خواب زمستاني
من از بعضي روحيات خودم خوشم نمي ياد از نظرم هم بعضي شيوه هاي زندگي واقعا درست تر از شيوه زندگي من هست ولي اينكه چرا با اون شيوه زندگي نمي كنم خوب راستياتش اينه تصميم زياد مي گيرم ولي يه جوري تغيير روحيه و ذات خيلي سخته . مثلا من خودم افرادي كه خودشون را راس در نظر مي گيرند و خواسته هاي شخصيشون را فداي همسر و فرزند و زندگي مشترك نمي كنند را واقعا مي پسندم و خيلي براشون احترام قائلم . خودخواهي منظورم نيست ها يك جور احترام به خود منظورمه مثلا من ادمي هستم كه از چند ماه قبل به تولد همسرم فكر مي كنم چي براش بخرم كي بخرم چطور سوپرايزش كنم و واقعا فكرم درگيرشه ولي هيچ وقت در مورد تولد خودم اين فكر را نمي كنم كه چي مي تونه تو اون روز خوشحالم كنه تا براش برنامه ريزي كنم يا مثلا براي عيد بيشتر فكر اين هستم كه چه كادويي براي همسر مامان و بابا و برادرم بخرم كه شادشون كنم و كمتر به فكر اينم كه چي خودم را خوشحال مي كنه شديد تا خودم براي خودم بخرم . يا مثلا واقعا دلم مي خواد هفته اول عيد خونه نباشم تا از عيد و بازديد معمول معاف شم ولي اصلا عنوانش نمي كنم چون مي دونم همسري اين بازديدها را دوست داره در صورتي كه به نظر من يه ادم ايده آل كسي هست كه تو اين شرايط به خودش و خواسته هاش اهميت بده و بگه دوست نداره اينجا باشه .... نمي دونم منظورم را رسوندم يا نه در كل تيپ شخصيتي هستم كه قبل از عنوان خواسته هام خيلي خيلي زياد خواسته افراد مورد علاقه ام را مد نظر قرار مي دم و براي اونا زياد برنامه ريزي مي كنم و اصلا هم از اين حالت خوشم نمي ياد ديروز يكي از روزايي بود كه تصميم گرفتم براي هزارمين بار اين طور نباشم . راستياتش من كلا دوست دارم شب تولد خودم يا همسري شام بريم بيرون تا حالا هم اين طور بوده ولي امسال كه اينجا نبوديم اما به دلم بود البته از اون طرف همسري سرماخورده و مريضه با اين حال گفتم نه پپر خوب تو هم مهمي اين قدر فكر اونو نكن تو خواسته ات را مطرح كن اون اگه نخواست قبول نكنه و اينگونه بود كه به همسري گفتيم بيا شام بريم بيرون و ايشونم قبول كرد هرچند معلوم بود تورودربايستي هست :دي اما از اونجايي كه انگار قرار نيست من در اين راه موفق باشم هردو خوابمون برد و وقتي بلند شديم ساعت 8:30 بود منم اصرار داشتم برم رستوران آتايار تو سپاهان شهر كه سپاهان شهر هم خود اصفهان نيست يك شهركي هست اطراف اصفهان و خوب دوره يعني تا بلند شيم و اماده شيم و بريم و برسيم مي شد 10 كه ديگه همسري گفت بي خيالش شيم و واقعا راه ديگه اي نبود به خصوص كه خودم از گرسنگي در حال موت بودم و تخم مرغ اب پز خورديم و ديگه همين بي حال و كسل بودم كمي كتاب خوندم همسري مريض هم گرفت خوابيد و واسه همينم بدون عكسم و امروزم از خريدها عكس ندارم .