روز خواستگاري يكي از روزهاي پر استرسه حداقل براي من كه اين طور بود . ياد دو سال قبل مي افتادم موقع خواستگاري دوستم نانا يادمه كلي نشستيم با هم فكر كرديم چون امينم اينا تا حدودي مومن بودند كه ببنيم نانا چي بپوشه بهتره و سر قضيه كت و شلوار به توافق رسيديم با روسري ولي از اونجايي كه خانواده هيچ كدوممون مذهبي نبود و خيلي چيزا به ذهنمون نمي يومد كت انتخابي آستين كوتاه بود ! بعد خواستگاري بود كه امينم مي خنديد و مي گفت كولاكيد شما دو تا . سر تعارف كردنش هم خيلي صحبت كرديم و به اين نتيجه رسيديم بهترين گزينه اينه شربت را اون بگيره جلوي مهمون ها و يكي ديگه از مسائل مورد بررسيمون هم اين بود كه وقتي خواستگارا مي يان اونم بره دم در براي سلام و عليك يا نه كه نتيجه مثبت بود . بنابرين روز خواستگاري خودم به اين چيزا ديگه فكر نكردم . سريع كت شلوار قهوه ايم را گذاشتم دم دست با يك روسري صورتي البته خانواده همسري مذهبي نبودن و به روسري نيازي نبود اما ما يعني همديگه را نمي شناختيم و بابا مي گفت دفعه اوله نمي دوني چه جور آدم هايي ان ! با مامان و زن دايي هم طي كردم كه شربت تعارف مي كنم به اين صورت كه مامان بريزه و سيني را بذاره روي اپن تا من برم بيارم . موقع اومدن هم كه رفتم دم در . فقط قبلش بابت دسته گل خيلي هول بودم كه سريع يك گلدون مناسب پيدا كنم اون زير ميرا قايم كنم كه تا عشقم بهم دسته گل را داد زود و راحت بذارمش توي گلدون كه احتياجي نشد و سبد گل آوردن . چايي را يادم نمي ياد مامانم تعارف كرد يا زن داييم اما خودم فكرشم نكردم كه اين كار را بكنم . روز خواستگاريم من و مامان و بابا و زن دايي بوديم . همسري هم با مامان و خاله بزرگش بود . ميوه ها را بشقاب بشقاب چيديم و يك ظرف بزرگ ميوه هم تزئين كرديم اون وسط ميز پذيرايي بود . نمي دونم گز يا شكلات داشتيم يا نه اما شيرنيي مطمئنا نبوده چون اينجا رسم نيست و مي گن وقتي شيريني مي دي كه كار جلوتر رفته و يعني يه جورايي موافقي . اون روز همسري يك عالمه حرف زد دقيقا يك عالمه وقتي هم براي صحبت رفتيم توي اتاق من ، خوب يادم مونده يك ذره مسخره بازي و ورق زدن كتاب هاي من و سريع اومديم بيرون يعني تابلو بود حرفي نزديم اون قدر تابلو كه براي اين كه لو نريم مجبور شديم نظر مثبتمون را افشا نكنيم و قرار يك جلسه خواستگاري ديگه را بذاريم . توي اون جلسه دوم خاله كوچيكه همسر جان هم اومد و منم مامان بزرگم يك ذره اومد . دفعه دوم هم باز سبد گل آوردن كه قيافه هر دو سبد كاملا تو ذهنم هست . من تجربه خواستگاري چنداني ندارم چون ما رسم نداريم كسي بياد خونه يعني هميشه قرار را بيرون مي ذاريم توي هتلي كافي شاپي و بعد از چند بار اگر همه چيز اوكي بود تازه مي يان خونه كه مسلما از همين كه اين بار قرار خونه گذاشته شد مامان باباي من خودشون قضيه دستشون اومده :دي در هر صورت تجربه اي ندارم اما مي گن اين جلسات خيلي سنگين و سخته . من زياد خوشم نمي ياد از اين شيوه چون كل مراسم ابهتش رسمي بودنش نظر سايرين و خيلي عوامل ديگه جهت دهي مي كنه و روي نظر فرد تاثير مي ذاره اگر شناخت قبلي نداشته باشه . به نظر من بهترين حالت وقتي شكل مي گيره كه مستقل از اين موارد ، خود دختر و پسر تنها رو به رو بشن و تصميم گيري بكنن و خيلي بهتره اگر حالتي باشه كه قبل از ديدار حضوري از نظر اخلاقي هم را محك زده باشن يعني منظورم اينه مثلا دختر و پسر هم را بشناسن عضو گروهي اداره اي چيزي باشن كه بدون فكر كردن به ظاهر و اين چيزا قبل از تصور ازدواج ، خوب اخلاق هم را محك زده باشن يا حتي يك ارتباط اينترنتي سالم كه قبل از ديدار يك شناخت كلي از عقايد هم دارن . اين بود انشاي من در مورد خواستگاري :دي

خوب راستش ديروز سال روز خواستگاري همسري از من بود . منظورم روزي هست كه با خانواده اش اومدن خونمون 3 سال از اون موقع گذشته . چه زود رفت باورم نمي شه .

ديروز سر كار بسي مشغول بودم بعدش با آزي رفتيم كتاب خونه و توي خونه هم با همسر جان فيلم ديديم دروغگو درغگو كه جيم كري بازي كرده . در مورد پسري كه آرزو مي كنه پدرش يك روز نتونه دروغ بگه كمدي بود و خيلي هم قشنگ بود بسي زياد خنديديم و شاد شديم .

روز بدي نبود ديروز نسبتا خوب بود اما روحيه ام هم چنان خوب نيست ببينم اين چند روز اوضاع چطور پيش مي ره .