ام مي گيره دست خودم نيست . فقط آرزو مي كنم زودتر اين يك هفته بگذره و همه مراسم ها تموم شن .

ديشب ته دسرها ته خورشت لوبيا سبز و كمي از بادمجون ها را خورديم . مهموني خوبيش اينه تا يه مدت از اشپزي راحتي . هنوز هم برنج داريم هم خورشت بادمجون هم سالاد هم كباب هم شيريني .