آنچه گذشت...
4شنبه انگار از مغزم پاك شده اصلا يادم نمي ياد چي كار كرديم نكرديم گمونم فيلم ديده باشيم چون اين مدت فارست گامپ و فهرست شيندلر را ديديم كه هر دو از فيلمايي هستن كه من عاشقشونم و شديد دوسشون دارم . شام هم خوراك تن ماهي درستيدم .
5شنبه صبح اول رفتم كتابخونه بعدش يك سري كپي گرفتم بعد با بابا رفتم بانك و مداركم را دادم تا بعدنش يك وام بگيرم . ديگه بابا رفت ساعتمو باتري بندازه منم رفتم بانك مسكن براي گرفتن عابر بانكم كه اونجا معاون بانك خيلي صميمانه بود و نمي دونم چطور به اين نتيجه رسيده بود منو پپر خانم صدا كنه !!! دهنم باز بودها
ظهر هم ناهار اومدم خونه مامان اينا ميگو داشتن و البته بعد از ناهار مي خواستن برن براي مراسم عموم كه من تنها موندم خونه خوابيدم و عصرش تنهايي رفتم خونمون. خوب عصرشم همسري به تميزكاري ظرف شويي و لوله هاي زيرش مشغول بود منم شام مي پختم كه اين بار ته چين را امتحان كردم . خوب شده بود . البته ما ته چين را قالبي كامل نمي پزيم يه لايه زخيم همون حالت ته چين ولي روش برنج سفيد و مرغ ريش كرده و زرشك مي ذاريم . در ضمن اينكه خواهرشوهر گرام زنگ زدند تسليت گفتن و همسري عنوان كردن كه مادرشون جمعه براي مراسم مي ياد . حالا من باور نكردم بدون اشاره و درخواستي از طرف همسري اين اتفاقات افتاده باشه ولي خودش هي قسم خورد نه بابا به خدا من چيزي نگفتم !
جمعه : صبح كمي جارو پارو نموديم و ديگه اماده شديم با مادر همسري رفتيم براي مراسم . ناهار هم همون جا بوديم اين بار فاميل ها آروم تر شده بودند خدا را شكر . دايي مامان و خانمش و دايي هام و خانمهاشون و بچه هاشونم همه بودند حتي اون داييم كه ساكن شهركرده هم اومده بودند . عصر يه سر رفتيم خونه مامان همسري و شبشم خونه خودمون بقيه ته چين ها را خورديم و مي خواستيم فيلم اخرين تانگو را هم ببينيم كه وسط سي دي خش داشت نافرم . خوب بخوام صادق باشم به هر حال ديروز مادر همسري بنده خدا 6 ساعتي توي مراسم بود و هي نگران منم بود جاي نشستنم درست نيست و حتي كمرم را برام ماساژ مي داد و از اين حرفا.
پ. ن 1: گفته بودم دختر اين عموم خيلي خوشگله . ديروز زن دايي هام تا اومدن همه به اتفاق گفتن واي پپر چه قدر شكل همين يعني امكان نداره كسي فكر كنه نسبتي دورتر از خواهر دارين كپي پيست همديگه ايد بعد مادرهمسري هم گفت اره مو نمي زنيد با هم بعد ديدم همسري هم مي گه اره خيلي شكل همديگه ايد بعد يك هويي من شديد خوشحال شدم اعتماد به نفس رسيد به سقف كه ها ها چه خوبه شكل هميم ولي خوب تا اومد شب شه به اين نتيجه رسيدم خوب شايدم دخترعموم اون قدر كه من فكر مي كردم خوشگل نيست و اعتماد به نفسه دوباره برگشت سطح اوليه !
پ . ن 2 : امروز ماهگرد آشنايي من و همسري هست صبح بازم يادش بود و بهم تبريك گفت و من طبق معمول يادم نبود البته تا ديشب يادم بودها