خستگي بهارانه
با اين هواي بهاري خوابم مي گيره عيد ديدني ها هم ادامه داره خسته مي شم و اينا همه باعث مي شه واقعا دلم براي رخت خوابم تنگ شه زور داره سر كار اومدن ها
ديروز هنوز در خونه را باز نكرده بودم كه موبايلم زنگ زد عمم بود كه پرسيد خونه ايد ما بياييم گفتم تا 6 هستيم گفتن تو راهيم مي اييم منم تند تند حاضر شدم و همسري هم رسيد و ديگه بساط پذيرايي را راه انداختيم تا عمه اينا رسيدن عمه بود و عمو سوميم با اين حساب فقط عمو بزرگم از خاندان پدري مونده كه بيان خونمون از خاندان مادري و فاميل همسري هم هنوز كسي نيومده . ديگه مقاديري نشستن و بعد هم تا رفتن حمام كردم و حاضر شدم كه بريم خونه عمو كوچيكه جناب همسر . اينجا بايد اين نكته را ذكر كنم كه مادرشوهر گرام تصميم داشتن خونه همون خاله اي برن كه 6ام دعوت داشتن قبلش هم مي خواستن خونه اون خاله اي برن كه ما جمعه رفتيم و ايشون نيومد . بنابرين خونه عمو تو ليستش نبود اما از طرفي تنها هم نمي خواست باشه براي خونه اين عمو در نتيجه همسري كه بهش گفت ما مي ريم اونجا گفت منم مي يام حالا عموش هم گفته بود 7:15 بياييد . همسري گفت سر راه مامانمو برسونم دم خونه خالم كه بنده شديد اعتراض كردم و گفتم به هيچ عنوان بايد بدونه اگه برنامه ما را قبول نداره و طبق نظر خودش مي خواد بره روي ما حساب نكنه همسري هم قبول كرد . ديگه رفتيم دنبال مامانش و رفتيم خونه عموش كه البته مامان همسري بسيار زشت عمل كرد خوب عجله داشت ديگه تا رسيديم گفت 20 دقيقه شد ديگه پا شيد پا شيد بريم اونا هم بهشون برخورد اما ما هم اصلا محلش نداديم نشستيم تا دوست همسري زنگ زد كه ما رسيديم خونه اگه مي خواهيد بياييد و ما هم خداحافظي كرديم و بلند شديم ساعت يك ربع به 8 بود مامان همسري و برادرش را هم گذاشتيم دم ايستگاه اتوبوس . اهان راستي عموش به هممون نفري 5 تومن عيدي داد . هر چند مادرش هنوز ادم نشده و اونجا هي مي گفت پاشيد پاشيد و باز سعي مي كرد نظر بده اما به نظرم تا حدودي براش درس عبرت شده باشه .
بعد از خونه عموش سريع رفتيم خونه كادوي دوست همسري را كادو كرديم كه يك اردو خوري كريستال بود يك جعبه شكلات هم خريديم كه شكلات هم شديد گرون شده بود يعني بدترين و ساده ترين نوعش بسته اي 8 تومن بود و رفتيم خونشون . اين دوست همسري همون همكارش هست كه باهاشون زياد بيرون مي ريم اما دفعه اول بود خونشون مي رفتيم . خونه بزرگي بود 140 متر بود نوساز و قشنگ هم بود با سليقه هم چيده شده بود فقط موبايلاي پذيراييش به نظرم بيش از حد زشت افتضاح و قديمي بود اما بقيه چيزها باسليقه بود مبل هاي راحتي فرش ها پرده ها تزيينات اتاق همش قشنگ بود يك ساعتي نشستيم و بعد اومديم خونه شام خورديم و خونه را مرتب كرديم و لا لا . اما الان به شدت خستم . هر چند ديروز در نبود مادرهمسري دوباره زندگيمون عشقولانه و عالي بود .
پ. ن : خاله بزرگه همسري كه گفتم بدجنسه و اصرار داشت همسري با دخترش ازدواج كنه را هنوز خونشون نرفتيم . جونم براتون بگه كه همسري قبل از اشنايي من وخودش و شروع دوستيمون يك دختري را بهش معرفي مي كنن و مي ره خواستگاري خيلي هم بدش مي ياد از دختره ولي مامانش خيلي دختره را دوست داشته همسري هم مي گه نه نمي خوام تا يك روز مي ياد خونه و مي فهمه مامانش زنگ زده قرار گذاشته يك جلسه ديگه هم برن خيلي عصباني مي شه از دست مامانش و قهر و دعوا و اينا ولي خوب مي گه حالا گناه اون خانواده چيه با نهايت احترام دفعه دوم را هم مي ره و حتي گل بزرگ هم مي بره با اينكه نمي خواسته و بعدش به مامانش مي گه اين بار هم اومدم تمام شد رفت نمي خوامش نبينم زنگ بزني حالا ظاهرا خانواده اون دختر خيلي پيگير مي شن و دلشون مي خواسته وصلت سر بگيره اما ديگه همسري اينا مي گن نه و دختره هم يك كم بعدش ازدواج مي كنه حالا چي شده اون دختر جاري همين دختر خاله همسري شده بعد خاله همسري براي عقدشون همه را دعوت كرد الا من و همسري و گفت شايد اون دختره ناراحت شه كه اصلا ما مونديم چه ربطي داره ؟!!!!! جمعه هم مامان همسري و برادرش يك دفعه مي رن خونه همين خاله عيد ديدني و ظاهرا جاري دخترش اونجا بوده و خاله نمي ذاره اينا برن تو تا مطمئن شه من و همسري باهاشون نيستيم !! برادر همسري ديروز بهش گفت كه اين طور شده و گفت من اگه جاي شما بودم به اين زودي ها خونشون نمي رفتم عيد ديدني همسري هم الان اعلام كرده درست مي گه و ما مي ذاريم آخرين جا مي ريم اونجا :دي