يك آخر هفته پر از اتفاقات و سرگرمي هاي متنوع
4شنبه روز شلوغي بود عصرش هم همكارها رفتن جلسه و من كتاب خونه اتقا را ريختم بيرون تا مرتبش كنم و تا يك حدودي مرتب شد اما الان يك عالمه كتاب و جزوه ريخته روي ميز كه ني دونم باهاشون چي كار بكنم . بعد هم يك ساعت زودتر مرخصي گرفتم همسري اومد دنبالم و رفتيم يك سري كار داشتيم انجام داديم زودي تا 4و نيم كارامون انجام شد بعد من خيلي هوس كافي شاپ داشتم اما هم زود بود هنوز و همه جا بسته بود هم همسري مي گفت با اين قيافه ها و لباس هاي اداره زشته رومون نمي شه بريم جايي هر چند مصرانه مي گفتم من همين جوري هم عالي ام :دي خلاصه در حال قدم زدن توي جلفا بوديم كه از جلوي كليساي وانك رد شديم و چون مي دونستم همسري تا حالا نرفته ازش پرسيدم مي خواي بريم ببينيم ؟ و بدين گونه راهي كار فرهنگي بازديد از آثار تاريخي شديم چه قدر هم شلوغ بود ها . خوب كليساي وانك خيلي زيباست و شايد يكي از جذابيتاش برامون مدل نقاشي و تزيينات ديوار باشه چون بيشتر آثار تاريخمون مساجدي هستند كه اكشي كاري و نقاشيشون توي يك فاز ديگه هست اما توي كليسا تصاوير انسان زياد هست و اون قدرها به گل و بوته اهميت داده نشده . موزه كليسا را هم خيلي مرتب و قشنگ درست كردند و اون تار مويي كه روش يك جمله نوشتند كه ب ا مييكروسكوب مي شه ديد عالي هست . ديگه تا تو جلفا قدم زديم و كليسا را ديديم شده بود ساعت 5 و نيم مي شد رفت كافي شاپ همون جلفا رفتيم شربت خانه فيروز خيلي خوشگل بود واقعا دكوراسيونشو دوست داشتم بيرونش گلدون بود داخلشم خيلي قديمي درست كرده بود پر نقش و نگار كوچيك بود ولي واقعا دوست داشتني درستش كرده بود البته فقط بستني و قهوه و شربت داره و البته شيريني بدون تنوع خلاصه حال داد اساسي . بعدشم رفتيم خونه كه شام بقيه جوجه كباب ها و يك مقاديري هم اولويه داشتيم خورديم من يك مقاديري كتاب خوندم و بعد با همسري رفتيم دراز بكشيم كه من خوابم برد اما اون بيدار شد و فوتبال ديد و ظاهرا رئيس محترموشون زنگ زده بود و يك جورايي از رفتارش پشيمونه و هي گفته خوب برو مرخصي . البته خودش چلمنگه مخش به اين چيزا نمي رسه مطمئنم خانمش باهاش حرف زده و گفته كارت زشت بوده .
5شنبه همسري موند توي خونه و گفت نمي ره سر كار صبحش آروم و خندان كلي توي تخت مونديم صبحانه خورديم صحبت كرديم خوش گذشت بعد هم قرار بود ظهر با مامان اينا بريم رستوران ديگه راهي خونه اونا شديم البته قبلش سر راه رفتيم يك سبد پلاستيكي براي جوراب هاي همسري خريديم يك تعداد چوب لباسي ( چون يادم رفت بگم كه چوب لباسي هاشم شكسته ) چندتا از آويزها كه بهش دستگيره و دمي اينا آويزون كنيم آخه قبلي ها كند و يك تعداد هم گيره لباس . بعد رفتيم خونه مامان اينا نشستيم به صحبت و تعريف . ظهر همه دعوت من بودن بيرون كه رفتيم رستوران سنتي هتل جلفا . قشنگ بود يكي دو تا تخت بيشتر نداره بقيه را ميز و صندلي چيده ولي مدل صندلي ها و تزييناتش مدل سنتي هست كوچيك هست اما خوشگله غذاشم كيفيتش خوب بود و البته قيمتاشم خوب بود خلاصه خيلي خوش گذشت بعد هم اومديم خونه مامان اينا چايي و ميوه خورديم و زود رفتيم كه بريم به سمت ميدون امام . قرار بود بريم عالي قاپو يك ساعتي توي عالي قاپو بوديم قشنگ بود جالب بود كلي عكس گرفتيم و لذت برديم بعدشم اومديم نشستيم توي چمن ها فالوده خورديم و اين قدر صحبت كرديم در مورد مسافرتمون آخر هم نتيجه اي نگرفتيم :دي سر راه برگشت به خونه هم رفتيم چايي و پنير خريديم و البته ديگه شب رسيديم خونه و به كاري جز حمام نرسيديم و شام هم نيمرو بود با يك عالمه سالاد :دي
