تو را با دنيا عوض نمي كنم ، همه ي دار و ندار من تويي
اداره يك بسته بزرگ شكلات مغزدار بهمون داد براي نيمه شعبان . كارخونه اي كه من توش كار مي كنم مشتري هاي خفن پول داري داره براي نيمه شعبان يكيشون 20 تا سيني بزرگ شيريني و يك عالمه كارتون پر از بستني از اين درست حسابي ها آورد . حالا كلش براي ما يك سيني بسه ها . اداره هم بقيه اش را گذاشت دم در كه بده به مردم :دي
4شنبه از راه اداره رفتم اول دست بندامو گرفتم اونجا كه نگاه كردم خوب بود اما بعدش تو خونه ديدم يكيش قفلش خيلي بازه يكيشم رشته هاش تو هم رفته . بعدش رفتم كتاب خونه و نهايتا خونه عزيزمون پيش همسرم كه از همه دنيا بيشتر دوسش دارم . تا وقتي همسري مي خواست بره استخر يك دل سير گرفتيم خوابيديم بس كه خسته كارهاي جو واجور اون هفته بوديم . همسري كه رفت استخر منم نشستم فيلم ديدم زنده يا مرده . يك دختري كه نصفه شب ماشينش خراب مي شد و مي رفت توي يك اتوبوس خرابه اي كه اونجا بود و مي ديد پر جسده . اين قدربي معني بود اين فيلم كه حد نداره اصلا سر و ته و موضوع درست و درموني نداشت . همسري هم اومد شام اولويه خورديم و دوباره نشستيم پاي فيلم ديدن . فيلم سرگرمي . يك پسر ديوانه اي كه 3 تا دختر هم مدرسه اي زمان كودكيش را گرفته بود تا بترسونه و شكنجه بده حالا اينم موضوع خيلي باحالي نداشت اما حداقل يك مقاديري هيجان داشت . ديگه فردا همسري خونه بود براي همينم تا نصفه هاي شب بيدار بوديم اين قدر چسبيد .
5شنبه دير بيدار شديم اما عشقم در كمال نااميدي بازم لباس پوشيد و رفت ببينه آيا آش صبحانه گيرمون مي ياد يا نه كه خوش بختانه اومد . جاتون خالي يك صبحانه توپ خورديم و بي خيال نشستيم پاي يك فيلم ديگه غم بچه ها در مورد مادري كه افسردگي بعد از زايمان مي گيره و بچه هاشو مي كشه . اين قشنگ بود هيجان داشت . همه اين فيلم ها از اون مجموعه ترسناكه هستند كه خريديم . بعد فيلم هم رفتيم آرايشگاه كه من ابروهامو خوشمل كنم و خود آرايشگاه كه دوره توي ترافيك هم گير كرديم و به زور و ضرب كلي شربت و شيريني هم تو حلقمون كردند . البته كه دستشون درد نكنه خيلي هم دوست داشتم ولي بعضي جاها ترافيك ناجور شده بود . خوشملانس كردم خلاصه و بعدش گفتيم بريم اين بستني شاد كه هميشه مي بينيم اين قدر شلوغه . دو تا بستني توپ خريديم و ايستاديم كنار خيابون بخوريم بنده كه خيلي رلكس نشستيم رو جدول هاي كنار خيابون و مشغول شدم اما همسري ايستاد تو پياده رو مي گفت زشته روم نمي شه . در كل هم به نظرم بستنيش زياد تعريفي نبود و من خودم رضا بستني يا بستني ميلانو را ترجيح مي دم . رسيديم خونه خيلي خسته بوديم و گرفتيم خوابيديم تا خود ساعت چهار و پنج كه گرسنه بيدار شديم و به يك ذره حاضري و بقيه آش صبحونه رضايت داديم . احتمالن بقيه ساعاتمون هم وقت عشقولانس و قربون صدقه شد دقيق يادم نيست اما خوب براي شب قرار بود شرطي كه باخته بودم را به همسري بدم و شام بريم بيرون . به پيش نهاد خودش قرار شد بريم رستوران محمد . رستوران محمد يك چيزي تو مايه هاي اكبر جوجه است يك كبابي توي درچه اطراف اصفهان كه خيلي معروف شد و بعد ديگه تيكه تيكه مي تونيد كبابي يا رستوران محمد مشاهده نماييد ! خلاصه كه توي اصفهان شديد معروفه ديگه ما هم راهي شديم و يك عالمه كباب هاي مختلف سفارش داديم . اسمش رستورانه ولي شبيه يك كبابي بزرگه يعني شيك و پيك نيست و قيمتاشم خوبه . مزه كبابشم عالي بود در حقيقت ما برگ و چنجه و كوبيده خورديم همش خوب بود به خصوص چنجه . دير وقت بود برگشتيم خونه اما همسري سريع چايي گذاشت و گفت فردا تو خونه ايم بيا يك فيلم ديگه ببينيم . فيلم بوگيمن 3 را ديديم . يك موجودي كه از توي تاريكي بيرون مي ياد و مردم را مي كشه خيلي ترسناك و پر استرس بود و اعتراف مي كنم شب ديگه دلشو نداشتم برم در رو ببندم هي همسري هم مي خنديد و مي گفت مسخره بازي در نيار ولي جدي نمي شد . بعدشم توي تخت اصلا نمي ذاشتم ازم جدا شده تا خوابم برد .
خوب از اونجايي كه شب تا نيمه هاي شب بيدار بوديم همسري جمعه باز زياد خوابيد اما بنده پا شدم و مشغول مطالعه بودم اساسي . تا همسري بيدار شد و سفره صبحانه را چيد و جاتون خالي كره مرباي توپي خورديم منم عين يك خانم خانه دار درست حسابي مشغول درست كردن ته چين شدم . مي خواستيم بازم فيلم ببينيم اما روز ، روز فيلم نبود و هيچ جوره نشد اول فيلم دنياي روحي را ديديم تايلندي بود تا وسطش رفتيم خوشمون نيومد بعد يك فيلم ديگه ديديم در مورد يك عمليات آتش نشاني اسمش يادم نيست نجات چي بود ولي همسري قبلن ديده بود منم ديگه با دقت نديدم بي خيال پا شديم ناهار خورديم و خوابيديم . عصر هم زود رفتيم خونه مامانم اينا يك كم نشستيم و بعد با هم رفتيم بازار گل و گياه . مامان اينا هم خيلي دوست داشتن مامان براي خودش يك گلدون فلفل تزييني خريد بعدشم برگشتيم خونشون شام دلمه داشتن خيلي خوب بود ديگه تناول نموديم و راهي خونه خودمون شديم و صد البته مامان اينا باز شرمندمون كردن يك پلاستيك پر آلو سياه و يك شيشه دوغ محلي . رسيديم خونه همسري كه تجربه ديشب بهش حال داده بود گير داد بازم فيلم ببينيم و نشستيم پاي فيلم غريبه در مورد يك دختر پسر كه توي يك خونه ويلا مانند بودند و يك عده بهشون حمله مي كردند بد نبود اما زيادم تعريف نداشت من كه وسطش هي خوابم مي برد !
همسري بعد اون همه دوندگي و سفراي اخير اين چند روز توي خونه كنارت خيلي بهم چسبيد خيلي بهم آرامش مي دي عشق مي دي و يك دنيا ممنوتم كه باعث شدي اين قدر حس خوشبختي بكنم .