لاله هاي سرخ لاله هاي زرد
من باز رفتم تعطيلات طولاني باز دلم از كار كنده شد :دي چي مي شد من 2روز مي يومدم سر كار ولي با همين حقوق ؟:دي
3شنبه را شرمنده در كل يادم نمي ياد چه اتفاقي افتاد البته توي اداره كه صبحش دعا بود و صبحانه دادند و از اين برنامه ها ولي توي خونه را يادم نمي ياد فقط مي دونم همسري شديد پيگير بود اخر هفته جايي بريم من تمايل زيادي نداشتم دلم مي خواست كل تعطيلات را خونه باشم بدون برنامه اما ديگه چيزي نگفتم فقط گفتم برنامه 4شنبه را بذار خونه نشيني قول مي دم خيلي هم عالي باشه . ولي ديگه در كل يادم نيست چي كارا كرديم . چرا البته انگار نشستيم فيلم باشگاه مشت زني را ديديم كه قبلا هم ديده بودم و خيلي هم دوسش دارم .
4شنبه صبح بيدار شديم يك صبحانه مفصل هم درست كرديم خورديم بعد هم دوتايي افتاديم به جون خونه و كلي تميزش كرديم اين قدر خوب بود . براي ناهار كباب داشتيم برنج هم روز قبل پخته بوديم و خيلي دير 3 و 4 بود ناهار آمادمون را خورديم . البته ظهر مي خواستيم پول بريزيم به كارت يك نفر يك سر رفتيم بيرون و توي پارك هم قدم زديم كمي و يك مقاديري تنقلات براي خودمون خريديم ولي بقيه اش ديگه استراحت درون منزلي و ديدن فيلم بود . در حقيقت 3تا هم فيلم ديديم . فیلم ملک الموت ساخته بونوئل که قبلا فیلم زیبای روز را ازش دیده بودیم و من خیلی فضاشو دوست داشتم و دلم می خواست کارهای این کارگردان مکزیکی را بیشتر بشناسم . فیلم ساخته سال 1962 هست . میهمانانی که ناگهان متوجه می شوند نیرویی مانع از خروج انها از اتاق هست و کسی از بیرون هم توانایی وارد شدن به خانه را نداره . بعد هم فیلم ویردیانا از همین کارگردان ساخته 1961 را دیدیم در مورد دختری که از جهان رویگردان شده و می خواهد پاک باشد و همه ثروتش را صرف فقرا می کند . کلا بونوئل با مسیحیت و مذهب مخالفه و توی هر دو فیلم هم به صورت نمادین به چالشش می کشه . بعد هم فیلم فرشته از لوک بسون ساخت سال 2005 در مورد مردی که خیلی بدهی داره و از زندگی خسته شده ولی یک فرشته از اسمون می یاد تا کمکش کنه . يك فرشته دو متري :دي
شام هم نيمرو خورديم و تمام واي ولي اين قدر به هردومون مزه داده بود اين 4شنبه اين قدر حس رضايت داشتيم هر دو كه نگو .
5شنبه صبح هم رفتم خونه مامان اينا با مامان يك سر رفتيم بيرون من قسط بانك را دادم و مامان هم شلوار خريد و ديگه برگشتيم خونه به حرف و صحبت گذشت و اونجا هم ناهار كباب بود . مهي هم اومد پيشم خيلي هم نشست و كلي صحبت كرديم و خوش گذشت . عصر هم ديگه برگشتم خونه . شام كه بقيه دال عدس ها را خورديم و يك مقاديري اسباب و اثاثيه فردا را مرتب كرديم و حرف و صحبت و اين جور چيزا .
جمعه هم صبح زود با عده اي از دوستان راهي دشت لاله هاي واژگون دهاقان شديم . من خودم دشت شقايق شهركرد را بيشتر دوست دارم به نظرم پرگل تر و قشنگ تره ولي دهاقان بايد بري توي كوه تا برسي به لاله ها از يك نظر خوبه كه كوه نوردي مختصري هم داره ولي از طرف ديگه كوهش پر خاره و پدر آدم در مي ياد . لاله هاي واژگون قرمز رنگند و البته زردش هم هست كه خيلي كم يابه و من شنيده بودم دشت لاله دهاقان لاله زرد هم داره اما اين بار دومم بود كه مي رفتم دهاقان و دوباره فقط لاله قرمز ديدم ! ولي خوب در كل قشنگ بود . البته قبل از رسيدن به لاله ها رفتيم شهرضا دسته جمعي صبحانه خورديم و بعد هم براي ناهار رفتيم پارك بروجن . ناهار خورديم و كمي استراحت كرديم بعدشم رفتيم تالاب چغاخور ، پر آب بود يك كمي هم اطراف تالاب تفريحات نموديم و برگشتيم ديگه ساعت 9 و نيم شب رسيديم خونه از 5 صبح هم رفته بوديم شديد خسته بودم . در اون بين متوجه شدم كه مادر گرام همسري هم زنگ زد و دوباره يك سري اوامري فرمود ولي خسته تر از اون بودم كه بخوام پرس و جو كنم خوابيدم . حالا امروز برم ببينم چه خبرا بوده:دي