سال نوي همه دوستاي گلم مبارك با همه فكرها و دوندگي ها و خوشي و ناخوشي ها سال 90 تموم شد و 91 اومد اميدوارم سال خوب و پربركتي باشه و دل هممون شاد شه .

من كه تا 28ام سركار بودم عصرش قبل از رفتن به خونه براي آخرين بار در سال قبل رفتم كتابخونه و به خاطر صبح كه سر كادوي عيدي همسري را ناراحت كرده بودم يك شاخه رز قرمز خيلي خوشگل هم براش خريدم . يك دنيا هم ازش معذرت خواهي كردم هي مي گفت باشه عزيزم مهم نيست اما رفتارش خيلي سرد و بي روح بود و اين ادامه داشت تا شب كه ديگه من عصباني شدم و گير دادم كه چته و از اين حرف ها . اونم گفت واسه مامانمه و من گير كردم بين تو و اون دوست ندارم تو اين طوري فكر كني و رفتار كني باهاشون و كلي حرفاي غيرمنطقي ديگه مامانمه و اگه كاري مي خواد بايد انجام بدم براش و از اين حرفها پرتوقع هم نيست هرچند يك هفته مونده به عيد يك روز گفته بيا بريم من پرده انتخاب كنم يك روز گفته بيا خونمون تا پردمون نصب شه يك روز گفته ماشين لباس شويي بيا بريم ببينم يك روز گفته ميوه مي خوام يك روز گفته آجيل مي خوام .... خلاصه بسيار زياد بحث كرديم همسرم هم فوق العاده بد و بي منطق و عصباني بود تا نصفه شب هم دعوامون ادامه داشت و اصلا حاليش نبود كه با اين طرفداري هاي الكيش داره چي كار مي كنه تا لحظه اي كه متوجه شد به شدت دارم گريه مي كنم و از شدت گريه بدنم مي لرزه و يك دفعه ترسيد و اومد معذرت خواهي و ببخشيد و اشتباه كردم و اگه تو بخواي حتي قيد مامانمو مي زنم كه ديگه حتي سلام هم بهش نكنم و هر چي تو بخواي ها فقط گريه نكن و از اين چيزا ! خيلي عذرخواهي كرد و تلاش كرد تا از دلم دربياره خوب بگو آيا مرض داري كه هر چند وقت يك بار اين بحث را پيش مي كشي و البته كه رك و راست بهش گفتم يك روز مي ذارم  مي رم از اين زندگي به خاطر مامانت جفت ما را با هم نمي شه داشت . اين واقعا تهديد نبود چيزي هست كه مي دونم من واقعا تحمل مامان پرتوقع و خودخواهشو ندارم نمي تونم ديووونم كرده جدي جدي دلم مي خواد بميرم نه تحمل جدايي از همسري را دارم نه تحمل وجود نحس مامانشو !

دو شنبه صبح كه بيدار شدم هنور ناراحت و عصباني بودم و قهرو همسري تلاش نمود تا آشتي كرديم بعدشم دست به كار تميز كردن نهايي خونه شديم يعني مي خواستيم دوباره جارو بزنيم و تي بكشيم و گردگيري همه جا هم تميز بود و يك كار نهايي مي خواستيم بكنيم ولي تا ساعت 3 دستمون بند بود و در ضمن مرباي بلوبري هم خورديم كه خيلي معمولي بود يه چيز تو مايه هاي آلبالو ولي آلبالو خوشمزه تره . خلاصه كه مشغول بوديم عصرشم رفتيم همسري جوراب و پاشنه كش خريد و شب بو براي سر مزار باباش و اومديم سبزي پلو با ماهي درست كرديم جاتون خالي خوشمزه هم شده بود هرچند رسما گازم به گند كشيده شد ! آهان همين شب هم هفت سينمونو چيديم .

