يك عالمه حرف مونده
خوب اين مدت از طرف اداره كلاس بودم يك عالمه دانشمند شدم و نشد بيام بنويسم سعي مي كنم به ياد بيارم و بنويسم چه شد چه نشد و چه جوري ها بود دنيا
4شنبه اداره معمولي بود همسري فقط زنگ زد كه با انسان اينا شام بريم بيرون ؟ ( همون دوست حسودي كه مسافرتمون را كنسل كرد ) منم گفتم باشه . ديگه رسيديم خونه به فكر شام هم نبوديم راحت نشستيم با همسري پاي فيلم ريدر كه انسان زنگ زد براشون مهمون ناخونده اومده اگه تا قبل از وقت شام رفت زنگ مي زنن كه با هم بريم بيرون اگر نه هم كه كنسل . در اينجا بود كه همسري گفت پپر اينجا انگاري كثيف شده ها مي شه جارو را بياري يه جارو بزني و من شاخام داشت در مي يومد چون اصلا امكان نداره و در مرامش نيست چنين چيزي بگه خلاصه با شوك رفتم سراغ جارو كه ديدم واي يه جعبه خوشگل كادو اونجا هست اين قدر ذوق زده شدم و جيغ زدم خيلي حال داد بازش كردم كه ديگه واقعا عالي بود يك ام پي تيري سوني با يك ادبتور( البته سوتي همسر گرام اين بود كه همراه كارت گارانتيش قيمت هم بود 83 تومن :دي حالا راستش شايد خيلي هم سوتي نبود چون من شديد دنبالم ام پي تيري بودم و همه ي قيمت ها را داشتم ولي خوب ) انگار دنيا را بهم دادند . خيلي خيلي دلم ام پيتيري مي خواست هرچند راضي نبودم تو اين شرايط مالي نامناسب همسري به عنوان كادوي همين جوركي برام بخره . بيشتر از همه نحوه سوپرايزش برام مهم بود و اينكه طفلي اون 3شنبه كه من رفتم خونه مامان اينا و تنها بود رفته بود گشته بود و برام خريده بود . از اون طرف هم خلاصه مهمون انسان اينا رفت و چون خونه هامون نزديكه اونا با ماشينشون اومدن دنبالمون و شام رفتيم بيرون . اين بار رفتيم رستوران الماس شب شيخ صدوق . اينش خيلي بده كه از توي خيابون هم مي بينندتون ولي داخلش دكوراسيون بدي نداره قشنگه و مدرن . صندلياشم خيلي راحته ولي غذاش به نظرم خيلي بد بود اصلا دوست نداشتم با اين وجود كنار هم خيلي خوش گذشت و شب خوبي بود . برگشتيم من خوابم برد ولي همسري نشست بقيه فيلم را ديد .
5شنبه هم كه اداره محترم كلاس آموزشي گذاشته بودند استاد چيز زيادي درس نداد ولي لر بود و تا در توانش بود جوك لري تعريف كرد و خاطره و خندوندمون . خوب بود ديگه . بعد هم برنامه داشتيم جمعه و شنبه را كه تعطيله بريم يه جايي تا شايد كمي روحيمون عوض شه كه همسر عزيز زنگ زدند كه جمعه بايد برن سر كار و همه چيز كنسل . ديگه ناهار هم همون اداره خوردم و رفتم خونه كه چشمتون روز بد نبينه . ترافيكي بود كه در عمرم نديده بودم و كل اتوبان را با دنده يك رفتم دقيقا اشك تو چشام حلقه زده بود طاقتم تموم شده بود خسته شده بودم ترسيده بودم حتي به دنده دو نمي رسيد . خيلي بد بود . خلاصه با هر بدبختي اي بود رسيدم خونه . يادم نمي ياد ديگه 5شنبه چي كار كرديم مي دونم شام از اين اولويه و ناگت اماده ها خورديم فيلم كرامر عليه كرامر را هم ديديم ولي چيز بيشتري تو ذهنم ندارم .
