بازگشت از مكرمه
ديروز سر كار با كسالت كامل سپري شد واي بدون اينترنت كار كردن يك جور عذاب الهي به نظر مي رسه اينترنت مثل يك تنفس هست بينش ، اين جوري خيلي بده به خصوص وقتي سرتم خلوت باشه نمي دونم واقعا قراره چطور پيش بره چي بشه چي نشه خلاصه ديروز بسي كلافه بودم . امروزم از حالا مي دونم كلافه ام حتي ديگه روزنامه اي هم نيست يا ايميلي كه مطالب جالبش را بخونيم حس عقب افتادگي بهم دست مي ده خوب !
دوشنبه توي كارخونه جلسه داشتيم و دير برمي گشتيم من به سرويس نمي رسيدم و براي همين با همسري هماهنگ كردم برم خونه مامانم اينا تا اون شب بياد دنبالم . به مامانم هم زنگ زدم سفارش اولويه دادم عصر جلسه به هم خورد ولي من چون غذا سفارش داده بودم ديگه رفتم خونه مامان اينا . تا رسيدم يك عالمه اولويه خوشمزه خوردم جاتون خالي . بعدشم رفتم سر نصب كامپيوتر . راستش من كه ازدواج كردم و رفتم خونه بخت:دي سام سام تصميم گرفت ميز كامپيوتر را برداره براي لب تابش و كامپيوتر را باز كرد حالا كه سام سام رفته گفتم بذار برم دوباره كامپيوتر را براي خودم نصب كنم كه البته نشد كه نشد انگار مونيتورش دچار مشكلاتي شده حالا يا بايد ببرمش تعمير يا يك مونيتور جديد ني دونم وا... . ديگه همسري هم اومد پيشم . من و بابا خونه بوديم مامان با دايي و بچه ها رفته بودن فرودگاه . زن دايي گرام ديروز از مكه بر مي گشتن به قول بيگلي بيگلي پايان مكرمه ! خوب بود ديروز اونجا بوديم آخه پسر داييم 5شنبه كنكور داره و براي همين قراره تا جمعه نريم ديدن زن دايي براي همين ديروز همين سردستي ديديمش بهش زيارت قبول گفتيم خوب بود . ديگه همگي جمع شديم تو حياط جاني هم بود خيلي نشستيم به حرف و صحبت و بهمون خوش گذشت اساسي بعدم اومديم بالا كه ديگه بريم خونه مامان اينا دستشون درد نكنه دوباره شرمندمون كردن براي شام همسري اولويه دادن و يك سري نون صبحانه ، بسته بيسكويت سفارشيمون را هم برامون خريده بودن . هيچي ديگه برگشتيم خونه و من چون از بي اينترنتي استخون درد گرفته بودم سريع رفتم پاي نت و همسري هم مشغول شام خوردن شد . عخشم ديروز خيلي خسته بود زود خوابيد و من كتاب خوندم البته اگه هم زود بخوابه من وقتي برم توي تخت بيدارش مي كنم كه منو يك كم بغل كنه تا خوابم بره هرچند خبره شده و ديگه ياد گرفته حين خواب اين كارها را بكنه :دي
هفته پيش كه مسافرت بوديم و آشپزي تعطيل بود اين هفته هم از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تا اينجاشو مهمون اين و اون بوديم امروز صبح كه برنج خيس كردم و گوشت و سبزي گذاشتم بيرون تا شب قورمه سبزي بپزم يك جور حس عجيبي به اشپزي داشتم انگار راه دستم نبود .