ديروز سر كار اتفاق خاصي نيفتاد مجبور شدم اضافه كار بمونم و بعد هم رفتم خونه اندكي كتاب خوندم و تا جايي كه مي تونستم كلم پلو خوردم . به همسري اس ام اس داد كه حالش بد بود و گفت خودش بعدا زنگ مي زنه . رفتم خونه مامان بزرگ آش رشت خوردم مهي هم اومد و حرف مرف زديم ولي دلم آشوبه همسري بود آخرم طاقت نيوردم خداحافظي نمودم و اومدم به همسري زنگيدم هنوز حالش خوب نبود و گفت خودش زنگ مي زنه . بعدش هم زنگ زد و صحبت نموديم خدا را شكر چيز مهمي نبود و فقط سردرد داشته . امروز هم تصميم داره بره پول را بذاره تو بانك .

راجع به عروسي حرف زديم راستش اصلا راضي نيستم اون همه پول واسه خرج عروسي بديم ترجيح مي دم يك مهموني ساده با حضور فاميلاي نزديك باشه ولي مسئله جا هست . اگر خودمون باغ يا سالن بزرگي داشتيم مسئله حل بود  يك جايي كه بشه مهموني 100 نفره گرفت يك چيز ساده دوست ندارم بيشتر از 3 تومن خرجمون بشه اونم حداكثر تازه

همكارم نيومده بايد كارشو من انجام بدم عصبيم دلهره دارم كارش يك مقادير استرسي هست و شيوه جديدش را من اصلا بلد نيستم تا حالا كار نكردم خدا رحم كنه