براي مامان بزرگ همسري از تبريز شيريني آورده بوديم و براي همين قرار شد تا مونده نشده يك سر بريم خونشون و شيريني را هم ببريم ديروز همسري زنگ زد به عمه اش كه بگه اگه عصر هستند بريم يك سر خونشون و اونا هم براي شام خيلي اصرار كردند و ديگه همسري هم گفته بود باشه فقط تو رو خدا يك چيز ساده . خلاصه  ديروز عصر كه رسيديم خونه اصولا مشغول حمام و جينگولانس كردن جهت رفتن به مهماني بوديم . همسري هم تعريف كرد صبح مامانش زنگ زده و ازش خواسته كاري بكنه و همسري هم عين خودش جوابشو داده كاملا سر بالا . توي همين حال و هوا بود كه مامان همسري زنگ زد و اعلام كرد به خاله زنگ زده و خاله گفته باشه يكي دو روز كار دارم بعد خودم زنگ مي زنم تا بريم براي انتقال سند . همسري هم خيلي لطيف باهاش حرف زد . به همسري گفتم بيا ببين بعضي ها احترام پذير نيستند چطور تا باهاش بد حرف زدي ترسيد و كاري كه مي خواستي را كرد ! گفت اره درست مي گي اما كلا از همون لحظه حالم بد شد از اينكه الان همسري يادش مي ره اصلا ما كاري به اين قضيه نداشتيم و تصميمات قبل از اين كار بوده از اين كه نبايد اون هر كاري مي خواد بكنه و بعد با يك حركتش همسري نرم شه .

ديگه راهي شديم تا بريم خونه مامان بزرگش اما اومديم پايين ماشين روشن نشد راستش باتريش عمرشو كرده اما ما زيادي تنبليم اين مدت هي مريض مي شه اما ما با شارژ سرپاش نگه مي داريم ديگه ما هم با تاكسي رفتيم بعد از مدت ها البته خونشون نزديكه . عمو كوچيكش هم اونجا دعوت بودند و خوب بهتره بگم اين عمو كوچيكش 90 درصد اوقاتي كه ما رفتيم خونه مامان بزرگش اونجا هستند چيز عجيبي نيست :دي خوش گذشت حرف زديم گفتيم خنديديم شام خورديم و برگشتنه هم عموش زحمت كشيد رسوندمون خونه .

توي سفر همسري يك بار محكم بوسيدم و گفت چه قدر حالت خوبه بعد از مدت ها بعد از اون دردسرها و ناراحتي ها خوشحالم مي بينم باز مثل روزاي اولت هستي شاد سرحال واقعا هم عالي بود بعد از مدت ها داشتم نفس مي كشيدم راضي و خوشحال بودم اما الان باز حالم بده نمي دونم چطور بگم زنگ مامانش ، سستي همسري در مقابله با اين مسائل همه درگيرم كرده . در كنارش ديشب كار ديگه اي هم كرد كه اصلا منو ريخت به هم . عموش اينا خونشون را فروختن و دارن دنبال خونه مي گردن كه همين يكي دو ماهه بخرن. همسري هم تندي پريد گفت خونه كناري ما ( توي اپارتمانمون توي طبقه خودمون واحد چسبيده به ما ) را مي خوان بفروشن و يك عالمه تعريف كرد تا تشويقشون كنه . يعني رفت رو اعصابم و يك جور دلشوره گرفتم از اينكه يك وقت تصميم بگيرن و بيان اين جا و به همسري گفتم بدون هاني كه اگه بيان فرداش بايد ما از اينجا بلند شيم ! عموش اينا خيلي خوبن ها خيلي هم دوسشون دارم تا اين لحظه هم جز خوبي ازشون نديدم اما خوب كلا اين جور نزديك فاميل بودن دردسر سازه .  حالا هم كه اونها نيومدن اما كلا اعصابم خرده از دست همسري . هراس اينده رهام نمي كنه . من فاميل پدريشو دوست دارم اونها هم آدماي خوبين و نگرانم شديد كه همسري بزنه خراب كنه اين رابطه رو . چون تا ببينه اونا را دوست دارم خوشم مي ياد ازشون مي خواد بشينه مدام ازشون تعريف كنه خواستار رفت و آمد باهاشون بشه رابطه رو زياد كنه حساسيت ايجاد كنه و ..... نگرانم شديد نمي دونم چطور بهش بگم كي بگم خدايا كمكم كن

بي خيال اينترنت شركت مشكل داره واسه همين تا بياد درست شه زياد رو روال نيستم

يادم رفت تعريف كنم 5شنبه هايپرماركت بوديم طبق معمول ماست ميوه اي و شير خريديم و البته فيلمه مرغ و ناگت مرغ و .... حالا امروز احتمالا فيله مرغ بپزم ببينم چطوره