سه شنبه اتفاق خاصي نيفتاد بيشتر درگير قضيه حل اون مشكل با خاله خانم همسري بوديم . در ضمن اينكه همسري تا 9 شب سر كار بود . 4شنبه هم روند همين بود دوباره همسري تا ديروقت سر كار بود و البته اون 7 ماه را به خاله محترم ثابت كردند كه حق با ماست هرچند تابلو بود خاله از اول مي دونسته و فقط قصد آزار داشته حالا گير داده پس يك قسط ديگه بايد بدهيد . خلاصه آدميه در نوع خودش كه اصلا حسشو ندارم ازش چيزي بگم الان . نكته مهم در 4شنبه فقط اين بود كه شام تصميم گرفتم از روي مطبخ رويا بيفتك با گوشت چرخ كرده بپزم و در زمينه سرخ كردن هم ديگه دلم به توضيحات فرناز جون گرم بود و خيلي عالي شد هم من هم همسري شديد دوست داشتيم . شبيه كتلت بود ولي خوب خوشمزه تر .

5شنبه صبح هم زود بيدار شدم و ماشين را برداشتم و پيش به سوي كارهاي فراوان اول رفتم كتاب خونه كه چون اول صبح بود و زمان صبحانه كارمندا :دي كلي معطل شدم بعدش رفتم خونه مامان اينا يك ذره نشستم و با بابا رفتيم بانك يك سري كارهاي بانكي زياد ميادي انجام داديم و ديگه بقيه اش به من احتياجي نبود بابا انجام داد و من رفتم دنبال كارهاي بيمه ام . دفترچه بيمه خودم بايد عوض مي شد چون شماره ملي داخلش نبود و بعدش دفترچه بيمي همسري را هم يك جاي ديگه رفتم عوض كردم بعدشم خسته خسته برگشتم خونه مامان اينا و ديدم عموم اونجاست ديگه يك مقاديري مهمون بازي كردم و نشستيم ناهار خورديم . خوب تولد همسري جونم هفته اينده است جمعه يك ارديبهشت ولي قرار شده اگر اين هفته استثنائا كارخانه شون خراب نباشه :دي آخر هفته بريم يك مسافرت كوچولو مچولو براي همين تصميم داشتيم جمعه اين هفته يعني 25 را جشن بگيريم براش جشن كه يعني خوش باشيم و براي شام تولدش بريم بيرون . ولي چون روز تعطيل بود و عخشم علاقه شديدي به خوردني داره :دي اين جانب تصميم گرفتم براي صبحانه سوپرايزش كنم و يك صبحانه خيلي مفصل بچينم كه ديگه ناهارم نخوريم  شام بريم رستوران واسه همين 5شنبه مي خواستم برم هايپر خريد . ديگه بعد ناهار اومديم بريم كه مهي اومد خونمون و باز نشستيم به مهمون بازي و صحبت و ديگه خيلي دير شد سريع با مامان رفتيم هايپر و يك عالمه خريد نموديم . برگشتيم مامان را گذاشتم دم خونشون اما چون خيلي دير بود و قرار بود همسري خوراكي ها را نبينه نشد برم بالا ولي مامان از غذاي ظهر يك ظرف داد براي همسري يك مقاديري برام بادمجون خريده بود و يك سري هم كيسه زباله . دستش درد نكنه كه هميشه شرمندم مي كنه . خلاصه رفتم خونه و مامان بابا را هم براي صبحانه فردا دعوت كردم . رسيدم خونه در را از داخل قفل كردم و كليد توش گذاشتم كه همسري نياد و نصف وسايل را چيده بودم كه همسري رسيد دم در و از معطل شدنش خودش فهميد يك خبرايي هست و هي مي گفت چي برام خريدي قايمش كردي :دي اما خوب ماجرا را نفهميد كامل چي به چيه :دي ديگه هيچي خوابيديم و عصرشم من خورشت بادمجون درست كردم و همسري هم فوتبال ديد و بعدشم  پا شد زحمت برنج را كشيد و درست كرد . همسري از بادمجون بدش مي ياد قرار بود من برنج و بادمجون بخورم ايشون غذاي مامان را ولي به صورت شيكي بادمجون ها را ريخت روي برنج و ماشش و خورد بعدشم پا شد برنج سفيد براي خودش كشيد و تا ته بادمجون ها را خورد :دي بعد شام هم دو نفري نشسيتم فيلم ديديم اين بار فيلم غلاف تمام فلزي را ديديم . فيلم ساخته استنلي كوبريك در سال 1987 هست . موضوعش هم در مورد جنگ ويتنام و سربازهاي آمريكايي و تزريق خشونت و اطاعت كامل به اونهاست . فيلم نامزد جايزه اسكار هم بود . صحنه هاي جنگ را خيلي خوب درآورده ولي با همه تعريفات از اين فيلم نه من و نه همسري هيچ كدوم خوشمون نيومد .

از قبل قرار گذاشته بودم همسري جمعه صبح بره آش صبحانه بگيره و تصميم داشتم توي اين زمان كه مي ره و مي ياد سفره را بچينم ولي بعد هر چي فكر كردم ديدم توي يك بازه نيم ساعته وقت نمي كنم بنا برين 4صبح پا شدم و با مشقت زياد سفره را خرد خرد چيدم طوري كه همسري متوجه نشه . 7 صبح پا شد كه بره براي خريد آش اصلا سفره را كه ديد دهنش باز مونده بود خيلي ذوق زده شد خيلي تشكر كرد و بوسيدم . ديگه رفت اش گرفت اومد و مامان بابا هم رسيدن . صبحانه هم شامل چايي ، شير ساده ، شير كاكائو ، شير نارگيل ، شير خرما ، پنير ساده ، پنير خامه اي گوجه اي ، خيار ، گوجه ، كره ، مرباي بلوبري ، مرباي پرتقال ، مرباي گيلاس ، بيسكويت ، برشتوك ، آب سيب ، اشترودل توت فرنگي ، اشترودل ليمو ، اشترودل كاكائويي ، اشترودل وانيلي ، آش صبحانه ، نون بربري و نون تست بود . مهموني صبحانه هم جالب بود برامون تا حالا نداشتيم . خلاصه مامان اينا كمي نشستن و بعدشم رفتن . من و همسري هم جمع و جور كرديم و رفتيم به سمت كوه صفه . هوا عالي بود به خصوص چون شب قبل بارون اومده بود همه جا درخشان و تميز شده بود . رفتيم سوار تله كابين شديم خوب بود درخت ها سبز شدن هوا هم تميز منظره قشنگي بود . بالاي كوه هم يك ساعتي نشستيم بستني خورديم و حرف زديم و كلي از منظره شهر لذت برديم و عكس گرفتيم بعدشم برگشتيم و رفتيم خونمون و يك راست خواب . ساعت 4 بيدار شديم كه بقيه اش هاي صبح را به جاي ناهار بخوريم كه از كارخانه همسري اينا زنگ زدند مشكل پيش اومده و همسري مجبور شد بره و ساعت 9 برگشت ديگه برنامه شام هم كنسل شد همسري اداره غذا خورد منم يك مقاديري قورمه سبزي داشتيم گرم كردم خوردم . يك كابل خريده بوديم كه كامپيوتر را به تلويزيون وصل كنيم نياز به بلندگو نباشه و صداي كامپيوتر از طريق تلويزيون وصل شه ولي هر چي تلاش كرديم نشد كه نشد :دي و اين گونه جمعه ما به پايان رسيد :دي