من و يك دنيا كار نكرده
ديروز همسر جان زنگ زدند و گفتند امشب هم بايد دير بيام و خوب منم كلي غرغر نمودم و گتم دلم تنگ مي شه خسته شدم اونم هي گفت بابا من خودمم خستم دلم مي خواد پيشت باشم چي كار كنم ديگه امروز روز آخره باور كن ! خلاصه ما هم از راه اداره رفتيم كتابخونه و بعدش رفتم ميدون امام دنبال يك مدل مانتوي خاص بودم . راستش مانتو براي عيد ندارم ولي به هيچ عنوان خوشم نمي ياد دم عيد برم مانتو بخرم و اصولا هم عيد مانتو نمي گيرم ديگه به اين نتيجه رسيدم برم شنلي چيزي بخرم كه فقط رو لباسم بندازم اما چيزي پيدا نكردم فقط مانتو سنتي جلو بسته بود ديگه برگشتم خونه شام هم كوكو ماكروني پختم و منتظر همسري بودم اومد شام خورديم عشقولانه بوديم و بقيه قسمت هاي ضبط شده سمر را ديد . در ضمن اينكه دستگاهمون خراب شده يعني نمي دونم چش شده و خودمون كلا كانالي نداريم همسري هم كه درگيره و اين مدت همش دير اومده نشده سركشي كنه . خلاصه اينم از ديشبمون .
و اما عيد داره مي ياد درسته امسال خونه تكوني نداريم ولي بالاخره يك كارايي داره كه هنوز هيچ كاري نكرديم همون تميزكاري معمول در عين اينكه سرويس بهداشتي را مي خواهيم اساسي تميز كنيم و كلا هنوز اثار برگشت از مسافرت دور و بر خونه هست . سفره هفت سين نمي دونم قراره چه كار كنيم . اجيل و گز و اينا را هم نخريديم . بگذريم كه بچه ها از غصه دارم منفجر مي شم رو وزنه كه مي رم باورم نمي شه اين وزن منه كه رسيده به اين عدد!