ديروز صبح همسري زنگ زد به مامانش و بهش گفته بود كه پپر از دستت خيلي ناراحت شد تو چي كار داري كه مي گي كجا برين كجا نرين اگه هم به نظرت برنامه ريزي ما بده با ما نيا كسي مجبورت نكرده مامانش هم ظاهرا عذرخواهي كرده بود و گفته بود قصدي نداشتم و از اين حرف ها . عصر قرار بود بابا مامان و سام سام و عمو دوميم بيان خونمون . مامان همسري بهش گفته بود ميوه هاي ما مونده و بيا همينا را ببر همسري هم رفته بود كه البته موز نداشتند و همسري هم ديروز خيلي گشت تا تونست موز بخره .

ديگه خونه را مرتب كرديم و بابا و عمو اينا اومدن خونمون و دستشون درد نكنه يك گلدون فانتزي خوشگل هم برام اورده بودند اما زود رفتند و اين سام سام ديونه قهر كرده بود كه چرا اينا خونشون هستند و من نمي يام و دعوا و مرافعه و خلاصه بعد كه عمو اينا رفتند اومدند به سام سام هم 50 تومن عيدي دادم .

بعدش همسري گفت كه براي فردا با مامانش هماهنگ كرده كه بريم خونه همون خاله كوچيكه كه گفته بود 6ام بياييد منم خيلي ناراحت شدم و گفتم اصلا فكرشم نكن من تحت هيچ شرايطي 6ام اونجا نمي يام چون مامان جناب عالي گفته بايد 6ام بريد گفت من با مامانم دعوا كردم اونم عذرخواهي كرد به نظرم تا همين حد كافيه منم گفتم نه به هيچ عنوان مامانت بايد ياد بگيره كه حق نداره براي زندگي من كوچك ترين نظري بده و اگر من براي زندگيم نظري داشتم همون انجام مي شه حتي اگه به نظر ايشون اشتباه محض باشه . ايشون گفته 6ام بايد بريد و منم گفتم به هيچ وجه 6ام نمي ره و بايد ياد بگيره كه حرف من دوتا نمي شه ناراحته بره خودش هر كار دوست داره بكنه . همسري هم گفت باشه فردا بهش مي گم ما 6ام نمي اييم اونجا و 7ام مي ريم خواستي 7ام با ما بيا اگه هم 6ام دوست داري بري خودت برو .

خلاصه ناراحتم اين روزا . شايد ديروز هزار بار همو بوسيديم هزار بار همو بغل كرديم و قربون صدقه هم رفتيم ولي واقعا كم اوردم خستم .  موهاي من از زمان عروسيم هنوز رنگش روشنه ، خونه داييم كه بوديم دختر داييم خودش موهاشو قهوه اي تيره كرده بود منم بهش گفتم خوب رنگ كردي گفت اره ديدم تيره مد شده گفتم خودم مي تونم تيرش كنم . بعد فرداش صبح زود زنگ زده پپر از عذاب وجدان خوابم نبرد گفتم نكنه ناراحت شي يا خداي نكرده فكر كني دارم به تو هم مي گم بهتره تيره كني ها ببخشيد به خدا بي منظور گفتم از دهنم پريد بي فكر گفتم . من تو همچين جو ملاحظه كاري بزرگ شدم با يك فرهنگ ديگه اصلا با ادمايي مثل مادر همسري برخورد نداشتم . من خيلي خسته ام يعني 2 سال تحمل كردم و واقعا بريدم . اگر مي تونستم يك ارزو بكنم و مطمئن باشم براورده مي شه همين و همين بود كه بميرم و راحت شم . من به شدت ادم ملاحظه كاري ام خيلي خيلي زياد چيزي كه همه در موردم مي گن نمي تونم تحمل كنم چنين ادمايي رو . كلافه ام راضي نيستم حتي از همسري هم دلخورم از همسري كه از اين ور خيالش ار ملاحظه كاري هاي من راحته و به بي ملاحظگي هاي مامانش ميدون مي ده . از اينكه مني كه تا به حال از اين كارا نكردم پياده پا مي شم راه به اون دوري را مي رم تا آجيل بخرم كه همسري بعدا نخواد بره تا بتونيم شبش را كنار هم باشيم و مادر همسري كه مي خواد از مغازه بغل خونشون آجيل بخره زنگ مي زنه بيا برو براي من بخر . همسري عذاب وجدان مي گيره كه نره بدون فكر به پر رويي و پرتوقعي اين زن اما عذاب وجدان نمي گيره به خاطر من كه با چه زحمتي اون روز عصر را خالي كردم تا با هم باشيم . خستم از اينكه جمعه مي بينه چه قدر عصباني ام از دست مامانش اين كه اخر مامانش اين قدر مزخرف بازي در مي ياره كه خودش هم تا سر حد جنون از دستش عصباني مي شه و بعد راحت خام مامانش مي شه ! خستم از اينكه همسري اين طوري شده خستم از اينكه شديد به فكره پول عمه اش را جور كنه و بده بدون اينكه تو فكر باشه و از من بپرسه پول داييت چي مي خواي اول اونو بديم ؟ خستم از اينكه مي گه بريم و بياييم خونه عموم بدون اينكه به فكر باشه اگر من بخوام ماهي يك بار جايي برم ايا ترجيح نمي دم عموي خودم باشه ؟ من ديگه خستم ... به شدت مخالف بچه است و معتقده من بچه مي خوام كه بي خيال اون بشم كه بذارمش از زندگيم كنار اعتقاد اشتباهي هم نداره اما نمي گرده پي مداوا . مي ترسه وحشت داره از اينكه نباشم تركش كنم برم اما چه فايده كه كاري نمي كنه تا من اعتراض كنم . اگه چيزي بخوام انجام مي ده اما به فكر نيست كه خودش قبل از حرفاي من كاري بكنه . من به شدت خستم و بريدم . با اينكه همين ديشب كلي پر شور و نشاط بودم كلي حرفاي خوب زدم اما الان صبح باز دارم واقعيت زندگي را پيش چشمم مي بينم و ناراحتم . تواني براي مبارزه انگيزه اي براي عشق و چيزايي كه مي خواستم ندارم . نمي دونم يعني ممكنه فردا باز پر از انرژي باشم ؟؟؟؟؟