ظهرش خونه مامان اينا يك دست بند طرف داري پرسپوليس يافتم و دستم كردم كلي باهاش حال كردم هرچند همسري هي مي گه آبرومونو بردي :دي
جمعه صبح دعوت بوديم خونه مامانم به صرف كله پاچه :دي جاتون خالي در حد تركيدن خورديم خيلي فاز داد بعد با همسري رفتيم پارك گشتيم قدم زديم نشستيم در مورد مسافرت حرف زديم و باز نتيجه نگرفتيم . بعد هم رفتيم ببينيم ايا مغازه اي باز هست يا نه . راستش بنده در حين بازرسي كمد لباس هاي تو خونه اي و دور ريختن برخي از لباس ها متوجه شدم الان براي توي خونه يك تعدادي پيراهن داريم يك تعدادي شلوارك و دامن و شلوار و يك دونه بلوز و كمي هم نيم تنه . در نتيجه بنده اعلام نمودم احتياج مبرم به يك تي شرت ساده براي تو خونه دارم . خلاصه توي نظر بالاخره يك مغازه باز پيدا كرديم و من يك تي شرت قرمز و يك تاپ خيلي ساده بنفش خريدم بعد هم برگشتيم خونه مامان اينا و خواب تا خود عصر . يعني كله پاچه اون قدر خوب حجيم بود نمي شد ديگه ناهار خورد ولي مامان كوفته شويد باقالي پخته بود جاتون خالي خيلي هوس انگيز بود و در نتيجه عصر باز هم به شكم پروري مشغول شديم و ديگه راه افتاديم بياييم خونه خودمون . دست مامان باباي گلم درد نكنه بهمون زردآلو و هندونه و خيار دادند يك ظرف كله پاچه و در ضمن يك سطل برنجي جديد:دي اومديم خونه فيلم شما يك ايميل داريد را ديديم با بازي تام هنكس در مورد زن و مردي كه در دنياي واقعي رقيب همند اما در اينترنت دوستان صميمي :دي خيلي دوسش داشتم قشنگ و لطيف بود با پايان زيبا . شب هم دعوت بوديم خونه مادرشوهر كه ديگه رفتيم اونجا . شام مرغ بود و خورشت لوبيا سبز . خوش گذشت . راستش شوهر خواهر شوهر آدم خوش سر و زبونيه و مجلس را مي گردونه خيلي هم زرنگه البته چاشني بدجنسي داره و چاپلوس هم هست اما توي كار و روابط اجتماعي زرنگ هست . مهندسه وقتي اومده توي اين شهر براي سربازيش بوده و اهل يك شهر ديگه است اما اين جا موندگار مي شه و با خواهرشوهر گرام ازدواج مي كنه ولي پيشرفت توپ با اينكه غريب بوده به كمك همين روابط عمومي قوي حداقل حداقل درآمد ماهيانه اش روي 5 ميليون هست واقعا اين حداقل هست ها يعني همسري مطمئنه بيشتر از اين حرفاست .
ديشب كلي هم به اين دستبند هواداري من گير دادند :دي
پ. ن : ديشب توي خونه مادر همسري ناراحت شدم البته قبلش اعتراف كنم واقعا حس نكردم از روي منظور اين حرف را زدن بيشتر حس كردم حرفش پيش اومد ولي خوب پيش اومد ديگه . اول از همه بگم من خونه مادر همسري كار نمي كنم در حد پهن كردن و جمع كردن سفره و خوشم هم نمي ياد بيشتر از اين صميمي بشم يا توي كاري كمك كنم همون طور كه وقتي خونه خودم مهمونشون كردم برنامه ريزيم طوري بود كه حتي مجبور به جمع كردن و پهن كردن هم نشند يعين قبل مهموني ميز را چيدم . بعد يك دفعه بحثش كه شد شوهر خواهره گفت يادتونه اون سال با باهار ( دختر خالشون ) دعوا كردم كه اصلا كمك نكرد تو كارها كلا تنبله . بعد هم گفتن اما خوب حالا كه زرنگ شده و مجبوره خونه مادرشوهره همه كار بكنه و كلي كار مي كنه و از اين حرف ها ... البته از اونجايي كه خواهرشوهر سعي كرد زود اين قسمت حرف را جمع كنه به نظرم اومد قصد ناراحتي من و گوشه كنايه زدن را ندارن اما اينكه بين خودشون چي مي گن را نمي دونم