ديروز اداره روز خوبي بود با اينكه حجم كار بالا بود اما حال و هواي خوشي داشتم و كلا خيلي بهم خوش گذشت . بارون هم اومد عصرش و اتاق منم رو به پارك كلا حال و هوا عالي بود . از قبل مي خواستيم شنبه شاممون را ببريم پارك بخوريم كه وقتي رسيديم خونه هي داشتيم فكر مي كرديم ايا مي شه رفت يا نمي شه زمينا خيسه چه جوره ؟ كه يك هويي همون خاله بدجنسه همسري زنگ زد كه اگه هستين بياييم بازديدتون ما هم گفتيم اوكي بيا و البته گفتن ساعت 10 مي آييم! و اصلا تمام انرژي دود شد ها اين قدر حالم بد شد حتي چشام پر اشك شد و با همسري هم دعوا كردم كه چرا پشت تلفن هي بهش خاله جان خاله جان مي گفتي اونم هي عذر خواست و گفت فكر مي كني حال خودم خوبه خوشم مي ياد ازش؟!!! همسري رفت حمام منم وسايل پذيرايي را آماده كردم اما اصلا نمي تونم توضيح بدم چه حالي داشتم خيلي ديده بودم بچه ها چنين چيزي بگن اما واقعا اولين بار بود كه اين قدر شديد چنين چيزي را حس مي كردم يعني در حالي كه پر از انرژي و لبخند به لب بودم يك دفعه كل انرژيم خالي شد وجودش يك سايه تيره انداخت رو همه روحم و افسردم كرده بود شديد . خلاصه با كسلي هر چه تمام اوقات را طي كرديم تا اومدند و البته فقط خودش و شوهرش و بچه ها نيومدن يك سكه پارسيان و يك گلدون كاج مطبق هم اوردن . مي خواستم چند تا چيز حسابي جوابشو بدم اما از شوهرش خجالت كشيدم خيلي خوب و مهربون برخورد كرد . خلاصه 45 دقيقه اي موندن و شرشون را كم كردن ولي واقعا جو خونمون را سنگين كردن طوري كه همسري گفت پريا فكر مي كني زماني ممكنه اين قدر پليد بشيم و ديگران را اذيت كنيم كه همراه خودمون چنين جوي را ببريم اين ور اون ور ؟ گفتم ممكن كه هست اما اميدوارم خدا كمك كنه و به اون روزا نرسيم .

موضوع ديگه در مورد ماشينمونه . اين ماشين را همسري از اداره خالش و به صورت قسطي برداشته بود و البته كه سند به اسم خاله اش هست تا قسط ها تمام شه  و البته كه زمناي اين كار رو كرد كه تصميم داشت دخترشو بده به همسري :دي. طبق قرارداد و تعداد قسط ها هم اين اقساط اسفند ماه به پايان مي رسيد ولي ديشب خاله گفتن كه اداره فرموده 7 تا قسط ديگه مونده !!! همسري هم شديد عصبانيه و امروز قراره بره ببينه اوضاع چه جورياست ؟!!!

كلا بعضي ادم ها چه قدر منفي و انرژي گيرن امروز هم گير كرديم به پست اون دختر مدير حراسته كه گفتم ها يعني از ديروز در حقيقت . راستياتش اين معاون مديرمون رفته بود مكه و برگشته حالا ديروز مي خواستن برن ديدنش زنگ زده زور زور كه بياين بريم ديدنش مي گم نه خود مدير از مكه اومد ما نرفتيم حالا براي اين بريم زشته يعني در حد دستور مي گه بايد ها ! گفتم تو هر كار دوست داري بكن تا خود آقاي مدير فرمودن نه درست نيست خانم ها برن . حالا اقايون پول روي هم گذاشتن و كادو خريدن و ما ها را سهيم نكردن امروز دوباره زنگ زده گير داده بايد گل بخريم ببريم براش  ما 4 تا خانم مي گيم نه تا حالا اين كار رو نكرديم و براي مدير هم نبرديم زشته براي اين ببريم حرف توش در مي ياد . الان متوجه شدم رفته اداره رو پر كرده كه نفري 5 تومن بهشون مي رسيد زورشون مي ياد بدن !!!!! چي كار كنم من !!!!!

پ. ن : ديدين شما هم نرخ بنزين براي پروازهاي خارجي از 400 با 1143 تومن رسيد!!!!!!