دوباره ها دوباره ها
ديروز كار خوب بود بد نبود اما خبر خوفناكي رسيد مبني بر اينكه حراست قراره دوباره گزينش انجام بده و محاسبه عقيدتي سياسي هم بشيم و خوب الان شديد از رد شدن مي ترسيم ! قبل از خونه رفتن هم با همسري بحثي داشتيم مبني بر اينكه من ناراحت بودم از دست همسري و خوب خيلي كارها را پشت گوش مي اندازه و خسته است و انجام نمي ده و از اين حرفا و خلاصه عصرش هم با ناراحتي رفتم خونه و همسري اومد و عذرخواهي كرد و گفت ببخشيد حق با توئه !
خلاصه يه برنامه ريزي كرديم مبني بر اينكه ديروز خونه را تر و تميز كنيم فردا با هم بريم بيرون براي خريد كادوي تولد من و پس فردا هم دوست من مهمونمونه و قراره بعد همسري برسوندش خونشون و شام هم بريم بيرون . خلاصه مشغول كارها شديم من گاز رو تميز كردم و تي كشيدم همسري هم جارو كشيد و شيشه ميزها را تميز كرد كه مادر جانشون زنگ زدند من تصميم دارم پرده هام را عوض كنم بيا منو ببر پرده ببينم به همين پر رويي و عذر مي خوام دقيقا در همين حد نفهم كه حاليش نيست شب عيده ما خودمون كار داريم و نمي تونه زنگ بزنه و انتظار داشته باشه همون موقع كسي در ركابش حاضر باشه ! همسري هم گفت الان كار دارم نمي شه بيام فردا يا پس فردا مي يام و البته كه من گفتم براي فردا پس فردا هم كار داريم و نمي شه بري و اونم گفت پس بذار امروز دست شويي را كه شستم بعدش برم و بهشم مي گم بعد از اين اگه هم كاري داري يك هفته قبلش مي گي تا من هر روزي وقت داشتم بيام . ما هر دو كارمنديم و در خدمت تو هم نيستيم كه هر وقت اراده كردي بدويم كاراتو بكنيم ! بگذريم از اينكه كلا رو اعصاب منه كه چه دليلي داره براي خريد پرده به همسري من بگه بره . مي خواد از خيابون خودشون يك پرده بخره خوب پاشو برو بخر فاصله خونه ما تا اونا خيلي بيشتر از فاصله پرده فروش تا اونجاست . خودشم كه بيكاره تو خونه و خونه تكوني هم اصلا نمي كنه يك نفر را مي گيره كه كامل كارها را بكنه ايشون دست به جايي نمي زنن . خريد هم نمي ره بكنه همسر اينجانب در نقش راننده در خدمتشون خواهند بود . بيشتر از اون البته از دست همسري حرص مي خورم كه ته دلش به مامانش حق مي ده . بعدش به همسري مي گم اين قدر اين مامانت پر رو و بي فكر هست الان مي خواد بذاره شب عيد دستور بده من آجيل ندارم بيايين برين برام بخرين . اينش به كنار خودت بگو وقتي مامانت از مغازه دم خونشون آجيل مي خره 4 كيلو آجيل را خودش نمي تونه بياره بايد زنگ بزنه به تو ؟ داداش تو 21سالش نيست ؟ خواهرت تو خونه نيست ؟ مگه من خودم تنهايي نرفتم آجيل بخرم . مگه مامانت بلد نيست 4 كيلو بار را بياره دو قدم راه يا فوقش تاكسي بگيره يا اژانس كه دم كوچتون هست !!!!!! خلاصه اين مادر شوهر رو اعصابه و بدتر از همه اين كه درسته وقتي حرف مي زنم همسري حق را بهم مي ده و پي دلم مي ره اما ته دلش به مامانشم حق مي ده الان در حال انفجار به سر مي برم