اولين پيك نيك سال 91
ديروز صبح كه كلا انرژي منفي درونم موج مي زد اما تا عصر بهتر شدم عصر هم قرار گذاشتيم بريم پارك با همسري و شاممون را هم ببريم پارك كه البته خيلي مفصل و شامل نون و پنير و خيار و گوجه بود :دي ديگه ميوه و چايي هم برداشتيم و منم به مامان بابام زنگ زدم كه اگه مي خوان باهامون بيان . راستش همسري يك سري كار اداري داشت كه مامان اينا براش انجام داده بودند و مي خواستيم بريم كارت ها را ازشون بگيريم و گفتيم اگه مي خوان همراهمون هم بيان پارك كه اونا هم اومدن و 4 تايي رفتيم پارك ميرزا كوچك خان . وسط هفته هم بود ها اما اين قدر شلوغ بود كه به زحمت جاي پارك گير آورديم اما خوب بود نشستيم كلي حرف زديم و خوردن نموديم . بعدشم رفتيم يك سر خونه مامان اينا فالوده خورديم و ديگه پا شديم بياييم خونه كه البته ماماني بهمون يك مقاديري نون بربري و سنگك و نمك داد . نمكمون تموم شده بود :دي قبل از رفتن به خونه هم سر راه رفتيم نسكافه و ماكاروني شكلي رنگي رنگي خريديم . خونه كه رسيديم يعني من در حال غش كردن بودم از خواب صاف دراز كشيدم روي تخت فقط يادمه همسري جا به جام مي كرد تا پتو رو روم بندازه و صبح چشمامو باز كردم ديگه البته اين قدر خوب بودم رفتم تو اشپزخونه و ديدم طفلي همه وسايل پيك نيك را مرتب كرده جز يكي دو قلم كه جاشو بلد نبوده . دستت درد نكنه عشقم .
اين قدر هم حس پيك نيك و پارك گرديم بالا بوده هم امروز صبح دوباره نيم ساعت با همكارم رفتيم توي پارك قدم زديم .
شديد دلم مي خواست آخر هفته بريم يك سفر كوچولو اما باز كارخانه همسري تعميرات دارند و البته كه از خودشم دلخورم كه به روي خودش نمي ياره يعني ما همه قرار مرارها را گذاشتيم كه بريم اصلا حرفشم نمي زنه حتي كه مي شه نمي شه اوضاع از چه قراره ! چي كار كنيم نكنيم بعد ديروزم اتفاقي گفت تعميرات شروع شده وگرنه عين خيالش نبود .
فروردين و ارديبهشت بهترين ماه ها براي بيرون رفتن و مسافرته . خيلي راحت هم مي شه شاممون را برداريم ببريم پارك بخوريم خيلي تو روحيه اثر داره اميدوارم بتونيم از اين فرصت ها استفاده كنيم .