ميگو = فسفر
من عاشق ميگو البته به شكل پلويي هستم و همسري هم به همچنين . قرار بود جمعه پلو ميگو درست كنم اما متاسفانه فريزر به هم ريخته و نشد ميگوها را پيدا كنم و همسري طفلكي خيلي خورد تو ذوقش . مامان منم كه از اون مامان هاي مهربون يعني واقعا درد و بلاش بخوره تو سر مادر همسري كه اون قدر ما را اذيت كرد گير داد كه بيا من يك بسته ميگو بهت بدم حالا كه همسريت دلش مي خواد منم مقاومت كردم و گفتم نه .
اون روز كه با هم رفتيم پارك در حال خوردن اسنك يك هو دندونم شكست و خوب بايد مي رفتم دندون پزشكي و دندون پزشكم هم نزديك خونه مامان ايناست ديگه لطف كردند و برام نوبت گرفتن نوبتم هم ديروز بود بنابرين مامان گفت همسريت كه دير مي ياد اين روزا تو از راه اداره بيا خونه خودمون به اونم بگو از راه بياد تا شب براتون پلو ميگو بپزم . ديگه همين كار را كرديم و من از راه رفتم خونه مامان اينا . ناهار هم يك سوسيس مختصر خوردم و خوابيدم . عصر كه همسري اومد اول يك كمي نشستيم و بعد با هم راهي دندون پزشكي شديم آقاي دكتر مي خنده مي گه پارسال با پدرت مي يومدي امسال با شوهرت سال ديگه لابد يكي دوتا بچه همراهته ! خلاصه گفت دندون پر شده بوده و قديمي بوده فشار اومده و خود دندونم شكسته ديگه خاليش كرد و دوباره پرش كرد برام و البته گفت ترميم سختي بود . بعدشم قدم زنان برگشتيم خونه و دكتر گفته بود تا 11 چيزي نخور كه خودم هي كشيدمش يك ربع يك ربع جلو و رسوندمش به نه و نيم كه شام خورديم واي جاتون خالي اين قدر خوشمزه بود كه هردو در حال تركيدن بوديم بس كه خورديم خيلي عالي بود . بعد شام هم پسر دايي ها اومدن و حرف و نقل بود و ديگه برگشتيم خونه . البته مامان جونم زحمت كشيده بود برام گوشت بوقلمون يك عالمه خريده بود شسته بود خرد كرده بود و داد به هم برام شير خريده بود و يك عالمه ن بهداشتي و مثل هميشه دست پر از خونه مامان اينا راهي شديم . همسري شديد خسته بود و چشماش از خستگي سرخ شده بود دراز كشيد و منم مشغول بسته بندي گوشت ها شدم. هي چند باري تعارف كرد بياد كمك و من گفتم نه خسته اي بخواب بعد پا شد گفت هاني خوابم نمي ره خيلي عذاب وجدان دارم نشستي تنهايي اين همه گوشت را بسته بندي كني بعد من خوابيدم تلويزيون مي بينم . گفتم نه سختم نيست عزيزم ولي خيلي برام ارزش داشت كه تا اين حد به قضيه حساسيت نشون داد .
امروز ماهگرد آشناييمونه طبق معمول يادم نبود البته تا ديروز يادم بود ولي خوب صبح اول صبح يادم نمي ياد همسري دوباره صبح اومد بغلم كرد و گفت گيج بي حافظه مباركمون باشه دوستت دارم .
مباركمون باشه عزيزم منم دوستت دارم .
بابا را دكتر معاينه كرده گفته رماتيسم گرفته الان اون پاي ديگه اش هم باد كرده و نمي تونه راه بره بچه ها مي شه لطفا خيلي براي بابا دعا كنيد . خيلي ناراحتم دلم ريشه
پ. ن : توي روزنامه نوشته از اين به بعد اولويت مجوز مهد كودك براي طلبه ها و گروه هاي ديني هست چون بايد محيط مهد مذهبي بشه .