لحظه هاي متضاد زندگي
ديروز كلا رو مد خوشحالي بودم به خصوص هي همسري كه از بابت ديشب پشيمون بود سعي مي كرد باهام مهربوني بكنه و دلمو به دست بياره و همين كاراش و مسخرگي هاش يه جوري شرايط را برام بانشاط تر مي كرد توي اداره هم امن و امان بود همه چيز و بدون دليل خاص ديگه اي واقعا خودمو خوش بخت احساس مي كردم پر از انرژي مثبت . تا رسيدم خونه هم بسته فلافل آماده را از فريزر گذاشتم بيرون كه همسري اومد شام را ببريم پارك بخوريم . ديگه همسري اومد يك كمي خوابيديم بعد هم اون رفت حمام و منم وسايل پيك نيك را آماده كردم و راه افتاديم . توي راه هم نون ساندويچي و نوشابه خريديم . همسري پرسيد بريم كدوم پارك ؟ منم گفتم فرق نمي كنه به انتخاب خودت و همسري بعد از مدت ها پيچيد و رفتيم پارك مشتاق واي نمي دونيد چه حسي بود براي هر دومون . اين پاركي بود كه زمان دوستي مي يومديم دوراني كه از مشخصات يك پارك خوب تاريكي و خلوتي بود :دي خيلي عالي بود لحظه ي ورود به پارك اين قدر هر دو ذوق كرديم و همسري از من به خاطر پيش نهاد پارك اومدن و من از اون به خاطر انتخاب اين پارك تشكر كرديم كه نگو . يك عالمه از اون دوران حرف زديم هوا عالي بود چايي و ميوه و شام را خورديم . قبلش مامانم بهم گفته بود ديشب دوست سام سام براشون اش برده بوده و براي منم گذاشتن ديگه اين شد كه بعد از شام رفتيم دم خونه مامان اينا تا اش را بگيريم ولي مامان گفت بياييد بشينيد خانم هاويشام هم قراره اش بپزه تا 11 و بياييد اونم بخوريد ديگه ما هم رفتيم نشستيم و دختر دايي ها و جانان خانمي هم اومدن دور هم كلي حرف و خنده و اش خورون داشتيم . در ضمن تولد پسر داييم هم بود كه برامون كلي كيك و پيتزا آوردن و اونا را هم صد البته خورديم و تا اومديم خونه و بگيريم بخوابيم نزديك 2 نصفه شب شده بود و الان من خوابم . البته كه مامان اينا مثل هميشه شرمندم كردن هم يك عالمه آش بهم دادن هم ما الشعير .
خوب ديروز پر از حس هاي خوب مي تونست باشه پر از احساسات عاشقانه ولي يك مطلبي خيلي خيلي اون وسط منو ناراحت كرد و توي خودم فرو برد . خوب من تصميم داشتم از امروز بشم مثل اوايلم و خودسانسوري نكنم اما تغيير يك دفعه اي سخته و اين موضوع هم برام سنگين تموم شده . راستش يك جور حس تحقير دارم بخوام اصلشو تعريف كنم اما شبيه به اين واقعه است . مثلا فكر كنيد خواهري داريد كه خيلي دوسش داريد بعد براي تولدش يك روسري بهش كادو مي ديد و اونم عصرش با اون روسري با دوستاش مي ره بيرون بعد شما ازش مي پرسين دوست داشتي روسريتو ؟ دوستات چيزي نگفتن ؟ و اون برگرده بگه گفتن سرت كلاه رفته اخه كي به خواهرش كادو تولد فقط يه روسري مي ده ماها كه خواهرهامون هر وقت روسري دادن با كيف و كفشش ست بوده !! واقعا چه احساسي بهتون دست مي ده ؟ شايد اين حرف رو خودش نزده ولي وقتي داره حرفهاي اونا را به همين راحتي براتون نقل قول مي كنه و حتي جوابي به اونا نداده يعني همچين عقيده اي داره و شما هم خواهرتون هست دوسش داريد شوكه ايد . جدي مي خوام بدونم چي كار مي كنيد ؟ چه حسي داريد ؟ تازه بدتر از همه مي دونيد چي باشه اين كه شما مي دونستيد خواهرتون مشكل مالي داره و قبل از كادوي تولدش يك پول خيلي زياد مثلا يكي دو ميليون را همين طوري بدون مناسبت بهش كادو داده باشيد يك روز قبل از دادن روسري . نمي دونيد من ديروز چه قدر ا زماني كه ماجرايي شبيه اين اتفاق افتاد دلگيرم و جو برام سنگينه . راستش من هيچي نگفتم و اصلا به روي خودم نيوردم ولي دلم آشوبه . مي خواستم برگردم بگم دوستات بيخود كردن چرا جوابشون را ندادي يا هر چيزي در جواب دوستاش فايده اي توي حالم نداشت چون كسي كه دوستش داشتم اين طور مادي به قضيه فكر كرده بود مي خواستم بگم نگفتي قبلش دو تومن بدون مناسبت گرفتي فايده نداشت كه چي . من كه نمي خواستم چيزي را ثابت كنم وقتي قضاوت كسي كه دوستش داشتم اين طور بود .