قرار بود برم از راه اداره خونه تا بعد با همسري بريم ديدن بابا اما نزديك هاي ساعت تعطيل شدنمون همسري با يك موبايل ديگه بهم زنگ زد و گفت اداره كار پيش اومده مجبورم بمونم تو خودت برو منم بعدا مي يام در ضمن شارژ موبايلم هم تمام شده خاموش شده گوشي . ديگه منم ديدم اين طوره اول از راه اداره رفتم كتابخونه توي اون گرما و بعدش رفتم خونه مامان اينا . بابا حالش كمي بهتر شده بود اما چيزي كه خيلي نگرانم كرد اينه كه مي گن ورم پا مي تونه به خاطر كبد هم باشه و بابا مشكل كبد داشته قبلا و الان بايد بره آزمايش كه نكنه باز آنزيم ها به هم ريخته باشه و خيلي خيلي نگرانم . بچه ها مي شه لطفا دعا كنيد . مرسي

خلاصه خونه مامان اينا نشستيم به حرف و صحبت و جويا شدن احوال بابا و بي خيال همسري شديم تا ساعت 7 كه زنگ زدم ادارشون و گفت تقريبا كارها تمومه و تا 8 اينجاييم احتمالا . ديگه منم باز يك كم صحبت و يك كم كتاب خوندن و ديدم 8 و نيم شد خبري نشد زنگ زدم به اداره و سيستم تلفني اداره مشكل پيدا كرده بود نمي گرفت خلاصه منم مستعد نگراني گفتم بله دستگاه ها خراب بود و همسري اينا رفتن رو هوا و چي شد و چي نشد و گوله گوله اشك مي ريختم . تا 9 صبر كردم و بعد زنگ زدم به همون شماره موبايلي كه همسر گرام عصر از طريقش به من خبر داده بود و گفتم نگرانم نمي تونم با اداره تماس بگيرم اونم گفت من نموندم اداره اما شما نگران نباشيد چيز مهمي نبود و زود مي يانشون و مطمئن باشيد . حالا اين جا موندم از پيگيري و اين حس مسئوليت مثال زدني همكاراي همسري . من تا قطع كردم اين آقا زنگ مي زنه به سرپرستشون كه آره اين خانمش نگرانه خط هاي اداره هم خرابه  . بعد سرپرستشون زنگ مي زنه به آقاي مدير آره اين طوريه اينم خانمش نگرانه اونم زنگ مي زنه به معاونت كه آره اين گونه است جريان و اين خانمش نگرانه معاونت هم توي كارخونه بود مي ياد سراغ همسري مي گه خانمت نگرانه بيا يك زنگ بهش بزن و همسري سر ساعت 9 و بيست دقيقه از طريق موبايل همكارش تماس گرفت باهام :دي و بدين ترتيب بود كه كل كارخانه همسري خبردار شدند بنده نگرانشم و خدا مي دونه امروز چه قدر مسخره بازي در بيارند :دي

خلاصه طفلك تا اومد بياد ساعت 11 شد بهش گفتم ديگه نمي خواد بياي دنبالم مي خوابم خونه مامان اينا فردا مي يام خونه اما ديگه عخشم رمانتيك بازي در آورد و گفت نه عزيزم بدون تو خوابم نمي بره و با همه خستگي اومد دنبالم خيلي خوشحال شدم به خاطر اين كارش . همسري دوستت دارم .

پ . ن : الان نزدیک یک ماهی می شه دیگه مسافرت نرفتیم آخر هفته بچه ها دارن می رن بیرون هم دلم می خواد برم هم از گرما و کلافگیش می ترسم .