كار و كار و كار
4شنبه روز كاري بدي نبود صبحش كه همسري اوردم سر كار چون قرار بود عصرش بياد با هم بريم يك مقاديري خريد كنيم . خلاصه عصر از راه اداره رفتم خونه مامان اينا و همسري هم اومد اونجا و بعد رفتيم دنبال خريد كه از اين چيز ميزاي بهداشتي مي خواستيم مايع ظرف شويي و دست شويي و دستمال كاغذي و بوگير و خميردندان و شامپو و شيشه پاك كن و البته خرت و پرتايي مثل آب ليمو و سس مايونز و قهوه و ترشي و زيتون ... بماند كه مرغ هم نداريم و گوشت هاي عروسي هم چند بسته بيشتر نمونده ولي اون قدر صف اين مواد خوراكي ها شلوغ بود كه گفتيم بابا بي خيال بذار هيجان خريد مردم كه خوابيد بعد مي آييم . چرا آخه مردم فكر مي كنن يك دفعه قراره قحطي بشه و اين حرفا . گوشت را هنوز همت نكردم بريم بخريم ولي با اجازتون اون روز كه به مردم مي خنديديم مرغ 3300 بود و جمعه كه رفتيم يك مرغ خريديم 4000 تومن شده بود !بگذريم . يك سري هم به هايپر ماركت زديم و براي شام از همون هايپر ماركت برنج و قيمه خريديم برديم خونه مامان اينا با هم خورديم همه دوست داشتيم مزه اش را و البته تا رسيديم خونه ساعت 12:30 بود من كه 5شنبه تعطيل بوديم اما همسري طفلكي بايد مي رفت فرداش سر كار.
5شنبه خونه موندم چون خيلي خسته بودم يك عالمه خوابيدم كتاب خوندم خانه داري كردم اساسي :دي اما تنهايي يك جوريه حتي دهنم باز نشد يه چايي براي خودم درست كنم بخورم . تا ظهر كه همسري از كار برگشت ديگه به جينگولك بازي گشت و البته ان روز عصر هم باز طفلي باز بايد مي رفت بيرون مامانش مي خواست فرش بخره به منم گفت بيا كه گفتم نه . راستش آخه سليقه من با اونا خيلي فرق مي كنه خيلي زياد بعد ديدم برم اگه نظر ندم جو سنگين مي شه و ناراحت مي شن اگه بدم كه مي خوره تو ذوقشون و گفتم بذار راحت باشن منم ديگه تهناي تهنا نشستم تو خونه تا همسري اومد و با هم خورشت كرفس ها را خورديم جاتون خالي خيلي خوشمزه شده بود يعني هر دو كيف كرده بوديم ها :دي و البته كه همسري خبر داد جمعه بايد بره سر كار و من خيلي غصه خوردم .
جمعه صبح زود همسري گذاشتم خونه مامان اينا و خودش رفت سر كار . صبح مامان اينا كله پاچه داشتن ظهر هم ماني پلو و البته من تا عصر موندگار شدم اونجا چون همسري خيلي طفلي تا 7 سر كار بود ديگه اومد دنبالم يك ذره نشستيم و رفتيم مامان اينا هم بازم شرمندمون كردن بهم سيب و نارنگي و دوغ و شكر دادند . خونه هم همسري غش كرد از خستگي فقط بيدار شد شام بقيه خورشت كرفس ها را خورديم دوباره حمام رفت و خوابيد . يعني در كل اين 3 روز همسري بيچاره همش بدو بدو مي كرد و خيلي دلم براش مي سوخت .
امروز ماهگرد عقدمونه بله بله يادم نبود و همسري صبح باز بهم تبريك گفت :دي
پ. ن : هورا استادم از دانشگاه زنگ زد كه مقالت براي چاپ توي يكي از مجلات معتبر ISI پذيرفته شد خيلي شنگوليدم