مادرشوهر من آدم به شو نيست ديروز خود همسري زنگ زد و صداش از دست مامانش دراومده بود همه اين كارها را كرديم كه ياد بگيره دخالت نكنه دوباره گير داده به همسري بايد امروز بريد خونه خاله اولي همسري هم عصباني شده و ديگه مستقيم بهش گفته تو زندگي ما دخالت نكن اما ظاهرا ادم نشده كه نشده !

ديروز عصر قرار بود بياد خونه ما بازديد من از راه اداره رفتم كتاب خونه بعد هم خونه و سريع وسايل پذيرايي را آماده كردم به همسري گفتم نگو هيچ وقت مامانم مزاحم زندگي ما نيست مي خواستم قبل از خونه خالت بريم خونه دوستم اما چون مامانت هست نمي شه مي خواستم شب بريم خونه مامانم اما چون مامانت هست نمي شه و حتي يك عذرخواهي نمي كنه يا زبوني نمي گه مزاحم نباشم ؟!!!! همسري بغلم كرد گفت مي دونم عزيزم من جاي اون معذرت مي خوام و ازت ممنونم . بعد همسري رفت اوردشون خونمون يك ظرف بزرگ هم اولويه و سبزي خوردن برامون آورد و همسري اصلا انگار همه كاراي اون يادش رفت و فكر كرد حالا خيلي محبت كرده . به برادرشم 30 تومن عيدي داد اول كه مي خواست 50 بده و من شديد عصباني شدم چه طور خودت روت مي شه همون قدر به برادر خودت بدي كه به برادر من داديم؟!!! بعدش هم با هم رفتيم خونه خاله كوچيكش خوب بود خوش گذشت . بعد هم دم خونه مامانم اينا رفتم بلوزم را بگيرم جانان جوني هم اونجا بود خيلي بامزه شده بود عزيزم ديگه بعدشم خونه و شام و خواب .

دارم مي ميرم از خستگي و بي خوابي واقعا اذيتم ديگه . تا مي رسي خونه يا مهموني يا مهمون داري واقعا بريدم عصبي ام . كلا ديدن اين مادر شوهر مزخرف و همسر دل رحم عصبيم مي كنه .