آخر ماه بود و نتم تمام شده بود چه سخت گذشت ديروز :دي

ديروز كار خاصي هم انجام ندادم اداره رفتم بعدش كتاب خونه و خيلي معطل شدم تا رسيدم چايي و شيريني خوردم و به همسري زنگ زدم صحبت كوتاهي كرديم بعد من رفتم شام بخورم كه كباب و جوجه بود فكر كردم تا جايي كه مي شه بخورم و اندازه 2 پرس خوردم و عذاب وجدان گرفتم تازه بعدش رفتم تو اتاقم و مامان يك شيريني ديگه برام آورد بعدش هم گرفتم خوابيدم نمي دونم چم بود كلا روز بي خاصيتي بود

شنبه هم به همين منوال بود اتفاق خاصي نيفتاد

الان دو تا موضوع را مخمه

1-     قضيه پاكت ها چي كارشون كنم از اين كار اعصاب خردكن بدم مي ياد ولي خوب چاره اي هم نيست نمي دونم نبايد زياد حساس شم

۲-     يادم رفت :دي

 

همسري جمعه كه حرف مهريه شد گفت ديوونه ببين چه قدر دوست داشتم جلوي همه وايسادم حرفش يك جوري خيلي رمانتيك بود برام دوسش دارم عاشقشم

دست به نوشتنم بد نيست چرا نوشتنم نمي ياد ؟