جمعه صبح زود همسري منو رسوند دم خونه مامان اينا و خودشم رفت سر كار . مامان اينا خواب بودند خيلي شيك خودم در را باز كردم و بعد هم رفتم تو اتاقم خوابيدم بعد وسط خواب و بيداري يادمه بابا اومد تو اتاقم مي گفت ا پپر كي اومده و داشتن بخاريمو روشن مي كردن . :دي صبحانه مامان ماش و كدو درست كرده بود شبيه عدسي خوشمزه بود . اونجا هم به خنده و تفريح گذشت و خوش گذروني و ناهار هم با هم پيتزا پختيم خيلي بامزه بود . ظهر همسري اومد دنبالم و مامان عزيزم يك عالمه سيب و پرتقال و موز و دوغ داد كه ببريم . عصر هم دو تايي با هم خونه را تميز كرديم و براي شام استمبولي پختم با اين بسته هاي آماده كه لوبيا سبز و سيب زميني و هويج و نخود فرنگيه خيلي خيلي بد شد بوي خيلي بدي مي داد موادش . با اجازتون جمعه خاله پري گرام تشريف اوردن و من بي عقلي كردم قرص نخوردم و اينكه از غروب جمعه بعد از اتمام كارها تا خود شب داشتم از درد به خودم مي پيچيدم چون كه از اون درد دارهاي شديد هم نيستم همسري بيچاره اين صحنه ها را نديده بود و خيلي هول شده بود طفلي خيلي هم دل و كمرم را ماليد و قربون صدقم رفت ولي من خيلي درد داشتم خيلي چنگ زدم بيچاره رو . وقتي درد تموم شد عين ميت سفيد بودم گرفتم خوابيدم بس كه خسته بودم و همسري رفت سراغ فيلم 11يار اوشن . ديگه موقع شام هم خودش كشيده بود و فقط اومد بيدارم كرد بردم سر سفره و بعد دوباره خوابوندم . آخي اين قدر دلم لرزيد وقتي ديدم همين جور دم اتاق خواب برگشته نگام مي كنه و گفتم چيه . گفت دارم فكر مي كنم چه قدر مي شه يك نفر رو دوست داشت پپر دلم برات ضعف مي ره وقتي نگات مي كنم .
شنبه تا جايي كه در توانمون بود خوابيديم بعد صبحانه مفصل كه همسري ترتيبشو داد همسايه هم برامون شله زرد اورد فيلم زخم هاي مسيح را ديديم و بعد دوباره خواب . عصرش البته از دست همسري دلخور بودم كه تو به برنامه هاي من اهميت نمي دي خسته شدم خيلي تو خونه بودم 5 شنبه جمعه اينم از شنبه 3 روزه بيرون نرفتم و خيلي ناراحت تنهايي رفتم قدم بزنم و غصه بخورم و البته با ام پيتيري عزيز اهنگ گوش بدم ولي وقتي برگشتم طفلي خيلي نازمو كشيد و ديدم تا رفتم و بيام كلي كار كرده برام . شب هم قرار بود شام بريم خونه مامانش رفتيم اومديم و صد البته كه افتضاح بود و آن چنان دعوايي سر مامانش كرديم تاريخي خيلي خيلي بد بود آخر شبش اشتي كرديم ولي من كه شنبه هنوز دلخور و دمغ بودم .