3شنبه صبح زود قبل از سال تحويل قرار شد بريم سر مزار باباي همسري و شب بو را برداشتيم ببريم كه صد البته همسري دوباره بداخلاقي كرد در مورد نحوه گرفتن شب بو توسط من و منم گفتم فكر كن اصلا من نيستم باهات و كلا كه بد و بداخلاق و غيرمنطقي شده ولي ديگه بي خيال شدم و خودم باهاش آشتي كرديم هرچند مقصر صد در صد و اصل كاري بود و اين گونه لحظات پاياني سال با اوقات تلخي گذشت . ديگه تا رسيديم خونه شيك و پيك كرديم و نشستيم پاي سفره هفت سين و سال را تحويل كرديم و لحظه سال تحويل عالي بود و خيلي عشقولانه كلي عكس از خودمون گرفتيم و من كادوي همسري را دادم اولش يك پاكت بود كه توش يك نامه بود يه تراول 50 توماني و نقشه گنج . همسري وقتي نامه را خوند چشاش اشكي شد و گفت خيلي عاليه همين كافي بود عزيزم . خيلي قشنگه . كادوي اوليش لواشك بود توي يخچال بعديش سر رسيد توي ماشين ظرف شويي بعديش كتاب توي ماكروفر بعديش رسيد جريمه زير جارو برقي بعديش سي دي زير كيبورد و بعديش كارت تبريك زير جعبه دستمال كاغذي . خيلي سرمون گرم شد و همسري شديدا ذوق كرد و تشكر كرد گفت اولين بار تو زندگيم هست كه چنين كادويي مي گيرم كه اين قدر براش وقت صرف شده و بيشتر از همه هم اون سي دي را دوست داشت كه عكس خودمون روش بود با يك عالمه ترانه عاشقانه . بعد سال تحويل با همسري رفتيم طرف خونه مامانم اينا كه همگي رفته بودن خونه مامان بزرگم ما هم رفتيم و همه فاميل مادري را اونجا ديديم ، مامان بزرگم هم 10 تومن به من عيدي داد و ده تومن هم به همسري بعد با مامان بابا و سام سام رفتيم خونه اون عموم كه فوت شده بعدش خونه عمو بزرگم بعد خونه عمو سوميم و سر راه هم كباب گرفتيم و اومديم خونه مامان اينا ظهر اونجا بوديم ، بابا 100 تومن به من عيدي داد و صد تومن هم به همسري ،خوابيديم عصر هم بيدار شديم رفتيم خونه دايي دوميم و بعد خونه مامان همسري رفتيم كه يك ربع سكه به جفتمون عيدي داد رو هم :دي بعد هم با مامانش و داداشش رفتيم خونه دايي بزرگش عيد ديدني و شام برگشتيم خونه مامانش اينا . و كلا روز خوب و خوشي بود روز اول .

روز دوم صبح دوباره رفتيم دنبال مامان و برادر همسري و رفتيم خونه مامان بزرگش ( يعني كه در كل دخترش عيد مسافرت تشريف داشت خودشم تنها جايي نمي رفت با من و همسري مي يومد و تا دلتون بخواد هم غر مي زد چرا اين ساعت مي ريد چرا چند جا با هم مي ريد و از اين چيزا و من هي با لبخند تحمل كردم ) بعد هم خونه دايي دوميه همسري . ظهر اومديم خونه و عصر رفتيم اول خونه دايي دومي من عيد ديدني كه به همسري 10 تومن عيدي دادن و به من يك بلوز مجلسي خوشگل . بعدش رفتيم خونه عمو سوميم عيد ديدني و عمه ام كه عمه ام بهم يك دست استكان سيلور عيدي داد . شب هم برگشتيم خونه مامان اينا و شام اونجا بوديم .

5شنبه همسري بايد مي رفت سر كار و منم با ميتيل قرار گذاشتم بياد خونمون همون دوست ساكن تهران كه قرار بود عيد بيان اصفهان ناهار هم به سادگي تمام فقط پلو ماش با گوشت بوقلمون درست كردم با سالاد و ماست همين . ميتيل اومد دستش هم درد نكنه شديد منو شرمنده كرد يك كتاب براي تولدم اورده بود و يك نيم سكه براي كادوي عروسي كه خيلي زياد بود . ميتيل فوق العاده خونه گرم و مهربونه تا عصر كه همسري اومد موند خونمون موند و كلي هم با همسري حرف زد و يك عالمه هم كارتون بهمون داد و بعدش همسري چه قدر تعريف كرد كه واي چه خوبه و مهربونه و از اين حرفا ! بعدشم رفتيم دنبال مامان و برادر همسري و رفتيم خونه عمو بزرگش كه شام مهمونمون كرده بود و البته مهمانان شامل نيمي از فاميل بودند و خيلي شلوغ بود غذا هم برنج ساده بود زرشك پلو با مرغ مخلوط ، پلو شويد باقالي خورشت مرغ و كباب و ژله و كرم كارامل مهموني خوبي بود و خوش گذشت تنها نكته خيي منفي اين بود كه وسط اين جمع كه اين قدر من رودربايستي دارم بلوزم يك دفعه وسط رقص شكافت خيلي حال گيري بود .

