ديروز خيلي خسته بودم خيلي هم كار داشتم توي اداره اما كارهاي روي روال بود و براي همين اذيتم نشدم اما همسري بيشاره با اون همه خستگي روز جمعه ، ديروزم كلي توي كارخونه كاراي سخت سخت داشت و خيلي طفلكي بود . گفتم كه اين هفته كلي كار براي انجام دادن داريم و برنامه ريزي كرديم كه تا آخر هفته انجام بشن و 5شنبه جمعه را كامل توي خونه و در حال استراحت باشيم . طبق همين برنامه هم ديشب قرار شد بريم خونه مامانم اينا مهموني و ديدن زن داييم كه از مكه اومده بود يعني مامان اصرار داشت يك شب شام مهمونمون كنه و خوب زن دايي هم ديدنش واجب بود .

همسري ديروز خيلي خسته بود و مي خواست شب زود برگرديم خونه بنابرين بايد زودترم مي رفتيم اونجا و اين طوري شد كه من تا از سر كار رسيدم خونه پريدم توي حموم و تا من در اومدم همسري پريد توي حموم . بعدشم من سريع قهوه درست كردم و نشستيم با هم خورديم . يك لباسي داشتم كه توي خونه مي پوشيدم از بهمن ماه گمونم كه هوا سر شده بود ديگه نپوشيده بودمش تا ديروز كه چشمم بهش خورد حالا بگم قبلا هم خيلي پوشيده بودمش ها . بعد ديروز تا از حموم در اومدم همسري مي گه ا چه قدر لباست قشنگه ! و كلن اين قضيه تا صبح امروز هم ادامه داشت كه چپ مي رفت راست مي يومد هي مي گفت واي چه لباس خوشگلي داري ! انگار نه انگار اين لباس را قبلا هم ديده و جالبش اينه اصلا يادم نمي ياد اون اوايل چنين واكنشي به اين لباس داشته باشه .

ديگه بعد از خوردن قهوه پا شديم شيك و پيك كنيم بريم خونه مامان اينا . من كه خوشحال و خندان در حال درست كردن موهام بودم كه همسري با يك لبخند شيطاني اومده و مي گه پپر امروز روز مباداست ! در حالي كه داشتم از خنده منفجر مي شدم فقط گفتم مي كشمت ! حالا جريان روز مبادا چيه ؟ چند وقت پيش كه تعريف كردم رفتيم كيش اونجا همسري يك شلوار لي خريد كه خيلي هم خوشگل  و شيكه . وقتي برگشتيم خونه چمدون ها را كه داشتم خالي مي كردم شلوارش را بهش دادم كه ببره توي كمدش آويزون كنه ولي برگشت گفت نه نمي خوامش من الان 3 تا شلوار لي دارم و احتياجي به اين ندارم همين جوري خريدمش توي چمدون بذار بمونه براي روز مبادا ! منم شلوار را گذاشتم توي يك كيفي كه كلي لباس زمستونه توشه و از همون روز نصف جاهايي كه مي خواهيم بريم از نظر همسري روز مباداست و مي ياد منو مجبور مي كنه ساك را بهم بريزم شلوارش را بكشم بيرون و بدم بهش تا بپوشه :دي

خلاصه كه آماده شديم و رفتيم خونه مامان اينا . زن دايي زحمت كشيده بود برامون سوقاطي آورده بود و داده بود به مامان يك بلوز سرمه اي خيلي خوشگل براي من يك بلوز سفيد و يك جفت دم پايي روفرشي چرم قهوه اي براي همسري كه همشون خيلي خوشگل بودند و دوست داشتيم . حيف با اين نت زغالي خونه نمي شه عكس بذارم وگرنه عكس شيريني هاي تبريزم كه دوست جونم گفته بود بذارم را گرفته بودم كه بذارم اما شه كنم ! زماني كه نت پرسرعت داشتم قدر ندونستم :دي يك مقاديري نشستيم خونمون و البته بيگلي بيگلي هم اومد و بعد رفتيم خونه دايي اينا براشون گلدون كاج مطبق برديم كه مي دونستم زن دايي گرام خيلي دوست داره و خيلي هم خوشحال شدند . اونجا هم خيلي نشستيم يعني نمي خواستيم اما همسايه مون هم اومده بود ديدنش خيلي نشست نمي شد هم ديگه  زودتر از اون پا شيم بحث هم البته اصولا فوتبالي بود سر همون قضيه شرط بندي من . بعد از خونه دايي اينا هم رفتيم باز خونه مامان اينا براي شام كه خورشت قيمه و خورشت بادمجون داشتند و بعد هم دوباره شرمندمون كردن هم يك ظرف از غذاها باز بهمون دادند هم يك پلاستيك پر زردآلو ! و ديگه راهي خونه خودمون شديم . روز خوبي بود خيلي زياد بهمون خوش گذشت خدا را شكر اميدوارم بقيه روزهاي هفته هم به خوبي و با موقفيت پيش بره .

فقط ديروز توي راه مامان همسري زنگ زد و گفت خاله اش گفته من وقت ندارم بيام راهنمايي رانندگي براي كارهاي انتقال سند . بهتره برن و ايشون براي اين كارها به همسري وكالت بده تا همسري تنهايي بره دنبال كارها . همسري هم ناراحت شد البته نه از اون كه خاله اش قصد اذيت داره اينو كه خودمون مي دونيم وگرنه خاله اش بازنشسته است بچه كوچيك يا كاري هم نداره كه نتونه بياد اينو بعد ده روز داره مي گه كه ما را معطل كرده تا بياد و خوب همسري هم بايد پول اضافه تري بده براي اين وكالت نامه گمونم 40 تومني بشه اينا همه هيچ چون خودمون مي دونيم به ما حسودي مي كنه و مي خواد مثلا ما اذيت شيم اما چيزي كه همسري را منفجر كرد و مجبور به داد زدنش كرد حتي برخورد مامانش بود كه مي گفت خوب اره خاله كامل حق داره! اين چنين مادري داره همسر من ها !

پ. ن : در روزنامه نوشته طبق قانون جديد نظام وظيفه تمامي فرزندان ذكور شهدا و مفقودالاثرها از سربازي معاف مي شوند و اگه فرزند پسر ندارن برادرشون معاف مي شه .