دوشنبه ديروزي هم مثل خيلي از دوشنبه هاي ديگه ي اداره بود : خلوت آروم حجم كاري پايين شايد در كل يك ساعت ، آروم و بدون دغدغه . ناهار اداره فسنجون بود . يكي از همكاراي ادارمون كه دوستيم و ناهار را با هم مي خوريم گوشتهاي غذامونو كه نمي خوريم جمع مي كنه مي بره مي ده به پيشي هاي خيابوني ! عاشق حيووناس ، من از اين گربه ها بدم مي ياد دلم مي خواد همشون نيست و نابود شن دوست ندارم براشون غذا بدم كه چاق و چله بمونن اما توفيقي است اجباري :دي

بعد از اداره ديروز رفتم كتابخونه و وقتي رسيدم خونمون ديدم همسري دوباره يك ظرف ميوه آماده كرده گذاشته يخ بشه خيلي هم خسته بود گفتم خوب تو بگير استراحت كن من مي رم حمام . اما تا از حمام برگشتم بيدارش كردم كه پاشو پاشو با هم فيلم ترسناك ببينيم كينه 3 را ديديم البته كه من خودم كينه 1 و 2 و 3 را قبلا ديدم اما دوست دارم فيلمشو . نشستيم ديديم ولي بعدش همسري گفت پپر من اشتباه كردم موافقت كردم فيلم ترسناك بگيريم رو اعصابم اثر مي ذاره اينا لحظه به لحظه اش هيجان بده ناخودآگاه آدم را عصبي و آماده دعوا مي كنه . نمي خوام ببينم ديگه ! ما هم گفتيم باشه تو نبين . اما خودم دلم مي خواد ببينم ولي قبول كنيد سخته تنهايي اخه كي ببينم كه اون نبينه هان ؟!
البته همين جا بگم و صد البته كه قبلا به همسر عزيزتر از جانمان هم گفتم اين عيبش را كه باعث مي شه آدم ارزش زيادي براي سليقه اش قائل نباشه . اون چيه ؟ عدم ثبات به صورت بسيار شديد . اين مورد خيلي هم آزار دهنده است . مثلا ممكنه امروز ازش بپرسيد دوست داري تو كوكو سبزي ، زرشك باشه ؟ مي گه آره مزه اش خيلي عالي تره اين جوري . فردا ازش بپرسي مي گه نه اصلا دوست ندارم . امروز مي پرسي بلوز سبز دوست داري مي گه اره بريم بخريم فردا مي گه نه سبز نمي پوشم . نمي دونم چطور بگم ها يه نمونه ديگه هم هست . فكر كنيد عاشق نون و پنير و خيار باشه . بعد مي گم مثلا براي فردا پيك نيك نون و پنير و خيار بردارم مي گه نه تو مسافرت ديگه خيار رو دوست ندارم ! يا مثلا شام كم مي خوره مي گم چرا كم مي خوري اشتها نداري ؟ سيري ؟ دوست نداري ؟ مي گه نه شام بايد كم خورد اما بعد فردا مي بيني 3 تا بشقاب پر شام مي خوره مي گم مگه نگفتي بايد شبا شام كم خورد مي گه اون حس ديروزم بود . خوب اين خيلي غير منطقيه آزار دهنده است مي شه گفت يك روز ادم اشتها داره يك روز نداره اما اين مدلي نه . بگذريم

بعد فيلم قرار بود شام بريم بيرون . گفتم كه براي سالگرد آشناييمون هفته پيش قرار بود شام همسري را دعوت كنم بيرون كه نشد و موند براي اين هفته ! تصميم گرفتيم بريم رستوران تاك . هيچ كدوم تا حالا نرفته بوديم . از اون رستوران هاي خيلي قديمي اصفهانه كه معروف هم بوده شديد . توي محله هاي پايين شهر هست البته . خلاصه رفتيم محيطش كه خيلي بي كلاس بود اصلا هم تميز نبود پر مشتري هم بود وسط هفته ولي تنوع كبابش خيلي زياد بود يعني واقعا تنوع كباب داشت . غذاشم خوشمزه بود دوست داشتيم ديگه كلي بهمون خوش گذشت و مسخره بازي در آورديم . سر راه هم رفتيم داروخانه من يك كرم براي ابروم گرفتم همسري هم صابون خريد آخه در كل دم ابرومو از دست دادم رفته !

همسري توي خونه تا وارد مي شيم محكم بغلم مي كنه و شروع مي كنه بوسيدنم بعد هم غش غش مي خنده مي گه پپر مي دوني چه قدر خوشبختي كه به نظر همسرت اين قدر خوشگل و جذابي و سير نمي شم از بوسيدنت ؟ مي گم اره تو هم مي دوني چه قدر خوشبختي كه خانمت سير نمي شه از اينكه ببوسيش :دي

پ. ن : همسري گير داده آخر هفته با بر و بكس بريم طرفاي شيراز واقعا دارم رو مخش كار مي كنم بي خيال شه ما باز دوباره 1 شنبه مسافريم خيلي خسته مي شيم اين جوري . اميدوارم بي خيالش شه