جمعه هم صبح با مامان همسري و برادرش رفتيم خونه ما عيد ديدني . ما برناممون اينه زود عيد ديدني ها را تمام كنيم و مي خواستيم خونه خاله هاش را بريم همون روز به خصوص دوتاشون كه نزديك خونه مامانم اينا هستند . خاله دومي و چهارمي . همون موقع خاله چهارمي اس ام اس داد كه 6ام بياييد خونه ما ! خوب من و همسري هم گفتيم باشه ديگه بي خيال . اما از همون لحظه مادر همسري شروع كرد بايد 6ام بريد خونه خاله ها بايد 6ام بريد ها نخواهيد حالا بريد ها . همسري هم هيچي بهش نگفت منم ديگه كفري شدم و برگشتم گفتم شما هر وقت خواستيد تشريف ببريد من 6ام جايي نمي رم . انگار نه انگار ، شروع كرد بايد 6ام بريد . ما زنگ زديم بريم خونه خاله دومي گير كه چرا حالا مي خواهيد بريد الان خوابن هنوز بيدار نشدن ساعت يك ربع به دوازده ما هم محل نداديم زنگ زديم رفتيم يك كم نشستيم و بلند شديم اصلا بدون اينكه براش مهم باشه برنامه ما چيه و اصلا حالا كه كنه و انگل ما شده ديگه پرو نباشه و ارد نده شروع كرده ديگه جايي نخواهيد بريدها بسه ديگه ها نمي ذاريد با بقيه بريم همش تنها مي ريم اين ور اون ور من مي خوام با بقيه برم و از اين چرت و پرت ها همسري هم هيچي بهش نمي گفت منم برگشتم گفتم من خودم تصميم مي گيرم كجا برم كي برم كي نرم گفت خوب بذاريد عصرها كه از سر كار برمي گرديد بريد گفتم دوست ندارم عصرها برم دلم نمي خواد و هر جا هم هر وقت دلم بخواد مي رم . ديگه همسري هي سعي كرد اوضاع را آروم كنه مامانش هم همين طور من كه محل ندادم و حتي باهاشون خداحافظي هم نكردم . بعد هم به همسري گفتم اصلا نرو خونه برو پارك اعصابم خرده . ديگه يك عالمه با همسري دعوا كردم كه اين چه طرزش بود و چرا جوابشو ندادي و از اين حرفا . اونم گفت اولا كه اون هر چي مي خواد بگه ما طبق برنامه خودمون عمل مي كنيم نه حرف اون دوما گفتم جلوي تو چيزي نگم بعد زنگ مي زدم و باهاش دعوا مي كردم كه حق نداره براي ما برنامه تعيين كنه و به تو بگه چه كار كن يا نكن . منم گفتم فايده نداره دو ساله كارش همينه ما هم به حرفش گوش نمي ديم اما اونم ارداشا مي ده و اعصاب ما را خرد مي كنه اگه از اول جلوش ايستاده بودي الان اين قدر رو اعصاب ما راه نمي رفت بعدا هم مي گم فايده نداره اگه همون موقع كه شروع كرد مزخرف گفتن جلوش ايستاده بودي آدم مي شد ادامه نمي داد و من مجبور نمي شدم جلوش بايستم تو ساكت مي شي من مجبور مي شم باهاش در بيفتم گفت اره حق داري الان متوجهم چه قدر اشتباه كردم خواستم جلوي تو چيزي بهش نگم وقتي نمي خواد چي كارش كنم . ديگه اومديم خونه خوابيديم و ظهر بيدار شديم بريم خونه خاله سومي همسري زنگ زد به مامانش مي گه مي ايين شما هم يا نه خيلي پر رو مي گه زن دايي قراره بياد خونمون صبر كنيد اون بياد و بره بعد بريم همسري مي گه خوب چه ساعتي مي ياد بپرس ما تا كي منتظر تو باشيم مي گه نه زشته زنگ نمي زنم شما همين طور منتظر باشيد تا من بهتون بگم همسري هم عصباني شد و گفت ولش كن اصلا ! خودمون دوتايي پا شديم رفتيم خونه خاله سوميش و بعد هم رفتيم خونه دايي مامانم و ديگه اومديم خونه . و خلاصه كه اعصابم بدجور به هم ريخته از دست اين مادرشوهر پرتوقع و پر رو . از دست رودربايستي هاي همسري هم عاصي شدم هي قول مي ده درست شه اميدوارم بشه واقعا الان خونه دو تا خاله هاش مونده و يك عموش و كسي هم خونه ما نيومده و همسر گرام قول دادند كه از اين بعد بلافاصله با مامانش برخورد كنه و اگه ديديمش هم باهاش عادي نباشه و سرد برخورد كنه تا بفهمه همسري ناراحته از دستش .