4شنبه سالگرد آشناييمون بود براي همينم تا عصرش عالي بود و كلي با هم مهربون بوديم . صبح زود هم كه راننده سرويس من اس ام اس داد كه سرويس خرابه و بايد خودم برم و در نتيجه با همسري با هم با ماشين رفتيم و منم كه ديدم عصر با ماشين برميگردم زنگ زدم به مامان و ازش خواستم برام يكي از اين بالن آرزوها بخره كه شب با همسري بريم هواش كنيم . ديگه از راه هم رفتم اونو گرفتم و بعد دوتايي رفتيم خونه . همسري هم كلي بابت اين ايده بالن هوا كردن ذوق كرد كلان پايه همه چيز هست .  عصر توي خونه هم خوب بود و شبش هم همسري بعد از مدت ها كلاس استخر داشت كه رفت و منم مشغول اينترنت بازي شدم ولي دير كرد خيلي دير كرد و من واقعا حالم بد شد ياد پاييز افتادم روزايي كه مي رفت استخر و بعدش خونه مامانش و دعواهايي كه بعدش داشتيم خيلي ناراحت شدم همش شك داشتم كه رفته اونجا و ديگه رفتم تو مد افسردگي وقتي اومد خونه يك مقاديري پفك و چيپس و تن ماهي خريده بود و گل رز قرمز خيلي خوشرنگ براي من به مناسبت 17 خرداد ولي من هنوز تو مد ناراحتي بودم و خيلي ذوق نكردم اما خوب هي همسري سر به سرم گذاشت و درست شد ولي دروغ چرا اين استخر از الان مي شه يك مشكل و من هميشه ناراحتم كه آيا بعدش مي ره خونه مامانش يا نه ! خلاصه شام خورديم و بعدشم رفتيم پشت بوم براي پرواز دادن بالن آرزوها كه البته ناكام موند و بالن قرمزمون آتيش گرفت :دي اومديم خونه كلي خنديديم و يك عالم خوش گذشت .

5شنبه صبح رفتم اول كتابخونه و بعدش خونه مامان اينا . يك سر هم رفتيم پيش جاني جونم خيلي خوش گذشت خيلي خيلي حرف زديم گفتيم خنديديم ظهر هم مامان ماكاروني پخته بود كه من گفتم ا منم گوشت گذاشتم بيرون ماكاروني بپزم و مامان گفت نمي خواد من زياد مي پزم براي شبتون هم ببر دست گلش درد نكنه يك ظرف پر ماكاروني بهم داد با يك ماء الشعير . عصرم ديگه راه افتادم رفتم خونه و كاراي نكرده وسط راه حاضر شدم عمل بسيار سخت ترمز كردن را انجام داده و سر راهم ماست بخرم :دي رسيدم خونه همسري خواب بود و منم مشغول كتاب خوندن شدم تا بيدار شد . وقتي بيدار شد نشستيم كلي حرف زديم خنديديم و بعدشم چون فردا راهي پيك نيك گروهي بوديم نشستيم به آماده كردن صبحانه . همسري گردو مي شكست منم قاضي ( همون ساندويچ) پنير و گردو درست مي كردم . بعدترشم ديديم حوصلمون سر رفته ، رفتيم بيرون قدم زديم و و يك مقاديري ماشين سواري كرديم و بستني و آب ليمو و از اين چيز ميزايي كه احتياج داشتيم خريديم و برگشتيم خونه شام خورديم و كوله ها را براي فردا بستيم .

جمعه صبح زود بيدار شديم تا با بر و بكس راهي بي بي سيدان بشيم . بي بي سيدان يك روستا هست نزديك سميرم كه يك چشمه و رودخونه خيلي قشنگ داره . مسيرش يك مقاديريش پياده رويه پياده رويه سختي نيست ولي خوب جاهاي زيادي بايد از توي آب و رودخونه بريد و هيچ راه ديگه اي نداريد و بعضي جاها آب حتي تا بالاي كمرتونم مي ياد و خيس مي شيد بعضي جاها جريان شديده و حتما پسرا مي ايستادند تا بقيه دستشونو بهشون بگيرن و برن ولي خوب همينا باعث جذابيت مي شه ديگه . همه مسير را با خنده و خوشي رفتيم و يك جا نشستيم تا ناهار بخوريم ما كه تن ماهي برده بوديم با دوستامون نشستيم ناهار را شريك شديم و كلي حرف زديم . بعد ناهار قرار شد بريم توي رودخونه آب بازي . توي اب بچه ها مشغول آب بازي و خيس كردن هم بودند من و همسري هم رفتيم و هنوز خيس نشده بوديم يكي از بچه ها يك كمي اب پاشيد بهمون كه اينجا همسري براي فرار به سمت چپ پيچيد من به سمت راست . سمت راست يكي از پسرا بود كه من اصلا هم نمي شناختمش و يك دفعه منو گير كشيد يعني كردم زير آب اين قدر بهم اب پاشيد كه ديگه نفسم در نمي يومد واقعا در نمي يومد و لرز گرفتم اومدم نشستم تو آفتاب اما خوب خشك كه شدم پر رو پر رو رفتم ادامه بازي خيلي خوش گذشت . بعد آب بازي هم ديگه جمع و جور كرديم و برگشتيم خونه فقط اين بومي هاي محل باحال بودند ها . مسير برگشت باريك بود و شيب دار اومده بودند به شدت وحشتناكي خيسش كرده بودن تا ما ليز بخوريم و بعد خودشون نشسته بودن توي اب عين ادم نديده ها ما را نگاه مي كردن و غش غش مي خنديدن كه مي خوريم زمين يا نه ! شب رسيديم خسته و گرسنه از يك ساندويچي همون دم ساندويچ خريديم و برديم خونه بعدشم حموم و بيهوش شدن از خستگي يعني به معناي دقيق بيهوش شدن !

الانم بدنم درد مي كنه از پياده روي و بازي هاي ديروز اما خوب آخر هفته خوبي بود و حسابي خوش گذشت هم ديدن طبيعت هم اب بازي و هم بودن با بروبكس !