ديروزم گذشت و پريروزم گذشت ، دور سرم نگشتي و امروزم گذشت
نشد نشد امروز بنويسم از صبح جلسه بودم تا حالا الانم يك دفعه اي سرم شلوغ شده خوب . اگه مي نويسم فقط براي حفظ عادت روزانه نويسي است و بس هر چند اتفاق قابل ذكري هم نيست . ديروز رسيدم خونه كتاب خوندم و براي شام ماكاروني پختم هر چند مريض بودم همسري هم تا 8 سر كار بود و دير اومد و مريض بازي دراورد و تا خود صبح خوابيد اصلا نديديمش و صحبتي هم نداشتيم ديگه فقط موقع خواب بغلم کرد و قربون صدقم رفت و در عین خودخواهی فکر کردم امکان نداره بذارم بچم بغل همسری بخوابه دوست ندارم کسی جز من تو بغلش باشه:دی چه مسخره ها ها همون دیشبی هم گفتم وسط خواب خندید و گفت دیوونه . كلي كتاب خوندم دیروز
هرچند از اين موش مردگي مردها و نازك نارنجي بودنشون خوشم نمي ياد من نمي دونم اين مريضي چي هست كه ما صبح ديديم زود پا شد حمومشو رفت سرحال هم بود و كوچك ترين اثري از مريضي درش نبود . هليا راست مي گفت مردها عوض نمي شن بايد اين عادت را در خودم ايجاد كنم كه وقتي خستم يا مرضيم هيچ زحمتي به خودم جهت انجام كارها يا مهموني رفتن ندم .
يك چيز جالب كه نمي دونستم الان تو روزنامه ديدم كسي كه پدرش فوت كرده و خواهر مجرد بالاي 24 سال داره از خدمت سربازي معاف مي شه !!!