امروز صبح يه چيزايي ريزي شبيه برف از اسمون پايين مي ومد يك عالمه دعا كردم خدايا نشينه رو زمين چون از برف متنفرم از اون ورم همسري كه عاشق برف بازيه دعا مي كرد خدايا بشينه رو زمين اما ظاهرا گيرايي دعاي من بيشتر بود :دي

امروز شديدا سرم شلوغه نمي رسم بيشتر از اين بنويسم فقط اينكه ديروز خيلي معمولي بود البته آخر ساعت يك جلسه مدير گذاشت و اين قدر حرف زد كه وقتي رسيدم خونه از سر درد خوابيدم . شام هم برنچ پختيم با كباب بيرون خر :دي خورديم فيلم اقاي ريپلي را ديدم و البته قبلش هم ان سوي مرزها را ديده بوديم همين .

فقط دلم نمي خواست تو روزانه نويسي وقفه بيفته وگرنه مطلب خاصي نبود و يا فرصتش نبود .