يك روز با طعم شور اشك
ديروز خيلي روز بدي بود اصلا نمي خوام راجع بهش توضيح بدم فقط ظهر فهميدم حال بابا خوب نيست توي خودم بودم تا عصر بسيار ناراحت . همسري هم فهميد دير مي يومد ديروز به خاطر تعميرات اما سر راه رفته بود برام بستني خريده بود كه جو را شادتر كنه فايده نداشت زدم زير گريه اين قدر گريه كردم اين قدر غصه خوردم همسري بغلم كرد چايي برام درست كرد ميوه برام آورد دلداريم داد پياده روي رفتيم و بعد يك كمي حالم بهتر شد . چشمام هنوزم از گريه درد مي كنه . عذاب وجدان شديد و اينكه حس مي كنم بچه خوبي نبودم در قبال پدر مادري كه فرشته اند . خودمو محكوم مي كنم قبل از ازدواج هيچ ولي بعد از ازدواج با مقايسه با مادر همسري حداقل فهميدم يك دنيا فرق هست اما توي عمل چي كار كردم ؟ باباي من با اينكه سني ازش گذشته همه كارهاي ما را مي كرد كارهاي بانكي پرداخت ها گاهي خريدها و ..... الان سه هفته يك ماهي هست كه براي پاش مشكل پيش اومده توي خونه است نمي تونه راه بره و بايد مرتب بره دكتر ما هم بهش چند بار گفتيم به ما بگو وقتي كار داري ولي براي اينكه مزاحم زندگي ما نشه حتي يك بار بهمون زنگ نزده و يا نخواسته جايي ببريمش حتي يك بار . اون وقت ياد اين مي افتم كه كسايي هم هستن مثل مادر همسري كسي كه هيچ زحمتي حاضر نشده براي ما بكشه و كاري تا حالا نكرده برامون بعد خيلي راحت حتي براي يك مراجعه به يك اداره زنگ مي زنه به همسري مرخصي بگير از محل كارت كه خارج شهره بيا منو ببر كارمو انجام بدم . يعني اين قدر فرق هست توي وجدان آدم ها توي خودخواهيشون و محبتي كه به بچه هاشون دارن . مامان من كه به خاطر ما با وجود مشكل زانوهاش و اين كه نبايد راه بره مي ره برامون خريد و بعد شست و شو و تميزكاري و خرد كردن و ... انجام مي ده و اگه بدونه خسته ايم حتي مي ياره دم خونه مادري كه زانوش مشكل داره و نبايد راه بره پاي پياده مي ياد آجيل هاي منو مي خره و پياده مي ياره و بعد يكي مثل مادرهمسر گرام كه خريدهاي خودشم به ما زنگ مي زنه و وظيفه ما مي دونه . چرا بايد اين قدر فرق باشه بين آدم ها چرا مامان من بايد براش مهم من باشم و به خودش براي من هر زحمتي بده و مامان همسري حاضر باشه به ما هر زحمتي بده مبادا خودش سختي بكشه ! چرا بايد باباي من اون قدر منو دوست داشته باشه كه حتي يك روز عصر كه توي خونه تنهام بگه بذار بيام دنبالت تنها نموني و بعد كسي مثل مادر همسري باشه كه من شاهد باشم هميشه و هميشه تنهاش مي ذاشت چون مي خواست بره پيش دخترش و يادم بياد وقتي دوران عقد يك هفته مسافرت بوديم و برگشتيم فقط اومد 5 دقيقه ديدش و باز رفت گفت مي خوام برم پيش دخترم و اشك توي چشماي همسري بود از اين همه بي مهري .
