بدون تو دنيا برام زندون تنگه
از چند وقت پيش تصميم داشتم يه شب برم تنها خونه مامان اينا بمونم كه هي فرصتش پيش نيومده بود تا ديشب كه ديگه ديدم شرايط مناسبه در نتيجه اينجانب بعد از اداره مستقيم رفتم خونه مامان اينا . پسر عمه هام اونجا بودند يه كم حرف زديم و يه ذره هم كوكوي ماكاروني از ظهر داشتن كه خوردم و بعدشم به كتاب خوندن مشغول بودم و مامان هم داشت جدايي نادر از سيمين را مي ديد ديگه مامان هي بهم گفت زنگ بزن همسريتم براي شام بياد همين جا و راستش اينه ديشبش هم توي رخت خواب از تصميمم پشيمون بودم از دور خوب بودها ولي بعد كه نزديكش شدم ديدم عصر مي گذره شب رو چي كار كنم كه تنهام و يادم مي افته همسر گرام پيشم نيست اونم من كه شب 2بار 3 بار بيدار مي شم و خيلي شيك عادت دارم وقتي بيدار مي شم همسري را هم بيدار كنم تا بغلم كنه و دوباره خوابم ببره . ديگه اين شد كه زنگ زدم به همسري و اصرار كردم بياد گفت باشه مي يام ولي دير مي شه وقتي اومد يه بسته كيت كت از عمونوروز براي مامان اينا گرفته بود و يك بسته هم براي خودمون. خونه مامان اينا هم يك مقاديري صحبت كرديم يه سري به مامان بزرگ زدم سام سام دسر شكلاتي درست كرده بود خورديم شام هم پلو قمريت بود . قورمه سبزي هم مامان گفت فقط ترشيش كمه كه وقتي زديم ديديم اره چه خوب شد و البته بهتر بود يه كم ديگه مي پخت .
خلاصه كه ديروز دوباره يادمون افتاد واي چه قدر مستقل شدن خوبه چه قدر دوران ازدواج بهتر از عقده چه خوبه كسي را دوست داشته باشي و باهاش همخونه باشي .
ديروز توي اداره كاري به كار ما نداشتن فقط الكي به گير و ببند بود كسي مرخصي نره . در ضمن شب هم با بابام بحثم شد و اعصابم خرد مي باشد .
حرف دارم ها ولي حس نوشتن نيست ني دونم چرا