سوپ مخلوط ( شكسته هاي اعصاب و قلب )
خوب توي اداره روز خوبي نبود خيلي شلوغ پلوغ بودد آخه امروز مميزي داريم و از اون دقيقه اي نودي ها كه يادشون مي افته به مرتب سازي اين شلوغ پلوغي خودش اعصابمو ريخته بود به هم . بعد فهميدم توي سيستم هم يه اشتباهي كردم در ضمن و خوب در كل بد بود . همسري هم زنگ زد مي گم برنامتون معلوم نشد مي گه نه بابا مي گن يكي دو روز تا بياد معلوم شه پروژه قطعيه يا نه 2 ماه طول مي كشه ! خيلي هم خونسرد ! خوب من واقعا از دستش ناراحت شدم كه اين قدر بي خيال و خونسرده اگر فكر مي كنه تكليف پروژه تا بعد از عيد معلوم نمي شه كه بهتره بره دنبال مرخصيش خلاصه از دستش ناراحت شدم . بعد از اداره رفتم كتابخونه و وقتي رسيدم خونه هر چي زنگ زدم در را باز نمي كرد ديگه تا با كليد خودم در را باز كنم و برم داخل و ببينم رفته حمام مردم از نگراني و شديد از بي فكريش عصباني بودم ما حتما قبل از حمام اگه اون يكي خونه نباشه بهش خبر مي ديم كه اگه تلفن زد يا اومد پشت در نگران نشه ! خلاصه با بي خيالي نشستم رو مبل به كتاب خوندن ديگه يك مقاديري شرمنده بود و رفت نشكافه درست كرد اورد با شكلات خورديم و رفنيم دراز كشيديم و حرف مسافرت را داشتيم مي زديم . جداي مسافرت كه اين طوري كنسل مي شه خوب مرخصي هاي منم مي مونه 8 روز مرخصي كه بايد توي اين دو ماه بگيرم اصلا نمي دونم چطوري و كي بگيرمشون كه خيلي هم تو چشم نياد . از اون ور واقعا غصه اش را مي خورم الكي و بدون مسافرت باشه مرخصيام حالا كه اين مشكل از طرف همسري پيش اومده واقعا انتظار داشتم بياد ازم معذرت خواهي كنه يعني مي دونم تقصير اون نيست ولي دروغ چرا انتظار داشتم حداقل بياد بگه شرمندست كه اين طوري شده و مثلا تعارفي چيزي براي جبرانش بكنه كه خير! اصا به روي مبارك نمي ياره نه ببخشيد نه شرمندم نه اينكه تو اگه مي دوني مي توني يه جاي كوچيكي فعلا خودت برو يا..... !خلاصه يه دفعه وقتي ديگه ديدم خيلي بيچاره و غصه دارم و خيلي طفلكي ام گفتم بيا 4شنبه را مرخصي بگيريم بريم يه جايي . گفت برنامت چيه ؟ گفتم بيا بريم تهران! خوب من مي دونم 90 درصد مردم براي مسافرت تهران را مد نظر قرار ندارن ولي اگه من واقعا يعني خيلي خيلي دلم بخواد برم ديدن قصرهاي شاه خوب چي كار كنم . اينم جايي هست كه من دوست دارم ببينم . همسري هم كه گفت نه من مخالفم اگه تو بخواي ولي مي ريم منم در حاليكه صداي نافرم شكستن تكه هاي قلبم را مي شنيدم گفتم نه نمي خواد . يعني شبيه ايست قلبي نه تنها شرمنده نيست نه تنها عذرخواهي نمي كني نه تنها تو فكر جبران نيست حتي وقتي خودم 1پيش نهاد كوچولو مي دم حاضر نيست قبولش كنه . خلاصه توي سكوت بودم كه يه دفعه خودش فهميد چه كاري كرده واقعا و از ته دل نيم ساعتي به صورت مداوم داشت عذرخواهي مي كرد منو مي بوسيد و سعي مي كرد از دلم دربياره ولي نمي يومد دست خودم نبود . مي دونستم از نارحتي من ناراحته اما به دلم نمي نشست . شايد اگر برميگشت به جاي عذرخواهي ، راحت مي گفت در چه مورد اشتباه كرده يا فكر جبران بود راحت تر بودم . خلاصه رفتيم شام بخوريم و منم سعي كردم عادي باشم . وسط شام كه همون قورمه سبزي ها بود حرفش پيش اومد و من گفتم من كلا تو كشف آدماي خوب و جذبشون استعداد ويژه اي دارم نمومنش خود تو . بعد ديدم يه دفعه همسري رفت تو هم و گفت يعني حتي الانم به نظرت هنوز آدم خوبيم ؟ گفتم چطور مگه ؟ داري مي ميري از عذاب وجدان ؟ بعد خيلي بد شد يه دفعه ديدم اشكاش ريخت پايين و گفت اره دارم مي ميرم از عذاب وجدان كه اون قدر خودخواه بودم كه حاضر نشدم يه سختي كوچيك را براي دل تو تحمل كنم ! بعد هم گفت لطفا از اتاق برو بيرون نمي خوام گريمو ببيني . ديگه منم رفتم بيرون و خودش ظرفا را جمع كرد و شست و رفت استخر . بعد از استخر بهم زنگ زد كه مي رم دم خونه مامانم اينا سبزي خوردن بگيرم . نمي شينم دم در مي گيرم و مي يام باشه ؟ ناچار گفتم باشه ولي بازم دلم راضي نبود قول داده بود اين هفته نره اونجا به جاي گذاشتن من تو اين دوراهي بهتر بود تا مامانش زنگ مي زد خودش مي گفت مثلا توي راهم نمي تونم بيام يا هر دليل ديگه اي ! خلاصه اومد و ديگه هم چيزي به روي خودش نيورد و كلا خواب بود ! هندونه هم قاچ كردم نخورد يعني كلا يادش رفت مي شه به خاطر من گاهي از خواسته هاي خودش بگذره .
پ. ن 1 : امروز روز دفاع رعناي گل و عزيزمه بيش از حد دلم مي خواست برم ولي ديروز فهميدم و روز مميزي هم به كسي اطلاع نمي دن . رعنا گلم برات ارزوي موفقيت مي كنم و از همين جا عذرخواهي منو بپذير .
پ. ن 2 : نوشته بود مشكل نبود جا براي قبرستان تهران داره خيلي خيلي وخيم مي شه و به زودي تهراني ها جايي براي مرده هاشون نخواهند داشت . يعني الان دلم هلاك شد براي دوستاي تهراني . حالا حق زندگي پيشكش ولي تا اطلاع ثانوي حق مردن هم ندارن :دي البته ان شا ا.... كه همشون هزار سال به خوبي و خوشي زندگي كنند .