يك شنبه : بازم با همون استاد قبلي كلاس داشتيم كه البته اين بار بار آموزشيش بيشتر بود . عصرش رفتم خونه و همسري تا اومد و لباساشا درآورد دوباره اومد سراغم محكم بغلم كرد و گفت ديشب خيلي شب بدي بود دعواي سختي بود امروزم خيلي روز بدي بود خيلي ناراحت بودم نمي دونم مي تونم بهت بگم عمق احساسم را يا نه ولي عذاب وجدان داره ديوونم مي كنه خيلي ناراحتم كه ديشب باز باعث شدم با بغض بخوابي كه باز واسه خاطر مامان اينا اشكت در اومد خيلي احتياج دارم ببخشي منو هر كار هم لازم باشه مي كنم . ديگه ديدم راس راسي پشيمونه بخشيدمش . ديگه اندكي صحبت عشقولانه و استراحت و بعد هم دوتايي رفتيم سراغ كيك پزيدن :دي كيك هويج مي خواستيم درست كنيم كه البته بلد نبوديم با فر كار كنيم و گفتيم توي ماكروفر مي پزيم و اون قدر پت و مت بازي دراورديم كه هر چي ماكروفر بدبخت بوق زد كه بابا حاضره و ديديم پف كرده گفتيم نه مگه مي شه 20 دقيقه اي كيك پخته شه و باز گذاشتيم بپزه تا بوش دراومد و كامل كامل سوخت اخي قبل سوختن كه چشيديمش اين قدر خوشمزه بود :دي كلي دلمون سوخت . ولي خوب كيك پزي دونفره كلي كيف داشت شام هم بقيه استمبولي بدمزه ها را خورديم .
دوشنبه : باز از طرف اداره كلاس بودم اين بار روابط زن و شوهر و همچنين اعتياد بود خيلي خيلي جالب بود امروز كه نوشته هام زياد شد ولي فردا حتما يك قسمتيش را مي نويسم خيلي بهم چسبيد بعد از كلاس هم كه تا ظهر بود رفتم خونه مامان اينا ناهار خوردم و بعدشم رفتم ارايشگاه خوشجل شدم و صد البته كه مرمر اين قدر خندوندم كلا اين ارايشگر ما شديد خوش خلقه الانم يادم اومد نوبت عيدم را با مامانم داد و گفت به مامانم بگم ولي من يادم رفت . ديگه خونه برگشتم و تند تند موارد كلاس اعتياد را به عرض مامان گرام رسوندم و البته اون قدر مزخرفات قاطيش كردم كه فقط غش غش مي خنديديم . پليوري كه شب يلدا براي همسري خريده بودم براش تنگ بود دادمش به بابا و با مامان رفتيم براي همسري يكي ديگه خريدم . از اين بافت ظريفا كه بشه روي پيراهن بپوشه براي سر كار طوسي و ابي هست . نون پنجره اي هم خريدم . همسري طفلكي مجبور شده بود تا 7 بمونه دوباره سر كار گفتم ديگه خسته اي نمي خواد بياي دنبالم مي مونم اينجا . بعد مي گه شام چي بخورم مي گم چيزي نداريم كالباس بخور مي گه پس حتما مي يام دنبالت ! مي گم فكر كردي بيام يعني چيز ديگه اي مي خوريم ؟:دي مي گه نه ولي اون موقع كه خودت باشي حداقل نون و عشق و كالباس مي خوريم :دي خلاصه اومد و شام هم از همون ماكاروني هاي ظهر مامان اينا خورد نشستيم حرف زديم عشق ممنوع ديديم بفرماييد شام ديديم برگشتيم خونه و تخت خوابيديم تا صبح . و البته كه موقع برگشتن مامان بابا باز زحمت كشيدن يك شونه تخم مرغ دوتا رب گوجه فرنگي و يك عالمه پرتقال بهمون دادن . به علاوه يك بسته پولكي كاكائويي . چه قدر ماهن اخه مامان بابام . درد بلاشون بخوره تو سر اين مامان نفهم همسري .
پ. ن 1 : 1شنبه تولد بيگلي بيگلي بود خيلي دوسش دارم من فقط تبريك گفتم بهش مامان اينا براش دسته بازي خريده بودند . از باباش ولي يك PSP گرفته بود 270 تومن بچه سوم ابتدايي :دي قراره امسال دوستاشو دعوت كنه خونه براي تولدش ولي فقط اجازه داره 6تا رو بگه چون مامانش ديسك كمر داره و بايد رعايت مامانشو بكنه اين قدر خوشحال بود بچه مون
پ . ن 2 : اين عشق ممنوع را فقط چند قسمتشو ديدم ولي ديشب خيلي دلم براي سمر سوخيد هرچند كارش غيرقابل بخششه ولي مهند خيلي پست و موذيه چطور تونس اون حرف را بهش بزنه و خودشو بكشه كنار اه