دوشنبه صبح زود كارخونه كلاس داشتم سرويس هم نبود بنابرين مجبور بودم 1شنبه به خونه مامان اينا كوچ كنم . يك شنبه خونه مامان اينا خوب بود رفتم ارايشگاه رفتيم خونه داييم پيش جاني كه خيلي باحال شده و دست مي ده قشنگ كلي با بچه ها دور هم حرف زديم و از اين جور چيزا ولي دلمن خيلي براي خونه خودمون و جناب همسر تنگ بود . ايشونم يك سري به مادرشون زده بودن !

دو شنبه صبح هم كه رفتيم كلاس اموزشي و تا ظهر كلاس بوديم ولي بعدش گفتن مي شه رفت خونه و لازم نيست بمونيم سر كار منم ديگه رفتم خونه مامان اينا و گرفتم خوابيدم تا عصر . واي چه قدر خواب ظهر خوبه چه قدر مي چسبه . عصر همسر گرام اومد دنبالم و لباس هاي بيرون رفتن هم برام اورده بود يك كم نشستيم خونه مامان اينا و رفتيم تا كادوي آقاي همسر را خريداري نماييم . يك گوشي موبايل سي 5 خريد 270 تومن خوش دست بود اميدوارم مباركش باشه و كلي تلفن هاي محبت اميز و قشنگ از طريقش با من داشته باشه :دي بعد از خريد هم رفتيم شام تولدش . رفتيم رستوران شهرام خيابون شيخ صدوق قيافه ستورانه عين پيتزا فروشي بود در حد رستوران نبود ولي كيفيت غذاش خيلي خوب بود و هر دو خيلي دوست داشتيم ولي به نسبت قيافه اش قيمتاش گرون بود . يعني زيادي گرون .

خلاصه اش كه خيلي خوشحال بودم دوباره پيش همسريم و كلي شاد و شنگول بودم ولي تا رسيديم خونه دلم درد گرفت و همه اش به دل درد گذشت و نشد از ورود به آغوش خانه و خانواده لذت ببرم :دي اما اين دور بودنا اين دردها واقعا به ياد آدم مي ياره كه هيچ فرصتي را براي عاشقانه بودن از دست نده شايد اخرين فرصتش باشه شايد وقتي بهتر از اين موقع گيرش نياد .