كلاف در هم پيچيده رمز سفر كارت
ديروز قرار شد كه همه ي خانمهاي اداره براي كاري برن امروز كارخونه به جز اينجانب كه مدير فرموده بود نه فردا كار داره و نره و الان تنها زن اين قلمرو هستم :دي
همسري ديروز بهم زنگ زد كه با اداره سفركارت تماس گرفته و اونا گفتن اگه بري شعبه دروازه شيراز اونا همون موقع برات رمز را عوض مي كنند خلاصه بماند كه همسري تا بياد خونه 5 دقيقه به 5 هست و بانك تا 6 بازه و قرار بود اين قدر پسر خوبي باشه كه همون پايين بمونه تا من با سوييچ برم پيشش و سريع راه بيفتيم و البته اون قدر پسر خوبي نبود و دقيقا تا اومد بياد سوار ماشين بشه 5:15 شد تازه به كمك خرده كاري هايي شبيه در آوردن ماشين از پاركينگ و اينا كه من براي تسريع امور براش انجام دادم . در نتيجه به سرعت نور و به صورت هاي خيلي هيجان انگيزي در اون خيابان هاي شلوغ پلوغ و پرترافيك رانندگي كرد و وقتي رسيديم بانك كه داشتن درشو مي بستن و با كلي غرغر ما را راه دادن و البته كه اونا هم همون موقع رمز را نمي دادن و يك برگه درخواست ديگه برامون پر كردن و گفتن بين 10 روز تا 2هفته اين روند طول مي كشه و البته كه اخر شب من توي خونه رمز را پيدا كردم و امروز سعي كرديم جلوي اين كار را بگيريم شعبه دروازه شيراز كه گفت اوكي لغوش مي كنم ولي شعبه توحيد فرمودند ارسال شده و الان كه رمز را داريم در تب و تابيم اي واي اگه اون درخواست به دست سفركارت برسه اونم سريع رمز جديد مي ده و اين رمز ديگه قابل استفاده نيست از اون ور رمز جديد خيلي طول مي كشه تا بياد و برسه به دست ما! چه خاكي بر سرمان بريزيم :دي اين بود انشاي من
ديروز بابا رفته بود خونه ي عموم كه فوت شده و قرار بود شب هم اونجا باشن و ديگه منم ديدم مامان و سام سام تنهان به همسري گفتم بيا بقيه برنج و كباب ها و بادمجان هاي مهموني را برداريم شام بريم اونجا در ضمن اينكه كپي مدرك تحصيليمو براي اداره لازم داشتم و بايد از مامان مي گرفتم خلاصه ديگه بعد از بانك سامان رفتيم اونجا و مهي هم اومد 3 ساعتي بود كه همسري خيلي خسته شده بود و بعد هم هي مي گفت از دست شما سردرد گرفتم عين 3 ساعت را بدون تنفس وسطش داشتين حرف مي زدين چطور آخه حرف كم نمي ياريد . خوب ني دونم ولي من و مهي اصولا هميشه همين طوريم دائم و هر روز هم با هم باشيم بازم كلي حرف داريم . ديگه بعدشم همون جا شام خورديم و برگشتيم خونمون و لالا .
ديگه اينكه پسر دايي گرام تشريفشون را اوردن . ايشون ساكن اروپا مي باشن و البته فكر مي كنن خيلي ادم مهمين و اصولا لج در بياره و ديروز كه مامان داشت باهاش حرف مي زد گفت تا كي ايراني ؟ نيومده شروع كرد و فرمود : به ايراني نمي دونم !!!!!!
جمعه هم هفته عموم هست ظاهرا بچه هاي دايي هام و حتي شوهر دختر داييم اينا هم قراره بيان . كاشك يه ذره شعور مادرشوهر گرام و خانوادش به اينا مي رفت .