گاهي تا پدر مادراي ديگه را نبينيد قدر پدر مادرتون را نمي دونيد . من خرداد مي خواستم برم تركيه كه منصرف شدم بابا گفت براي چي . گفتم من دنبال يك مسافرت ارزون بودم يك تومني با چيزي كه من فكر مي كردم فرق داره نمي خوام اين قدر خرجش كنم بعد باباي من با اون همه خرج دورش بر مي گرده مي گه اگه مشكل همينه بيا برو اون يك تومن را من مي دم دم راهي سفر . دلم فشرده مي شه و ياد همسري مي افتم دوران عقد ما شرايط ماليش خيلي بد بود طوري كه ماه هايي كه خيلي ديگه شانس مي آورد و اضافه كاري و جمعه كاري زياد بهش مي خورد 50 تومن داشت اين بهترينش بود تازه ولي اين مادر يك بار با خودش نگفت اين بچه تازه عقد كرده پول بايد تو دستش باشه بيرون مي رن اصلا عروسه هيچي بره بميره براي دل پسرش براي اينكه غرور پسرش نشكنه ده تومن يك بار بهش كمك كنه بگه پول تو جيبت باشه . نمي دونم مي توني مادر باشي و تحمل كني پسرت عقد باشه 30 تومن براي كل ماه تو جيبش بمونه البته مادري بود كه توي مهموني به خود من برگشت گفت بچه هاي مردم بزرگ مي شن خرجشونم مي دن ما بايد هنوز خرج شام و ناهارشونم بديم . آخه چطور مادر مي تونه دلش بياد . من خودم برادرم براش يك مشكلي پيش اومد كه مجبور شد يك سال بي خيال كارش بشه سال 90 را بابا مامانم كه هيچي من خودم كه مادرش نه خواهرش بودم ناراحت بودم مي گفتم پسر جوون با دوستاش مي ره بيرون گناه داره پول تو دستش نباشه و هرزگاهي به يك بهونه اي 50 تومن بهش مي دادم . حس مي كنم دارم ديوونه مي شم حس مي كنم چون تو همه عمرم محبت بي حد و حساب و از خودگذشتگي ديدم همه چيز را گذاشتم پاي روال پاي يك چيز معمول پاي وظيفه .
اين چيزا را مي بينم و الان مريضي بابا مظلوميش و كباب مي شم عذاب وجدان مي گيرم كه چرا اين همه بد بودم چي كار كردم براشون . همسري مي گه خيلي هم خوب بودي اينكه دائم بهشون زنگ مي زني جوياي احوالي اينكه دختر بي دردسري هستي هيچ وقت مشكلي نداشتي و ازت راضي ان و بهت افتخار مي كنن اينا همه يعني تو خوبي . اين قدر نچسب به گذشته كار بدي نكردي اگر فكر مي كني كار خوبي بوده كه مي شه بكني و نكردي ببين چيه از حالا بكن . زار مي زدم ديروز توي بغل همسري بودم . خدايا چه قدر آشفته ام .
نمي دونم آخ واقعا نمي خوام غمگين باشم چرا دارم مي چسبم به ديروز . نمي خوام غمگين باشم هنوز كه چيزي نشده ان شا ا... بابام هم زود خوب مي شه ان شا ا... من اون قدر در آينده خوب مي شم كه عذاب وجداني از بابت نكرده هام براي مامان بابا و همسرم نداشته باشم ان شا ا.... دنيا و آدماش همه بهتر مي شن ان شا ا.... زندگي هممون بهتر مي شه هممون آدم هاي بهتري مي شيم .....
بي خيال اين چيزا . امروز يك روز ديگه است و حتما روز بهتريه شايد اصلا زنگ زدم و گفتن بابا خيلي بهتره . مي شه براي بابا دعا كنيد لطفا .
اينا همه رو بي خيال بچه ها اون چيزي كه راجع به جواهرات نوشتم نگفتين نظرتون چيه ؟ شما جواهر دارين ؟ اصلا علاقه اي به داشتنش دارين ؟ كدومشو بيشتر دوست مي داريد ؟ مي دونستيد برليان همون الماس تراش خوردست ؟ مي دونستيد ماركيز گرون ترين نوع الماسه ؟
حالا نمي خواهيد جواب بدهيد هم عيبي نداره ها اينو را گفتم ياد زرق و برق بيفتم خودم از اين حال و هوا دربيام :دي